رضا استاد حسن بنا راننده اتوبوس دوطبقه شرکت واحد که در خط میدان شوش میدان امام خمینی کار می کرد 11 آذر سال 1357 مطابق با اول محرم سال 1399 در حدفاصل سه راه امین حضور و چهارراه سرچشمه پس از انجام اقدامی عجیب و ایثارگرانه توسط یکی از ماموران فرمانداری نظامی تهران به شهادت رسید.
کد خبر: ۸۷۲۴۹
او در 28 فروردین 1301 در محله اسماعیل بزاز (حدفاصل چهارراه مولوی و میدان قیام) به دنیا آمد. پدرش مرحوم غلامعلی به کفاشی اشتغال داشت و در محل کار خود از اعتبار اجتماعی بالایی برخوردار بود و در امور خیریه نیز فعالیت می کرد.
رضا، 12 ساله بود که پدر را از دست داد و با توجه به این که نگهداری مادر، 3 خواهر و 2 برادر بر عهده او افتاده بود، ناچار تحصیل را پس از اخذ گواهینامه کلاس ششم ابتدایی رها کرد و وارد بازار کار شد.
او مردی نجیب بود و پشتکار بسیاری داشت و در اعتقادات مذهبی محکم بود، لذا از همان دوران جوانی به مبارزان پیوست.
وی پس از پایان سربازی جذب شهربانی شد، ولی پس از مشاهده فجایع رژیم در جریان قیام 15 خرداد مترصد فرصتی بود که از شهربانی خارج شود، تا این که یک روز با سرهنگ مافوق خود درگیری پیدا کرد و یک سیلی به گوش او نواخت که به بازداشت و خلع درجه او منجر شد رضا که نمی توانست شرایط حاکم بر آن محیط را تحمل کند از شهربانی فرار کرد و به شهرستان رفت و سالها در آنجا به حال نیمه مخفی زندگی کرد.
او می گفت: برای امرار معاش و اداره زندگی خانواده ام دست به هر کاری (اعم از بنایی ، نقاشی ، کلنگ زنی ، کفش دوزی و...) زدم تا سرانجام در شرکت واحد استخدام شدم. وی در 25 سالگی با خانواده ای مذهبی آشنا شد و وصلت کرد.
نحوه شهادت
فرزند شهید می گوید: پدرم شب شهادت با من و خواهر و مادر بود. به حمام رفت و غسل کرد (شاید به او الهام شده بود) و سپس نماز خواند و مقداری هندوانه خورد و بعد استراحت کرد و صبح روزی که به شهادت رسید، روزه گرفت و لباس مرتب و تمیز پوشید و برای ما حلیم خرید و به سر کار رفت.
حدود ساعت 9 - 10 صبح وقتی از میدان قیام به سمت سرچشمه می رفته ، همکارانی که از روبه رو برمی گشتند به او می گویند: نرو! جلوتر کشت و کشتار و درگیری است ، ولی او توجه نکرد و به سمت میدان امام خمینی رفت . پس از سه راه امین حضور می بیند تعداد زیادی شهید و زخمی در مسیر ریخته و مردم و گاردی ها مقابل هم ایستاده اند و راه بسته است. او به ناچار مسافران را پیاده می کند. وقتی دوباره درگیری آغاز می شود از طرف نظامیان به او دستور داده می شود که اتوبوس را به سمت مردم و افراد زخمی و شهید حرکت دهد. او که مردم را در مقابل گاردی ها، بی پناه می دید، ناگهان از جا برخاست و برعکس عمل کرد و اتوبوس را در عرض خیابان قرار داد و بین مردم و گاردی ها حائل کرد تا مردم پشت آن پناه گیرند و بدین ترتیب جان تعداد زیادی از مردم مظلوم را نجات بخشید.
افسر فرمانداری نظامی که این صحنه را مشاهده کرد. به سمت او آمد و با کلت کمری خود گلوله ای به سر وی شلیک کردکه به شهادت او انجامید. مردم ، پیکر وی را به گرمابه ای که در آن نزدیکی بود بردند و سپس به بیمارستان سوم شعبان انتقال دادند. افسر جنایتکار نیز پس از انقلاب در دادگاه عدل اسلامی به سزای عمل خود رسید.