عباس هستم، عباس کلانتر. 71 سال پیش در همدان به دنیا آمدم. یعنی سال 1322. راستش روز و ماهش را یادم نیست. رسم نبود آن موقعها مردم روز و ماه تولدشان را از بر باشند. اصالتمان البته همدانی نیست. مال نائین و آن طرفهاییم. به خاطر شغل پدرم راهمان افتاده بود به همدان. خدابیامرز مقنی بود. چند تا از این خانهای همدان موقع مقنیگری کارش را دیده بودندو پسندیده بودند و خواسته بودند که برود آنجا. تا شش سالگی همدان بودیم. بعدش دیگر پدر بیخیال کار مقنیگری شد و آمدیم تهران. سمت هفتچنار، محله بریانک. پدرم یک مغازه خواربارفروشی باز کرد و ما هم از همان شش ـ هفت سالگی ایستادیم وردستش. خیلی گفت برو درس بخوان، اما کو گوش شنوا؟ چهار پنج کلاس بیشتر نخواندم. آن هم با ضرب و زور، آن هم در کلاس اکابر نه کلاس معمولی. از آن سالها فقط اسم مدرسه شبانهای را که میرفتم یادم هست، مدرسه صاحب که توی خیابان بریانک بود. تا حدود دوازده سالگی همان طور وردست پدرم بودم، اما بعدش قرار شد بروم پی کار دیگری.
یکی از اقوام در خیابان ری کبابی داشت. درست کنار سینما رامسر. پدرم با او صحبت کرد و قرار شد بروم مغازهاش شاگردی کنم. اسمش مَش ممدلی بود. خیلی آدم خوبی بود. ده ـ دوازده سال پیش فوت کرد. خیلی هوای من را داشت. از آن چهار پنج سالی که پیشش بودم، حتی یک خاطره تلخ هم ندارم. یک پسر همسنوسال من هم داشت به اسم علی که او هم میآمد مغازه. با هم کار میکردیم. کمکم دوست صمیمی شدیم. بعدها او شوفر تاکسی شد و الان هم بازنشسته شده. ارتباط و رفتوآمدمان ولی هنوز هم هست. گاهی او میآید اینجا، گاهی من میروم، مینشینیم با هم درد دل میکنیم. یاد گذشته میکنیم، میگوییم، میخندیم... خلاصه که دوران کارگری برای مش ممدلی نه این که راحت بوده باشد، سخت بود، اما شیرین بود. البته آن موقعها کلا پولی وجود نداشت. من هفتهای 7 تا تکتومنی حقوق میگرفتم و همان را هم تحویل پدر میدادم.
البته قبل از شاگردی مش ممدلی، جسته گریخته یکی دوباری به مدت کوتاه در مغازه کبابی شاگردی کرده بودم. یک بار در یک کبابی نزدیکی بازار بود که یادگاریاش هنوز هم بامن هست. 9 ساله بودم. مغازه یک زیرزمینی داشت که معمولا چرخ کردن گوشت و آماده کردن کباب کوبیده را آنجا انجام میدادیم. یک چرخ گوشت بزرگ هم آنجا بود که هیبتش آن اول کاری حسابی آدم را میگرفت. من البته کمی که گذشت به کار کردن با آن عادت کردم. یک بار که مشغول چرخ کردن گوشت بودم، آن آخر کار که میخواستم دهانه چرخ تمیز شود، همین طور هی با انگشتانم تهماندههای گوشت را هل میدادم داخل گلویی چرخ و بازی بازی میکردم. در همین حین یک لحظه احساس کردم یک چیزی انگشتم را گاز گرفت. اولش متوجه نشدم چه شده، بعد دستم را که آوردم بالا دیدم اِه! یک بند از انگشت اشاره دست راستم نیست. سریع چرخ را خاموش کردم. اوستا درِ مغازه نبود. هیچکس دیگری هم نبود که کاری بکند. دیدم از گریه و دادوبیداد آبی گرم نمیشود. بند انگشت را از توی چرخ درآوردم و گذاشتم کف دستم و دویدم بیرون. خودم را رساندم بیمارستان شیروخورشید. یک نگاه به بند انگشت کردند، گفتند له شده و امکان پیوند نیست. بعدش هم انگشتم را بخیه زدند و گفتند خداحافظ. آن شب از درد تا صبح در خیابانها راه رفتم.
کمی که از آب و گل درآمدم، حتی همان زمانی که هنوز شاگردی میکردم، مدام در این فکر بودم که خودم یک مغازه کبابی راه بیندازم. حدود هفده هجده سالم بود که پدرم آرزویم را برآورده کرد. دید دیگر در این کار خبره شدهام آمد همین کبابی را خرید و داد دستم. این شد که از حدود پنجاه و دو ـ سه سال پیش تا الان خودم شدم مغازهدار و پیشهام شد کبابی. البته اولش مغازه آنطرف همین خیابان «سهراب» بود. چهل سالی در آن مغازه بودم تا این که قرار شد آنجا تبدیل به پارک شود. شهرداری مغازه را خرید و خراب کرد. من هم با پولش آمدم کمی بالاتر یک مغازه که قبلا نجاری بود خریدم، حدود 10 سال پیش. بعدش هم که دستی به سر و رویش کشیدم و کبابی را دوباره علم کردم.
