روزی مرگ سراغ مردی رفت و گفت: امروز آخرین روز توست / مرد: اما من آماده نیستم / مرگ: امروز اسم تو اولین نفر در فهرست من است. / مرد: پس بیا بنشین تا قبل از رفتن با هم قهوهای بخوریم. / مرگ: حتما./ مرد به مرگ قهوه داد و در قهوه او چند قرص خواب ریخت. مرگ قهوه را خورد و به خواب عمیقی فرو رفت. مرد فهرست او را برداشت و اسم خودش را از اول فهرست حذف کرد و در آخر فهرست قرار داد. هنگامی که مرگ بیدار شد، گفت: تو امروز با من خیلی مهربان بودی برای جبران مهربانی تو، امروز کارم را از آخر فهرست آغاز میکنم. / بعضی چیزها در سرنوشت تو نوشته شدهاند. مهم نیست چقدر سخت برای تغییر آنها تلاش کنی، اما هرگز تغییر نخواهند کرد.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)