از همان اول متوجه شدم در این شهر بزرگ دیده نخواهم شد مگر آنکه یک مشخصه بزرگ یا یک چیز متفاوت از دیگران داشته باشم. فرقی ندارد آن چیز متفاوت چیست. میتواند مدرک تحصیلی باشد یا یک سبک خاص برای لباس پوشیدن. من نه اهل ورزش بودم و نه خیلی درس میخواندم پس راحتترین راه برای شناخته شدن همان متفاوت بودن از لحاظ ظاهری بود.
خانوادهام از نظر مالی مشکلی نداشتند و من هم هرچه میخواستم فراهم بود. پس بهراحتی به پاساژهای معروف تهران رفتم و در آنجا چند دست لباس خریدم که نظر هر بینندهای را جلب کند.
هر روز لباسها را میپوشیدم و بیرون میرفتم. دوستان جدیدی پیدا کردم که به نظرم عادات عجیبی داشتند. دور هم جمع میشدند و یواشکی سیگار میکشیدند یا دنبال فرصت مناسب بودند تا از مدرسه فرار کنند. راستش در شهر خودمان هم اینجور آدمها زیاد بودند، ولی من با آنها رفت و آمد نداشتم؛ چرا که آنها انگشتنما بودند، کافی بود فقط یکبار با آنها حرف بزنیم آن زمان پدر و مادر هایمان میفهمیدند و سریع جلوی دوستی با آنها را میگرفتند، ولی در این شهر جدید اینگونه نبود. پدر و مادرم از کجا میفهمیدند دخترشان با چه کسی حرف میزند؟ من هم که همیشه دلم آزادی میخواست، جولان دادم و هرکاری که دلم میخواست کردم. دیگر همه زندگیم را دوستانم گرفته بودند. هر روز بعد از مدرسه تا دیروقت با آنها بیرون از خانه بودم و شب به خانه بازمی گشتم. هر روز در خانهمان جنگ و دعوا بود. کافی بود پایم به خانه برسد، از همان ابتدا باید اخمهای مادر و داد و هوار پدر را تحمل میکردم. مدام با خودم میگفتم که انگار آنها جوانی نکردند. انگار کسی در آن خانه من را درک نمیکرد. کسی نمیخواست بفهمد دردم چیست. خیلی ناراحت بودم.
این مشکلات را با دوستانم در میان گذاشتم و فهمیدم آنها هم مشکل من را دارند. با هم فکر کردیم و تصمیم خود را گرفتیم. ما باید از خانه میرفتیم. قرار گذاشتیم وسایلمان را جمع کنیم و وقتی همه در خانه خواب بودند بیرون بزنیم. بعد هم میتوانستیم کار پاره وقت پیدا کنیم و یک خانه اجاره کرده و با هم زندگی کنیم.
وسایلم را جمع کردم و منتظر شدم همه بخوابند. پدرم آخرین نفری بود که به اتاق خوابش رفت. وقتی از خالی شدن سالن خانه مطمئن شدم خرس عروسکی را روی بقیه وسایل در ساک دستیام جا دادم و به بیرون خانه رفتم. به محل قرار با دوستانم رسیدم. فقط یک نفر از دوستانم در محل قرار حاضر شده بود و از دو نفر دیگر خبری نشد. شاید پشیمان شده یا پدر و مادرشان از موضوع مطلع شده بودند.
برایمان مهم نبود، ما میتوانستیم دو نفری به راه خود ادامه دهیم. شب اول را به هر جان کندنی بود در گوشه دنج پارک به صبح رساندیم از صبح در همه محلههای دور از خانه مان دنبال کار گشتیم. ولی هیچکس به ما کار نمیداد. سه روز دیگر به همین شکل گذشت. دیگر کم کم داشتم به حرف پدر و مادرم پی میبردم. فهمیدم مشکل از من بود نه آنها. شب چهارم با دوستم میخواستیم در پارک بخوابیم که ماموران پلیس ما را پیدا کرده و به کلانتری بردند. در آنجا دختران و پسرانی بودند که تا به حال در زندگیام ندیده بودم. وضعیتشان خیلی بد بود. چرا من باید در کنار آنها به کلانتری بروم؟ چرا باید من در گروه آنها باشم؟ آینده من هم مثل آنها خواهد شد؟ خانواده و تربیت من با آنها خیلی فرق داشت. چرا خودم را به این روز انداخته بودم. همان جا بود که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و التماس کنم که فقط یک فرصت دیگر به من بدهند. من نمیخواستم عاقبتم مثل این دختران و پسران باشد.
آدرس خانهمان را به ماموران کلانتری دادم و بعد از دقایقی مادر و پدرم به آنجا آمدند. از چهرهشان معلوم بود از وقتی من رفتهام خواب به چشم نداشتند و دنبالم میگشتند. پدرم به محض دیدنم سیلی محکمی به گوشم زد و من میدانستم که این سیلی حقم است. سرم را پایین انداختم و گریه کردم. با پدر و مادرم به خانه برگشتم و از همان لحظه فهمیدم خانوادهام مهمترین چیزهایی هستند که من دارم.
9 سال از این ماجرا گذشته و من حالا خودم یک فرزند دارم. سعی میکنم همیشه با صبر و حوصله به حرفهای فرزندم گوش دهم و با او دوست باشم تا این مشکلات برای او هم پیش نیاید.