رفتیم و در هنگامه دریغ و ایکاش، نگاهم روی تکتک چهرههای اندوهگین و فکر مکث کرد و ماسید و سرخورد و چرخید و چرخید و روی خودم فرود آمد ...
روز و ماه و سال دیگر، کدامشان خواهند رفت؟ کدامشان رخت سفر بر بستهاند و بار و بنهشان در آستان در قرار گرفته است؟ کدامشان؟ کداممان؟ خواستم، بنویسم قدر بدانیم اینان را که همچون آبی زلال، میروند که از لابهلای انگشتانمان بگریزند... خواستم، بنویسم قدر دانستن تعریفی زلال دارد ...»