در بیست و چهار سالگی ازدواج کردم. زنم را خودم پیدا کردم. بله آن موقعها رسم نبود، اما خب من این کار را کردم. اتفاقا برایش سختی هم کشیدم. پدر و مادرم میگفتند باید از اقوام زن بگیری و مخالف بودند. مرغ من ولی یک پا داشت. گفتم یا همین یا هیچ کس. دختر خوبی بود، از یک خانواده نجیب. مهمتر از آن خانوادهاش را کامل میشناختم. با برادرانش رفیق صمیمی بودم، همین هم شد که کمکم تصمیم گرفتم بگیرمش. آخرش پدر و مادرم کوتاه آمدند. منتهی به این شرط اگر مشکلی چیزی در زندگیات پیش بیاید، دیگر به آنها ربطی نداشته باشد و مسئولیت همه چیز پای خودم باشد. قبول کردم و یاعلی را گفتیم. نشان به آن نشان که با همان یاعلی تا همین الان مثل دو تا رفیق صمیمی داریم کنار هم زندگی میکنیم. زنم نزدیک ترین آدم به من است و صمیمیترین کسم. من بچههای خیلی خوبی دارم، دو پسر و سه دختر که بیاندازه دوستشان دارم. با این حال ولی همه بچهها یک طرف، زنم یک طرف دیگر. خودش هم این را میداند.
حدود سی ساله بودم که یکی از روزهای بد زندگی را تجربه کردم، شاید بدترین روزش را. پدر، مادرم را برد سفر حج و دو هفته بعدش، به جای مادرم، خبرش را برگرداند. مادرم در حین حج سکته کرده بود و چشمانش را برای همیشه بسته بود. بدون این که من کنارش باشم. خیلی روزهای سختی بود. هم روزی که خبر را آوردند و هم روزهای بعدش. پدرم بعد از فوت مادر رفته بود پیش آیتالله ایروانی که همراهشان بود، از ایشان در مورد بازگرداندن جنازه پرسیده و ایشان منعش کرده بود. گفته بود همه نذر میکنند بعد از مرگ بیاورندشان چنین جایی، آن وقت شما میخواهید جنازه را ببرید ایران. این شد که مادر را همانجا در قبرستان ابوطالب به خاک سپردند. کاش ولی آورده بودندش ایران. همین الان هم هر کسی میپرسد بزرگترین آرزویت چیست، با این که قبلا چند باری رفتهام، میگویم «مکه». دلیل مهمش هم این است که بتوانم سر خاک مادرم بروم. هیچ وقت از یادش غافل نمیشوم، هم از یاد او هم از یاد پدرم که حدود ده ـ دوازده سال پیش فوت کرد. آنقدر که به این دو فکر میکنم به خودم فکر نمیکنم. پدر و مادر خیلی عزیزند. این را آدم بعد از رفتنشان میفهمد. زمانی که دیگر خیلی دیر شده... .
بهترین روز زندگیام ولی به دوران جنگ بر میگردد. همان زمان که پسرم مجروح شد و آوردند تهران. بیمارستان که بستری شده بود، گفتند باید پایش قطع شود. من پیشش بودم. اتاقش عفونی بود. گیر دادند که باید بروی بیرون. زیر بار نرفتم. گفتم من بچهام را ول نمیکنم بروم بیرون. شب تا صبح آه و ناله کرد و نخوابید. خودم را به هر دری زدم کسی نیامد کاری کند. صبح که شد در راهرو دکتر را گیر آوردم، کمالی نامی بود. گفتم دکتر این بچه تا صبح نخوابیده. گفت آقای کلانتر ما در چه فکری هستیم، شما در چه فکری...رفت. یک دکتر دیگر هم بود، به او هم گفتم، گفت درست میشود نگران نباش و رفت. ایستاده بودم در گوشهای و کمکم داشتم ناامید میشدم. دوستم آمد برای ملاقات. بچه همراهش بود. چون راه نمیدادند مجبور شدم من بچه را نگهدارم و او برود سری به مریض بزند. بچه بغلم بود و همین طور داشتم گریه میکردم و با خودم حرف میزدم. راستی راستی داشتند پای پسرم را قطع میکردند. از ته دل داشتم خدا را التماس میکردم. جوانم داشت ناقص میشد. همانطور که ایستاده بودم، دکتر با قیافهای بهت زده نزدیک آمد و پرسید: دیشب چی دادی این بخوره. گفتم هیچ. گفت همین طور خود به خود امروز شریان خون در پایش مجدد راه افتاده، دیگر لازم نیست قطع شود. انگار دنیا را به من دادند.
از هر چه تا حالا به دست آوردهام و هر چه که شدهام راضیام. نه حسرتی دارم و نه آرزوی مهم برآورده نشدهای که بخواهم خودم را برایش به آب و آتش بزنم. آدم افسوس گذشته را بخورد که چه بشود. بله من اگر دوباره برگردم به کودکی، درس میخوانم، دیگر نمیروم دنبال شاگردی و کاسبی و کبابی راهانداختن. این ولی معنایش این نیست که از زندگیام ناراضیام. خدا را شکر، نه سواد درست و حسابی داشتم نه پول و پلهای، از صفر مطلق شروع کردم و با همین کار گلیم خودم را از آب کشیدم بیرون. در تمام این پنجاه و خردهای سال که خودم صاحب مغازهام، سعی کردم گندمنمایی و جوفروشی نکنم. نه کمفروشی کردم، نه آشغالفروشی. اگر گفتهام کوبیده گوسفندی، واقعا گوشت گوسفندی چرخ کردهام براش. از قِبَل همین شغل کلی آبرو و اعتبار کسب کردم، از همین «سهراب» گرفته تا چهارراه «شاپور»، از همین «رباطکریم» تا «هفتچنار»، خیلیها من را میشناسند، چرا ناراضی باشم؟
راوی: عباس رضایی ثمرین