بعد از اینکه چند ساعتی به درست کردن موها و تیپ و لباسهایم میگذرد دیگر آمادهام. دو دست لباس و کفش اضافه برداشتهام و اتو کشیده و مرتب در کاور لباس گذاشتهام که با خودم ببرم و طی مراسم عوضشان کنم.
برای دخترم هم یک لباس سفید پفی عروس آماده کردهام. دخترکم واقعا مثل عروسک است. لپهای برجسته و لبهای کوچک و یک جفت چشم میشی و درشت که مژههای بلند قهوهای روی آن سایه انداخته است.
شراره کوچولو سه سالش است و عاشق این است که من آرایشش کنم، اما خوب بچه است و باید مراقب باشم لوازم آرایش را نخورد.
اول برایش یک خط چشم مشکی میکشم که چشمانش را درشتتر کند. بعد ابروهایش را با سایه ابرو پررنگتر میکنم و یک رژ گونه روی صورتش میزنم که لپهایش قرمز هلویی بشود.
وقتی رژلب 24 ساعته را برایش میزنم که نه پاک میشود و نه پخش خیالم راحت میشود که کارش تمام شده است.
موهایش را خیلی خوشگل جمع میکنم و با بابلیس پایینش را لوله لوله میکنم.
خدای من شراره عین عروسک شده است.
دوستم منتظرم است و من و او و دخترهایمان به سمت عروسی حرکت میکنیم.
وقتی به سالن میرسم دوباره برای اینکه سرو وضعم را چک کنم به اتاق رختکن میروم. آنجا دخترکی 10 ساله را میبینم که یک فیلم آموزشی آرایش عروسکی را از اینترنت موبایلش تماشا میکند و تند و تند خودش را مثل او آرایش میکند.
دختر داخل فیلم هم به سن او است و چندشم میشود از اینکه دختری به سن او با این همه مهارت آرایش میکند و ویدئوی آرایشش را برای آموزش به اشتراک میگذارد.
تماشای یک بچه به سن او که دارد اینطور با ولع آرایش میکند حالم را بد میکند. توی آینه خودم و دخترم را میبینم. دو تا عروسک که داریم عروسک شدن یک نفر دیگر را با تعجب نگاه میکنیم.
از خودم هم بدم میآید. دخترم را تصور میکنم که تمام سالهای کودکی و نوجوانیاش را در مقابل آینه برای عروسک بودن تلاش میکند. انگار تازه بیدار شدهام. دخترم را بغل میکنم و روی میز آرایش مینشانم. آرایش پاک کن را از توی کیفم درمیآورم و صورت لطیف و قشنگش را پاک میکنم. حالا خودش است. فرشته قشنگ من. زیباترین چیزی که میشود از خدا خواست. او عروسک من نیست. عروسک هیچکس نیست.