مخفی کردن ازدواج اول برای فرار از شکست دوم

ازدواج یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی است که در زندگی فرد می‌افتد. کسی که تصمیم می‌گیرد ازدواج کند، به اولین چیزی که باید پایبند باشد، صداقت و رو راستی است. شاه‌کلیدی که بدون وجود آن، ارتباط میان حتی دو دوست هم دچار مشکل اساسی می‌شود، چه برسد به زندگی مشترک که قرار است زن و مرد سال‌ها در کنار هم زندگی کنند.
کد خبر: ۸۶۷۹۹۱

اما ازدواج کردن گاهی به سادگی پیش نمی‌رود و دختر یا پسر راز مگویی مثل یک ازدواج ناموفق در زندگی‌اش دارد که از گفتن آن خودداری کرده و تصور می‌کند اگر رازش را فاش کند، فرد مورد علاقه‌اش را از دست می‌دهد. گفتن این راز پیش از ازدواج نه‌تنها عشق و علاقه را کم نمی‌کند، بلکه باعث افزایش اعتماد طرف مقابل به او هم می‌شود. نقطه مقابل آن زمانی است که فرد با حفظ راز وارد زندگی مشترک می‌شود، اما با آشکار شدن موضوع، هر دو در سراشیبی سقوط قرار می‌گیرند.

همسرم حقیقت را نگفت

آرش هنوز نتوانسته تصمیم‌اش را برای جدایی یا ادامه زندگی بگیرد و برای همین به دادگاه خانواده آمده تا از مشاور کمک بگیرد. او می‌گوید: «سه سال است که با همسرم ازدواج کرده‌ام و خدا را شکر هنوز بچه‌ای نداریم. مشکلی که این روزها خیلی آزارم می‌دهد، ازدواج قبلی همسرم است که در این مدت از من مخفی کرده بود و خیلی اتفاقی متوجه این موضوع شدم. با این‌که خیلی از این موضوع ناراحتم، اما دلم برایش می‌سوزد که بعد از جدایی چه بلایی سرش می‌آید. نمی‌توانم دروغ به این بزرگی را ببخشم. یا باید از او بگذرم یا از خودم. ما در محل کار با هم آشنا شدیم و این لادن بود که به من پیشنهاد ازدواج داد. اولش خیلی شوکه شدم، اما از او بدم نمی‌آمد. در طی مدتی که با هم کار می‌کردیم، به این نتیجه رسیدم که دختر خوبی است و می‌توانیم زندگی خوبی با هم داشته باشیم.

روزی ‌که می‌خواستیم عقد کنیم شناسنامه همسرم را گرفتم که متوجه شدم المثنی است. وقتی در مورد علت المثنی بودن شناسنامه از همسرم سوال کردم، مادرش با پرخاشگری گفت که رویش آب ریخته و برای همین عوض کرده‌ایم. پرخاش مادرش برایم عجیب بود، اما اهمیتی ندادم و به فکر برگزاری مراسم بودم. به لادن گفتم جهیزیه هم نیاوردی مهم نیست، خودم تمام وسایل زندگی را فراهم می‌کنم. اما گفت که دوست دارد از جهیزیه‌ای که خریده استفاده کند و من هم مخالفتی نکردم. وسایلش را که در خانه چید، حس کردم که خیلی نو نیستند و انگار پیش از این از آنها استفاده شده بود، اما موضوع را خیلی جدی نگرفتم. بعدها فهمیدم که از جهیزیه‌اش در خانه همسر سابقش استفاده کرده بود. سه سال بعد از ازدواجمان، زن ناشناسی با من تماس گرفت و پرسید همسرت را چقدر می‌شناسی؟ از گذشته‌اش خبر داری؟ حرف‌هایش ناراحتم ‌کرد، اما سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. از او پرسیدم چه چیزی در گذشته همسرم وجود دارد که من از آن بی‌خبرم؟ گفت او پیش از این ازدواج کرده و این راز را از تو پنهان کرده است. شناسنامه‌اش را به خاطر مخفی کردن این راز تعویض کرده است. با شنیدن این حرف دنیا روی سرم آوار شد. باورم نمی‌شد زنم قبل از این ازدواج کرده باشد. من سابقه بیماری قلبی دارم و با شنیدن این خبر، قلبم تیر کشید. آن روز همسرم به خانه مادرش رفته بود و با این‌که وضعیت مناسبی نداشتم، سر را‌هم قرص زیر زبانی گرفتم. وقتی به خانه‌شان رسیدم، خواهرزنم با دیدن رنگ صورتم آب قند داد و کمی بهتر شدم. با این‌که خیلی عصبانی بودم، اما به روی همسرم نیاوردم و تلخی نکردم. نیم ساعت بعد به همسرم گفتم آماده شو باید به خانه برویم تا کمی با هم حرف بزنیم. پرسید در مورد چه چیزی؟ گفتم یکسری مسائل هست که باید روشن شوند. زنم که ترسیده بود، گفت نه. همین الان باید بگویی. موضوع را که گفتم رنگش پرید. گریه‌کنان شروع به بد و بیراه گفتن کرد و گفت هر کسی این خبر را داده، می‌خواسته زندگی‌مان را خراب کند. به زنم گفتم فدای سرت که سه سال از زندگیمان را با دروغ سر کردیم، فقط بگو ادعای آن زن درست است یا نه؟ تو واقعا ازدواج کرده بودی؟ با گریه گفت فقط سه ماه با شوهر سابقم زندگی کردم و وقتی فهمیدم مواد مصرف می‌کند، از او جدا شدم. گفتم چرا از اول نگفتی؟

دوست داشتنم را بهانه کرد و گفت نمی‌خواستم تو را از دست بدهم، برای همین مجبور شدم دروغ بگویم. دلایلش قابل قبول نبود. من سال اول زندگی‌مان از همسرم خواستم که زود بچه‌دار شویم. چون دوست نداشتم فاصله سنی زیادی با فرزندم داشته باشم. یک سال و نیم که گذشت، دکترهای زیادی رفتیم و همه گفتند همسرم نازاست و بچه‌دار نمی‌شود. از شنیدن این حرف ناراحت نشدم، اما این دروغ بزرگ را چطور می‌توانستم قبول کنم؟ از آن روز به بعد فقط با جنگ و دعوا با هم حرف می‌زنیم. استرس پای ثابت زندگی‌مان شده و احساس خیلی بدی به زندگی‌ام دارم. همسرم به شدت پرخاشگر شده و به جای این‌که من طلبکار باشم، او مدعی است. قبول نمی‌کند که اشتباه کرده است. حالم خیلی بد است. از روزی که متوجه دروغ لادن شده‌ام، عذاب می‌کشم. از این‌که چند سال پایه‌های زندگی‌ام بر پایه دروغ بنا شده و به کسی می‌گفتم دوستت دارم که لحظه‌لحظه زندگی‌اش دروغ بوده، به شدت عذاب می‌کشم. فقط دنبال این هستم که با چیزی خودم را گول بزنم و آرام کنم. دلم راضی نمی‌شود با این اوضاع و احوال اجتماع که دید خوبی نسبت به زن مطلقه ندارد از او جدا شوم. از طرف دیگر هم نمی‌خواهم با ترحم، به زندگی با او ادامه دهم. از همه جهت تحت فشارم و درمانده شده‌ام. دلم نمی‌خواست زندگی‌ام به اینجا برسد. من مرد احساساتی هستم و با این‌که همسرم پیشنهاد کرده توافقی از هم جدا شویم، اما من از آینده مبهمی که پیش رویش است نگرانم. راهی پیش رویم بگذارید.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها