اعتیاد، دزدی و قتل

داستان یک زندگی

داستان زندگی من خیلی ساده است. به دنیا آمدم، معتاد، دزد و قاتل شدم و در آینده‌ای نه‌چندان دور هم شاید اعدام یا شاید بخشیده شوم.
کد خبر: ۹۲۰۹۴۳

همه چیز به همین راحتی و کوتاهی بود که گفتم. در یک خانواده با آبرو به دنیا آمدم. پدرم کارمند بود و مادرم خانه‌دار. هیچ چیز در زندگی کم نداشتم. یعنی شاید خیلی کمبود‌ها هم وجود داشت، ولی پدرم آن‌قدر خوب بود که تمام تلاشش را برای زندگی ما می‌کرد. دبستان و راهنمایی به‌خوبی گذشت. من هم مانند بیشتر افراد در این دوران خوش گذراندم و بچگی کردم. سوم دبیرستان بودم که با محسن آشنا شدم. او یکی از همکلاسی‌هایم بود. رابطه من و او کم‌کم بهتر می‌شد تا این‌که بهترین دوست هم شدیم.

محسن از نظر همه بچه‌ها پسری کوشا و عاقل بود. او خودش خرج خودش را در می‌آورد و از خانواده مستقل بود. من عاشق این بودم که مانند او مستقل باشم . از او پرسیدم و او راز کارش را یادم داد. یک کلمه گفت و همه واقعیت زندگی‌اش را نشانم داد. در جواب چه کاره هستی گفت: دزد.

تا یک هفته با او حرف نزدم. می‌خواستم با او قطع رابطه کنم تا این‌که او با پیگیری‌هایش دل من را دوباره به دست آورد. آن‌قدر حرف زد که من حتی به او حق می‌دادم تا دزد باشد.

چند بار هم من را سر دزدی‌هایش برد و آنچه را به دست آورده بودیم با هم نصف کردیم. این تجربه برایم لذتبخش بود. در کمترین زمان بیشترین پول را به دست می‌آوردم. دیگر از پدر و مادرم پول توجیبی نمی‌گرفتم. آنها به من شک کرده بودند، ولی من با دروغ‌هایم هر بار دست به سرشان می‌کردم.

کارمان را ادامه دادیم. دیگر شده بود شغل اصلی‌مان. درسمان تمام شد و هیچ‌کدام دانشگاه نرفتیم. درس نخواندیم و دزدی کردیم و اولین بار با هم مواد کشیدن را تجربه کردیم.

دزد بودم، معتاد هم شدم. یک روز سر مساله‌ای با محسن دعوا کردم. دوستیمان بهم خود. در این زمان بیشتر مواد می‌کشیدم. شیشه می‌کشیدم و توهم می‌زدم. کمتر دزدی می‌کردم. یک روز از همان روز‌های ناراحتی مثل همیشه توهم شیشه داشتم و به پارک رفتم و دو جوان را دیدم که عاشقانه با هم حرف می‌زنند. برایم صحنه جالبی بود. یک لحظه هم از آنها چشم برنمی‌داشتم.

با خودم فکر می‌کردم اگر اوضاع جور دیگری بود، شاید من هم حالا با نامزدم در پارک قدم می‌زدم و خوشبخت بودم. تو فکر و خیال بودم که متوجه شدم پسر جوان به طرفم می‌آید. روبه‌رویم ایستاد و اعتراض کرد که چرا نگاهشان می‌کنم. من هم در آن لحظه از همه دنیا عصبانی و منتظر بودم با یک نفر دعوا کنم.

تا او صدایش را بلند کرد با او گلاویز شدم. او زد، من هم زدم. او با دستان خالی زد. من به چاقویم فکر کردم. نا‌خودآگاه دستم به سمتش رفت. چاقو را بلند کردم و با تمام قدرت زدمش. چاقو را در قلبش فرو کردم. در آن لحظه به خودم حق می‌دادم که او را بکشم. انگار همه بدبختی‌های من تقصیر او بود. او را زدم و فرار کردم. نمی دانستم زنده است یا نه؟ فقط می‌دانستم که پلیس‌ دنبال ضاربش می‌گردد. شهر به شهر فرار کردم. شغلم هم جوری نبود که لازم باشد در یک شهر زندگی کنم. در هر شهری می‌توانستم براحتی دزدی کنم. کیف‌قاپی و جیب‌بری می‌کردم.

زمانی که دستگیر شدم دیگر نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و از آن پسر جوان چیزی نگویم. به جرم سرقت دستگیر شده بودم و به ضرب و شتم اعتراف کردم. بعد از آن هم متوجه شدم پسر جوان کشته شده است. حالا هم منتظرم حکم دادگاه برایم صادر شود.

براساس سرگذشت مهران از خوانندگان تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها