او شبکه نمایش خانگی را به عنوان مبدا حرکت خود انتخاب کرد تا ریسک او برای تجربه کارگردانی با حاشیه امنیت بیشتری همراه شود. به نظر میرسد این نگاه هوشمندانهای برای گام برداشتن به سمت سینما باشد. نمایش خانگی به عنوان جایگاهی میان سینما و تلویزیون فرصت مناسبی برای تجربه آزمون و خطا در فیلمسازی است و فیلم اول علی جناب از حیث عنوان نیز با این رویکرد تناسب منطقی دارد. «چرکنویس» که به اعتقاد من باتوجه به اینکه اولین فیلم علی جناب در مقام کارگردان بود، فیلم بهتری از «زنده بهگور» شده که این برتری فارغ از کارگردانی از حیث فیلمنامه هم قابل طرح است. در واقع مشکل اصلی زنده به گور بیش از آنکه در اجرا باشد در ساختار فیلمنامه است که فضای معمایی یک قصه پلیسی و شخصیتپردازیها بر ساخته آن فاقد مصالح داستانی لازم و روابط علت و معلولی منطقی و جزئینگرانه است.
در قصه زنده بهگور (که عنوانش برگرفته از یکی ازداستانهای صادق هدایت است) رضا، سرهنگ کارکشته پلیس به دلیل اتفاقی دلخراش در زندگیاش تقاضای بازنشستگی میکند. اداره پلیس درازای پذیرش بازنشستگی پروندهای بهعنوان آخرین ماموریت به او محول میکند که از دختری فریب خورده محافظت کند و صبح سومین روز برای رسوایی سران گروه فساد او را برای شهادت به دادگاه بیاورد. سرهنگ به ماجرایی پی میبرد که او را بین وظیفه و احساس دچار تردید میکند و این سه شب به جهنمی خونین بدل میشود. خب همین طرح در فیلم به تصویر کشیده میشود در حالی که موقعیتهای دراماتیک و جزئینگرانهای که بتواند بین عناصر درام ربط منطقی و علت و معلولی ایجاد کند به طوری که هم از حیث نمایشی و هم از منظر روانشناسی قابل باور باشد رخ نداده و سردستی روایت میشود. به نظر میرسد تلاش برای ایجاد تعلیق و هیجانی که به خلق موقعیت نفسگیر برای مخاطب بدل شود (که این البته رویکرد منطقی در ساخت یک اثر پلیسی است) موجب شده تا منطق درونی قصه قربانی ریتم تند و ضرباهنگ اثر شود. یکی از دلایل این اتفاق، فقدان شناسنامهدار بودن شخصیتهای قصه است که در نهایت موجب شده ما با یکسری تیپهای کلیشهای که در اثر پلیسی میبینیم مواجه شویم؛ چه پلیس و نمایندگان قانون و چه مجرمان و افراد ضدقانون! به این موارد باید انتخاب بازیگران را هم اضافه کرد که بزرگترین آن انتخاب سعید راد برای نقش سرهنگ است. بازیگری که با وجود ادعاهایش در بازیگری بشدت در درک نقش و اجرای آن ضعف دارد. بازی شق و رق و خشک او برای ایفای یک سرهنگ کارکشته در کنار صدا و بیان نامناسب و بد او موجب شده تا سرهنگ حامی به قهرمان یک قصه پلیسی بدل نشده و فقدان جاذبههای این شخصیت محوری به کل اثر تعمیم یافته است. شقایق فراهانی نیز آنقدر بیحس و حال بازی میکند که حتی در صحنه کشته شدن دخترش به بدترین شکل ممکن ریاکشن نشان میدهد! در این بین بازی پریزاد ایزدیار قابل قبولتر به نظر میرسد و توانسته یک شخصیت آسیبدیده ـ زخمی را که قربانی مصائب زندگی در کودکی بوده به شکل منطقیتری از بقیه به نمایش بگذارد. شخصیت روانشناسی که قاتل اصلی است بیش از دیگران به حال خود رها شده در حالی موقعیت او بیش از بقیه قابل پردازش بوده تا انگیزههای او برای قتل در نسبت با موقعیت درام به شکل منطقیتری صورتبندی شود. این روحیه و نگاه قابل تقدیر است. فیلمسازان جوان ما باید بیش از آنکه سودای یکشبه کارگردان شدن داشته باشند، میل به تجربه کردن سینما داشته باشد تا در این وادی زنده بهگور نشوند.
سیدرضا صائمی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)