در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیش از آن که گرفتار دام شیطان شوم، خواندن سرگذشت دختران و پسران فریب خورده، بسیار مرا ناراحت میکرد و نسبت به آنها احساس ترحم میکردم و آنها را افرادی لایق نصیحت میدانستم.
در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفی از نظر مسائل اخلاقی نداشتم. از داشتن دوست پسر و کارهایی از این گونه، خوشم نمیآمد و همیشه سعی میکردم دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، راهنمایی کنم. اما گرفتار بلایی شدم؛ فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شدهاند، بهطور ذاتی بیبند و بار نبودهاند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشتهاند و از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خوردهاند.
ماجرا از آن وقتی شروع شد که دیپلم گرفتم و در کنکور دانشگاه سراسری قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم. خانوادهام با این تصمیم موافقت کردند. تنها مادرم به خاطر دغدغههایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و میگفت: «دخترم! کار را میخواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم،تصمیم گرفتم کاری پیدا کنم تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم.
جستجو برای پیدا کردن کار را آغاز کردم. بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم؛ قرار شد برای صحبت به محل شرکت بروم.
برخلاف نصیحتهای مادرم که سعی میکرد مرا از این کار باز دارد، رفتم. چون حقوق خوبی میدادند، پیگیری کردم و پس از مدت کوتاهی مشغول کار شدم.
چند روز بعد، اسامی دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شده بودم .قبولی دانشگاه فرصتی به مادرم داد تا بار دیگر خطراتی را که در محیط کار مردانه میتواند در کمین یک دختر جوان باشد، به من گوشزد کند، ولی من استقلال و حضور در اجتماع را برای یک دختر، مساوی با داشتن شغل میدانستم و از طرفی مطمئن بودم که قادر هستم روابط اجتماعی خود را با دیگران بهگونهای سالم تنظیم کنم. به نصایح مادرم توجه نکردم و به محل کار خود رفتم تا وارد دنیای جدیدی که به استقبالم آمده بود، شوم.
پس از مشغول شدن به کار، سعی کردم مواظب برخوردها و رفتارهای دیگران نسبت به خودم باشم. در این میان، یکی از همکارانم که جوانی همسن و سال خودم بود و در شرکت او را «آقا فرشاد» صدا میزدند، هر از چند گاهی سعی میکرد به شکلی سر صحبت را با من باز کند.
در ابتدا، به سردی با او برخورد میکردم؛ ولی بعدها که مقداری رویم باز شد، به سوالات او کامل تر جواب میدادم. کار به جایی رسید که از من راجع به محل زندگی، موقعیت و وضعیت خانوادگی، اسم کوچک، تحصیلات و سایر اطلاعات شخصیام میپرسید؛ و من هم ناخواسته جواب میدادم. کم کم احساس کردم فرشاد همه افکار مرا به خود مشغول کرده است. شبها به سخنانی که بین ما رد و بدل شده بود فکر میکردم و از این که در برخی صحبتها پا را از حد معمول فراتر گذاشته بودم، خود را سرزنش میکردم.
یکی از همکارانم به نام «زیباخانم» که شوهر و فرزند داشت، به شکلهای مختلف به من نزدیک شد و شروع به صحبت میکرد و در بیشتر صحبتهایش، بدون این که دلیل خاصی عنوان کند، راجع به«فرشاد» حرف میزد و از منش و اخلاق خوب او تعریف میکرد. رفته رفته احساس کردم فرشاد در دلم جا باز کرده و هر چه میخواستم فکرم را متوجه او نکنم، نمیتوانستم یا کمتر موفق میشدم.
روزی نبود که چیزی برای خوردن همراه خود به شرکت نیارود و همیشه هم مرا دعوت میکرد تا با او همراه شوم. من هم که به دوستی با او بیمیل نبودم، میپذیرفتم.
یک روز، زیباخانم به من پیشنهاد کرد که برای خرید بیرون برویم. من هم به شرط پذیرفتن مادرم، قبول کردم. مادرم وقتی فهمید که او، شوهر و فرزند دارد، جای نگرانی ندید و پذیرفت.
فردای آن روز وقتی به شرکت رسیدم، مستقیم پیش زیباخانم رفتم و گفتم: امروز آماده ام تا با هم به بازار برویم. اما او با بهانه کردن گرفتاریهای شغلی گوناگون، به من پیشنهاد کرد با فرشاد بیرون بروم و گفت: من موضوع گردش و به خیابان رفتن را با فرشاد در میان گذاشته واوهم پذیرفته است. من اول جا خوردم و رنگم پرید؛ ولی زود به خودم مسلط شدم. زیباخانم آن قدر اصرار کرد تا سرانجام راضی شدم.
