در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در کودکی این موضوع باعث افتخارم بود. همیشه سرم را تا حد ممکن بالا میگرفتم و برای معرفی خودم همه جا اسم پدرم را میبردم. حتی معلمهای مدرسه هم به احترام پدرم به من احترام میگذاشتند. همیشه از این موضوع لذت میبردم اما زمانی که بزرگتر شدم کم کم نظرم عوض شد. در مدرسه نمیتوانستم کارهایی را بکنم که دوستانم انجام میدادند. زمانی هم که از روی کودکی با دوستانم شیطنت میکردم کادر مدرسه میگفتند تو که از چنین خانوادهای هستی چرا فلان کار را میکنی؟می خواهی آبروی پدرت را ببری؟
روزها میگذشت و من بزرگتر میشدم. سایه اسم پدرم هم به همین اندازه بزرگتر میشد و روی سرم سنگینی میکرد. دوست داشتم مثل دوستانم لباس بپوشم اما قدرت انتخاب نداشتم. مادرم برای من و خواهرهایم مدل لباس و پارچه انتخاب میکرد و به خیاط سفارش میداد.
خواهرهای بزرگترم از این موضوع ناراضی نبودند و هرچه مادر میگفت با جان و دل قبول میکردند. دو خواهرم در سن پایین عروس خانوادههای سرشناس دیگر شدند و حالا هرکدام خودشان بچه داشتند. خواهر سومم شاگرد پدرم را دوست داشت. شبها برایم از خاطرخواهی و دوست داشتن میگفت. می گفت آن جوان هم دوستش دارد. شاگرد پدرم وقتی خواهرم را خواستگاری کرد پدرم بهشدت عصبانی شد و او را از مغازه بیرون کرد. بعد هم خواهرم را به عقد پسر یکی از دوستانش درآورد. حسرت و ناراحتی تنها کاری بود که از دست خواهرم برآمد. در آن زمان من سوم راهنمایی بودم. شاهد همه این موضوعات بودم اما کاری از دستم برنمی آمد. خیلی با خود فکر کردم. من سرنوشتی مثل آنها نمیخواستم. دوست داشتم درس بخوانم و با دوستانم بگردم. دلم میخواست بعد از اتمام دانشگاه ازدواج کرده یا حتی ازدواج نکنم. دلم آزادی میخواست. همان کلمه ممنوع در خانواده ما. شب تا صبح و صبح تا شب فکر کردم. باید برای خواستههایم تلاش میکردم. اگر دیر میجنبیدم سرنوشتم مثل خواهرهای دیگرم میشد و شاید دبیرستان را هم تمام نمیکردم. تصمیمم را گرفته بودم و فکر میکردم اگر هرچه زودتر از خانه فرار نکنم همه دنیا روی سرم خراب خواهد شد.
در طول هفته نقشه کشیدم. کمی پول جمع کردم تا بتوانم بعد از فرار محلی برای اقامت دست و پا کنم. لوازم شخصیام را برداشتم و شبانه خانه را ترک کردم. هزار بار از تصمیمم منصرف شدم اما دوباره به هدفم فکر کردم.
با هزار ترس از خانه بیرون آمدم و سیاهی شب را که دیدم فحش و نفرین را به خود کشیدم. با هر جان کندنی بود توانستم خود را به سر خیابان برسانم و یک تاکسی بگیرم. به مسافرخانه که رسیدم از مدیر آنجا خواستم اتاقی به من بدهد. مرد میانسال سرتا پایم را برانداز کرد و در آخر گفت بدون شناسنامه اتاق نمیدهیم. اصرار کردم که گفت شاید بتواند یک اتاق به من بدهد اما به شرط و شروطی.
زمانی که شرطش را گفت حس کردم همه وجودم آتش گرفته و دود از سرم بیرون میزند. دلم میخواست هرچه در حدش بود را به او بگویم و او را به باد کتک بگیرم اما به جای همه اینها چادرم را سفت تر از قبل گرفتم و ساک دستیام را برداشتم و از آنجا بیرون رفتم. سعی میکردم طوری مسیرم را انتخاب کنم که جلب توجه نکند. نمیدانستم کجا بروم و چه کنم. به پارکی رسیدم و به سرویس بهداشتی آنجا رفتم. داشتم با خود فکر میکردم شب تا صبح چگونه در تنهایی آنجا سر کنم که صدای چند دختر را شنیدم که به طرف سرویس آمدند.
با دیدنم تعجب کردند.
سعی میکردند مهربان باشند اما خشونت از بین مهربانی آنها معلوم بود. رفتارشان را درک نمیکردم و دوست نداشتم زیاد با آنها حرف بزنم اما نمیشد. با دیدن آنها آیندهام را دیدم اما راه بازگشتی نداشتم. نزدیک صبح بود و خانواده ام تا آن موقع فرار من را فهمیده بودند. روی بازگشت نداشتم. برای خوشبختی از خانه بیرون آمده بودم اما آینده چیز دیگری بود. یک هفته گذشت. چیزهایی دیدم و شنیدم که نمیدانستم حتی وجود دارند. خوشبختانه از پولی که با خود آورده بودم مقدار زیادی مانده بود و نیازی نبود تن به کارهایی بدهم که دوستان جدیدم انجام میدادند. هر روز روزنامه میخریدم و دنبال کار میگشتم اما وقتی سنم را میفهمیدند به من کار نمیدادند.
یک شب در سرویس بهداشتی خوابیده بودیم که ناگهان با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شدم. ماموران به پارک آمده بودند و همه مارا به کلانتری بردند. در آنجا مجبور شدم آدرس و شماره خانه را بدهم. وقتی پدر و مادرم را بعد از یک هفته دیدم از خودم بدم آمد. پدرم رنگ پریده و خمیدهتر شده بود. زیر چشم مادرم گود افتاده بود. پدر به سمتم آمد و سیلی محکمی زیر گوشم زد. مادرم هم اول همین کار را کرد و بعد گریه کنان مرا در آغوشش فشرد. زمانی که دلیل فرار را به پدرم گفتم او سیلی محکمتری به صورتم زد و گفت توآنقدر بچهای که به جای صحبت کردن با من از خانه فرار میکنی. چه جوری میخواستی بدون خانواده در کوچه و خیابان زنده بمانی؟
حالا حدود 12 سال از آن موضوع میگذرد و طبق قولی که پدرم داد اجازه داد درس بخوانم و حتی پوششم طوری باشد که خودم انتخاب کردم. حالا من دانشجوی دکتری هستم و حس خوشبختی در گوشه گوشه زندگیام موج میزند. چند هفته قبل تپش را برای اولین بار خواندم و تصمیم گرفتم خاطره تلخ زندگیام را برای شما ارسال کنم تا اگر کسی شرایط آن زمان مرا دارد، بداند خوشبختی بیرون از خانه نیست و فقط یک سراب است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: