ماجرا

پسر 3 ساله، ناجی دختر 5 ساله

وداع با پسرک سخت بود. مادر باید برای همیشه با خنده‌های سجاد خداحافظی می‌کرد و غم نبود سجاد بر دلش سنگینی می‌کرد، اما خوشحال بود که کبد پسرش به دختر پنج ساله‌ای زندگی بخشید.
کد خبر: ۸۵۶۳۸۶

حدود یک سال قبل سجاد لارنجی همراه خانواده خود به پارک رفت. در آن زمان سجاد سه سال داشت و تازه شروع به شیطنت‌های کودکی کرده بود. از طرفی به طرف دیگر می‌دوید و بلند بلند می‌خندید. خنده‌های سجاد به دل مادر می‌نشست. مادر دوست داشت لب‌های پسرش همیشه بخندد و هیچ چیز نتواند این خنده را از صورت کودکش محو کند.

سجاد کوچک بازی می‌کرد و مادر در دل قربان صدقه فرزندش می‌رفت. خوشی مادر و فرزند ادامه داشت تا زمانی که سجاد خواست سرسره بازی کند. بالا رفتن از سرسره با خنده و بازی بود و سر خوردن و به زمین رسیدنش با جیغ و ناله و شیون. سجاد از بالای سرسره به زمین پرت شد و سرش با زمین برخورد کرد و از هوش رفت. پدر و مادر سجاد به محض دیدن این صحنه فرزند خود را به بیمارستان منتقل کردند. حال پسر کوچک بد بود. دکتر تشخیص داد که او باید عمل شود و پدر و مادر کودک نیز تسلیم خواسته دکتر شدند. آنها فقط می‌خواستند فرزندشان هر چه زودتر بهبود پیدا کند و برایشان فرقی نداشت چگونه، فقط بهبود او را می‌خواستند.

مجید آقابیگی، هماهنگ‌کننده پیوند اعضا درباره اولین عمل انجام شده بر روی مغز سجاد لارنجی گفت: در نخستین عمل که حدود یک سال قبل صورت گرفت، به‌دلیل جمع شدن یک مایع داخل مغز، پزشکان شانت داخل مغز این کودک گذاشتند و این عمل به ظاهر با موفقیت به پایان رسید. وی ادامه داد: به گفته پدر و مادر سجاد، بعد از آن عمل هم وضعیت جسمانی کودک نرمال بوده و با مشکل زیادی روبه‌رو نبودند.بعد از عمل و اعلام خبر موفقیت‌آمیز بودن آن پدر و مادر سجاد جان تازه‌ای گرفتند و عشق و محبت خود را بیش از پیش نثار او کردند.

مادر سجاد لارنجی با اشاره به عمل سال گذشته سجاد و وضعیت روحی خانواده، می‌گوید: وقتی به ما خبر دادند که عمل موفقیت‌آمیز بوده خیلی خوشحال بودم. سجاد اولین فرزند ما بود و خیلی روی او حساس بودیم. از زمان عمل اول هم دیگر هیچ مشکلی نداشت و همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این‌که در ماه رمضان دوباره نشانه‌هایی از بیماری و کند شدن رفتار در او دیده شد.

چند بار حالش بد شد و از هوش رفت. ما او را به بیمارستان و نزد متخصص‌های مختلف بردیم ولی در آزمایش و عکس‌ها هیچ نشانه بدی نمایان نبود. همه دکتر‌ها می‌گفتند که حالش خوب است تا این‌که بار آخری که حالش بد شد سطح هوشیاری‌اش خیلی پایین آمد و پزشکان تشخیص مرگ مغزی دادند. پزشکان همه سعی خود را برای بهبود حال سجاد به‌کار گرفتند ولی هیچ فایده‌ای نداشت. سجاد دچار مرگ مغزی شده بود. پدر و مادر سجاد نمی‌توانستند باور کنند که فرزندشان دچار مرگ مغزی شده باشد. مگر می‌شد که فرزندشان تا دیروز خوب باشد و همه آزمایش‌ها سالم باشد ولی به یکباره دچار مرگ مغزی شود؟

مادر سجاد ادامه داد: بعد از گذشت یک روز از مرگ مغزی پسرمان کم‌کم به ما گفتند که می‌شود اعضای بدن او را اهدا کنیم. من و پدر سجاد نمی‌توانستیم این موضوع را قبول کنیم. برایمان سخت بود حتی باور کنیم که او مرده است چه برسد به آن‌که اعضای بدن او را اهدا کنیم. بعد از چهار روز دیگر باورمان شد که سجاد برنمی‌گردد و جان خود را از دست داده است. در آن زمان بود که به ما گفتند یک دختر پنج ساله‌ در شیراز به کبد نیاز دارد و کبد سجاد ما به او می‌خورد.گفتند که با اهدای کبد سجاد به این دختر می‌توانیم او را از بیماری نجات دهیم. فقط به‌خاطر نجات جان یک کودک معصوم دیگر حاضر به قبول اهدای عضو بدن سجادم شدم.

پدر سجاد نیز در این باره می‌گوید: من یک کارگر هستم ولی هیچ پولی برای اهدای عضو فرزندم دریافت نکردم، چون کودکم را در راه خدا دادم. من فقط می‌خواستم یک عضو از بدن فرزندم به یک نفر دیگر زندگی ببخشد. وقتی که سجاد با اعضای بدن خود به دیگران زندگی بدهد انگار که خودش هم زنده است.

پدر و مادر سجاد چهار ساله بعد از چهار روز رضایت خود را برای اهدای عضو فرزندشان اعلام کردند و خواستند که هر عضو از بدن او که دیگران را زنده نگه می‌دارد اهدا شود، ولی به دلیل سن پایین سجاد و همچنین گروه خونی فقط یک گیرنده عضو برای او وجود داشت و سجاد چهار ساله هفته گذشته با اهدای کبد خود به یک دختر پنج ساله شیرازی توانست جان او را نجات دهد.

امیرعلی حقیقت‌طلب

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها