آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
آن موقع سال آخر دبیرستان بودم و جمشید را هر روز در راه مدرسه میدیدم. او به من اظهار عشق و علاقه میکرد و ارتباط ما درحد نامه و تلفن یکسال طول کشید تا اینکه در بحبوحه کنکور جمشید به اتفاق خانوادهاش به خواستگاریام آمد، اما پدر و مادرم با ازدواج ما مخالفت کردند.
پدرم میگفت: نمیدانم جوانی که هنوز به سربازی نرفته با کدام عقل میخواهد زن بگیرد! با این وضعیت ارتباط من و جمشید قطع شد و پس از گذشت چند ماه پسر یکی از آشنایان که از هر نظر موقعیت مناسبی برای ازدواج داشت به خواستگاریام آمد.
من با رضایت پدر و مادرم به محسن جواب مثبت دادم و با هم نامزد شدیم، ولی جمشید دستبردار نبود و مدام برایم مزاحمت ایجاد میکرد و با تهدید میگفت که انتقام میگیرم.
از این بابت خیلی ناراحت بودم و افسوس میخوردم که چرا حالا که شرایط خوبی برای زندگی و ساختن آیندهام بهدست آوردهام باید آتش اشتباهات گذشتهام مرا بسوزاند، از طرفی میترسیدم که مبادا محسن بویی ببرد.
مدتی گذشت و هر روز که نامزدم میآمد تا با هم بیرون برویم، میمردم و زنده میشدم و نگاه غضبآلود جمشید عذابم میداد . حتی او یک روز جلو آمد و به شوهرم سلام کرد، رنگ صورتم پرید.
جمشید پرسید ببخشید ساعت چند است؟
محسن هم جوابش را داد و ما به راه خودمان ادامه دادیم.
هنوز در فکر بودم که موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم که یک روز در کوچه جمشید به اتفاق دوستش سدراهم شدند و با تهدید چاقو و زور مرا سوار ماشین کرده و پس از طی مسافتی خودرو را جلوی یک ساختمان پارک کردند.
در آن لحظه به محض اینکه دوست جمشید پیاده شد تا در خانه را باز کند، از خودرو پیاده شدم و پا به فرار گذاشتم. من خودم را از دست آن دو جوان شیطانصفت نجات دادم و از همانجا به کلانتری رفتم تا راهنمایی بگیرم. گرچه هنوز هم میترسم که شوهرم از رابطه قبلیام با جمشید مطلع شود.
استوار یکم محمدحسین کریمی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....