طوری نبود که منصرفمان کند، ولی هر چه جلوتر میرفتیم شدیدتر میشد. کار به جایی رسید که به شکل متناوب باران و برف و تگرگ میبارید، همه جا را مه گرفت و میدان دیدمان به مسافتی در حد دو متر محدود شد. اوایل کار تقریبا همه چیز تا انتهای مسیر مشخص بود، اما جلوتر که رفتیم قصه فرق کرد. دوستی که ادعا میکرد مسیر را میشناسد، در چند دوراهی، بعد از پاک کردن شیشه عینک و قدری درنگ و لحنی نامطمئن راه را انتخاب کرد و این بیشتر نگرانمان کرد. هوا ترسناک شده بود، آبی که در سراشیبی به سمت پایین راه افتاده بود، اوایل حجمش اندک بود، اما هیچ تضمینی وجود نداشت که همینطور اندک باقی بماند، کما اینکه نماند. اواسط مسیر کم کم داشت احساس سیلزدگی به ما دست میداد.
از جایی به بعد، در مسیر مستقیمی افتاده بودیم که شیب تندی داشت، سینهکش کوه را گرفته بودیم و بالا میرفتیم، هر چه میرفتیم اما نمیرسیدیم. هوا دهشتناک بود و راه رفتن در آن شیب تند، نفسگیر. هیچ چیز دیده نمیشد و هیچ برآوردی از انتهای مسیر وجود نداشت. از ابتدای مسیر هم همینطور. نه به سمت بالا و نه سمت پایین دید نداشتیم. هر چه میرفتیم نمیرسیدیم، نه راه دیگری بود و نه امکان بازگشت و نه حتی مجالی برای توقف، حس غریبی بود، شاید دلهره بود یا ترس، هر چه بود با بلاتکلیفی آزاردهندهای ترکیب شده بود و داشت دیوانهمان میکرد. به طرز عجیبی میخندیدیم، خندههای عصبی و کاملا غیرارادی. یک جور تعلیق عجیب و غریب که ترکیبی بود از امید و ناامیدی.
آن حس غریب که آنجا گرفتارش شدیم، در این عکس هم هست، همین عکسی که میبینیدش. زندگی نه اینقدر ملموس و جزئی ـ مثل داستان بالا ـ اما پر است از موقعیتهایی اینچنین که حتی از بنبست هم سختتر است. درست مثل همین عکس. موقعیتهایی که برخلاف بنبست، پر از بلاتکلیفی و تعلیقند، موقعیتهایی که صرفا راهمان را ادامه میدهیم، در حالی که نه دورنمایی از مقصد داریم و نه جرات یا شاید امکان بازگشت. زندگی پر است از همین دیوارها، دیوارهایی که نهتنها بازگشت که گاهی حتی نگاه به عقب را هم غیرممکن میکنند، دیوارهایی که آدمها را ناچار میکند متعهد باشند، به روابط، روندها، راهها و خیلی چیزهای دیگر بیبرگشت و بیفرجام. چیزهایی که نه میتوان بیخیالشان شد و نه معلوم است با آنها عاقبتمان چه میشود.
تعلیق از بنبست هم سختتر است. به بنبست که میرسی، میدانی که دیگر راهی نداری. امیدت ناامید میشود و مجبوری برگردی یا اصولا بیخیال رفتن شوی. تعلیق ولی اینطور نیست. یک بلاتکلیفی و سردرگمی در آن هست که اصولا همه چیز را کوفت آدم میکند. آدم نمیداند امیدوار باشد یا ناامید. همچنان تلاش کند یا بیخیال شود. زورش را بزند یا همه چیز را ول کند برود پی کارش. گاهی تحمل تلخی بنبست از تحمل بلاتکلیفی چنین موقعیتی آسانتر است. همه حرف همان دیالوگ معروف اصغرفرهادی است که یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بیپایان است.
کیانوش آذر
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)