ساعتی بعد، من و فرشاد در پشت میز رستورانی، گل میگفتیم و گل میشنیدیم.
غذایمان تمام شد. اما به یک باره هوا بارانی شد و باران شروع به باریدن کرد. گویی تمام حوادث دست به دست هم داده بودند که من تا مرز سقوط پیش بروم. فرشاد از فرصت استفاده کرد و گفت بهتر است در این هوای بارانی، به منزلشان که در همان نزدیکی بود برویم؛ تا
باران بند بیاید.
ابتدا زیربار نرفتم؛ ولی طبق معمول، شیطان وسوسهام کرد و با این توجیه که رفتن به خانه آنها از ماندن در زیر باران بهتر است، پذیرفتم.
وقتی به خانهشان رسیدیم، متوجه شدم هیچکس در خانه نیست. خیلی ترسیدم، به فرشاد گفتم: باید زودتر به خانه بروم، چون به مادرم گفتم زود برمیگردم. او وحشتزدگی مرا از چهره ام دریافته بود، مرا آرام کرد و قول داد به محض بند آمدن باران، خودش مرا تا نزدیکی منزلمان میرساندوبعد هم شروع به پذیرایی از من کرد.
پس از نوشیدن قهوه، دیگر چیزی متوجه نشدم و هنگامی که به خود آمدم دیدم به همراه فرشاد و چند نفر دیگر از دوستانش در داخل خودرو ودر حال انتقال به خانهمان هستم. در یافتم که چه بلایی بر سر خود آوردهام، هنگامی که میخواستم از خودروی فرشاد پیاده شوم او با لحنی تهدیدآمیز نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت: به یاد داشته باش که باید رازدار باشی و دست از پا خطا نکنی، چون فیلمت دست به دست میشود. او یک شماره حساب به من داد و تهدید کرد تا یک هفته دیگر باید دو میلیون تومان به حسابش واریز کنم. تا چند روز گیج و مبهوت بودم و سرانجام کارم به بیمارستان اعصاب و روان کشیده شد و آنجا همه چیز برای خانوادهام روشن شد. پس از ترخیص از بیمارستان دریافتم که باند تبهکار فرشاد و دوستانش توسط پلیس دستگیر شدهاند و من تنها قربانی آنها نبودم.
هشدار
افرادی که مدعیاند روابط و دوستیهای نامتعارف بین دختر وپسر با انگیزه ازدواج شکل میگیرد، با کمی دقت، در خواهند یافت که روح حاکم بر این گونه دوستیها، عاقلانه و از سر اندیشه نیست؛ بلکه در آغاز یا پس از مدتی، به دره سقوط کشیده میشود.
وابستگیهایی که بین دختر و پسر ایجاد میشود، مانع گزینش صحیح و دقیق برای شریک آینده زندگی میشود و از آنجا که دختر یا پسر به فردی خاص وابسته شده، تمام نیکیها، خوبیها، زیباییها را در فرد مورد علاقه خود میبیند و دیگر توان مشاهده عیوب احتمالی طرف مقابل را ندارد. زیرا از روی علاقه و از پشت عینک وابستگی، به طرف مقابل نگاه میکند. نه با نگاه خریدار و بررسی کنندهای که تمام نقاط ضعف و قوت او را در ترازوی حقیقت، مورد دقت و مشاهده قرار میدهد.
دوستی و ارتباط احساسی و غیرعاقلانه قبل از ازدواج، راه عقل را مسدود و چشم واقعبین انسان را کور میسازد و اجازه نمیدهد تا یک تصمیم صحیح و دور از اشتباه گرفته شود. این نوع انتخابها که در فضایی آکنده از احساسات و عواطف انجام میگیرد، به دلیل نبود شناخت عمیق و واقعبینانه، اگر هم به ازدواج منتهی شود، زندگی مشترک را تلخ و آینده را تیره و تار میسازد. روابط دختر و پسر، بیش از آن که مفید باشد، تهدیدکننده نهاد خانواده در جامعه بهشمار میآید. با نگاهی به آمار میتوان دید که آمار طلاق در بین افرادی که قبل از ازدواج، ارتباطهای دوستانه داشتهاند، بالاتر است. از طرفی آشنایی و ارتباط دختر و پسر در محیط اجتماع، بیشتر از آن که معرفتساز باشد، فروزنده هوسها و معرفتسوز است. اغلب دیده میشود فرد آن گونه که هست، خود را نشان نمیدهد یا به سبب محبت و عشقی که ایجاد شده، نمیتواند عیوب طرف مقابل و جوانب مختلف قضیه را بسنجد. بیشتر رفتارها در آشناییهای خیابانی به شکلهای تصنعی ابراز میشود.
سید مجتبی میریهزاوه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: