همه قصه سید را که میخوانی روایت حضور حاضر و غایب پدری است که اگرچه شهید شده و در نگاه مادی حضور نداشته، اما همیشه در زندگی او آنچنان نقشآفرینی کرده که حتی خیلی از پدران زنده هم نمیتوانستند چنین نقشی داشته باشند. سیدمهدی به روایت خودش درست از همان روزی که دانست جلوی نام پدر باید به جای اسم آقاجونش احمدآقا باید بنویسد؛ سیدهادی، این نقش و این سایه را بالای سر خودش حس کرد. پدر شهیدش به شیوهای غریب و قابل توجه در تربیت پسرش نقش ایفا کرد و او را به فضایی راهنمایی کرد که چگونه حرفزدن، چگونه لباس پوشیدن چگونه رفتار کردن را در قالب یک آموزش از راه دور به او یاد داد. این آموزش آنچنان او را خوب تربیت کرد که وقتی نوبت کنکور رسید از حقی که به عنوان پسر یک شهید برایش فراهم شده بود، گذشت و خودش بدون هیچ سهمیهای به دانشگاه رسید.
برخلاف آنچه سید میخواهد القا کند و آسان از کنار آن میگذرد، او نهتنها یک انسان معمولی محسوب نمیشود که یک انسان کاملا موفق است که بر پایه سعی و تلاش خود به جاهایی که میتوانسته رسیده و اینجاست که میتوان برای پدرش که همیشه حاضر بوده در عین حالی که غایب بوده، نقشی درخور در نظر گرفت.
افشین خماند