در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بالاخره پدرم آمد و بعد از ده دقیقه انتظار سرویس هم رسید. من رفتم طبق معمول سر جای همیشگی بنشینم ولی دو نفر از همکاران مرد آنجا نشسته بودند. من هم کنار یکی از همکاران دیگر نشستم. راننده با سرعت در حال حرکت بود. میخواستم با خانم... صحبت کنم تا وقت زودتر بگذرد، اما دیدم اونیز خواب است. خواستم بخوابم اما هر کاری کردم خوابم نبرد. همین طور که به اطراف و جلو نگاه میکردم متوجه عکسالعمل ناگهانی راننده شدم. وای خدای من! چرا راننده اینقدر فرمان را میچرخاند. دستان مضطرب راننده که در حال چرخاندن فرمان بود، فقط در خاطرم مانده. از ترس چشمهایم را بستم.
فقط ضربات سنگین و چرخشهای شدید و وزن سنگین را روی بدنم حس میکردم. به واقع در این لحظات هر کسی فقط حضور خدا را لمس میکند. من هم فقط خدا را صدا میزدم و از خودش کمک میخواستم. چشمهایم را به سختی باز کردم، من زندهام؟!
خدای من ممنون که صدایم را شنیدی. با صدای بلند و ترس زیاد پدرم را صدا زدم، اما جواب نمیداد. چشم هایم را به اطراف چرخاندم درکنارم فردی را دیدم که فقط سرش از صندلیهای اتوبوس بیرون مانده بود و بقیه بدنش دیده نمیشد. انگار استخوانهایم به زمین چسبیده بود. دیدم پدرم مرا صدا میکند. چقدر از دیدنش خوشحال شدم. با فرد دیگری به کمکم آمدند. در این حادثه سه نفر از همکارانم جان خود را از دست دادند، اما با عنایت خداوند من زنده ماندم و از خدا ممنونم که صدایم را شنید. شاید اگر جای همیشگی مینشستم حالا زنده نبودم و من هم جانم را از دست میدادم.
پریسا شکری، برگزیده خاطراتی از کارکنان سازمان بهشت زهرا(س)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: