مصطفی خصوصیات برجسته ای داشت که برای این نسل و تمامی نسلها قابل الگوبرداری است. چند خصلت او را با بیان خاطراتی از دوستان ، همرزمان و آشنایانش تقدیم می کنیم.
درست کرداری: او انسانی راست کردار، متدین و خداباور بود و نمی توانست در مقابل فساد حاکم بر رژیم ستم شاهی سکوت کند.
به مبارزه با مظاهر طاغوت و بدی های آن رژیم معتقد بود و در این زمینه نیز فعالیت می کرد. مهندس ابراهیمی مجد برادر شهید می گوید: سال 1354، ساواک من و مصطفی و بعضی از دوستانمان را با هم بازداشت کرد، پس از آن که آزاد شدیم ، هنگام خروج از زندان اوین ، نگهبان ، لباسهای مصطفی را به همراه 1590 تومان تحویلش داد.
مصطفی گفت: من این مقدار پول در جیبم نبوده ، نگهبان که تصور می کرد برادرم مدعی پول بیشتری است با عصبانیت گفت: در صورتجلسه روز ورود، دریافت این مقدار پول ثبت شده است و بیشتر نیست.
مصطفی به آرامی گفت: ولی من پول بیشتر نمی خواهم بلکه می خواهم بگویم هنگام ورود 159 تومان داشتم. نگهبان چند ثانیه با تعجب به برادرم نگاه کرد.
دوباره سگرمه هایش را در هم کشید و گفت: همین مقدار ذکر شده ، بردار و برو. مصطفی باز هم برگفته خود تاکید کرد. از نگهبان اصرار و از مصطفی انکار تا بالاخره یک صورتجلسه جدید تنظیم کردند و چند نفر به عنوان شاهد امضا کردیم که ایشان خودش اعتراف می کند 159تومان داشته و طلب دیگری ندارد و به خاطر همین مساله خروج ما از زندان مدتی به درازا کشید.
خستگی را خسته کردن: مصطفی آن چنان با پشتکار و خالصانه کار می کرد که اطرافیانش حتی دکتر چمران را تحت تاثیر خود قرار داده بود.
در این زمینه یکی از همرزمانش خاطره ای جالب بیان می کند: یک بار برای انجام عملیاتی احتیاج به کشف و خنثی سازی میادین مین و استفاده از اژدر بود.
دکترچمران مرا صدا کرد و گفت: مصطفی را پیدا کن ، با او کار واجب دارم. هر چه دنبالش گشتم ، نیافتمش. با پایگاهش تماس گرفتم گفتند اینجا هم نیست. 2روز پشت هم در بیابان ماموریت انجام داده بود و پیدایش نمی کردیم.
با زحمت فراوان یکی از دوستان نزدیک به او را یافتم و گفتم: می دانی مصطفی کجاست؛ گفت : حقیقتش ، مصطفی از فرط خستگی در گوشه ای بیهوش افتاده، رفته جایی که کسی پیدایش نکند.
گفتم: چاره ای نیست برو هرجوری هست او را بیاور. با ناراحتی فراوان رفت و مصطفی را که بسیار خسته بود،آورد من تا به حال آدم به آن خستگی ندیده بودم ، حال ایستادن نداشت.
چشمانش باز نمی شد و نمی توانست حرف بزند. واقعا دلم برایش سوخت. با آن حال نزد دکتر چمران رفت.دکتر که تکیه کلامش «عزیز» بود گفت: عزیز باید این ماموریت را بروی.
مصطفی مظلومانه جواب داد: واقعا خسته ام، نمی توانم. چمران پاسخ داد: عزیزجان، چاره ای نیست باید بروی. مصطفی که بسیار محجوب بود و دکتر را بسیار دوست داشت فهمید که مساله بسیار مهم است و نباید روی حرف چمران حرف بزند، مکثی کرد و گفت: چشم.
خیلی تعجب کردم چون نمی دانستم با آن حال زار و نزار چطور می تواند به ماموریت جدید برود. وقتی از اتاق بیرون رفت ، دکتر به علت علاقه وافرش به مصطفی و ادب این فرد، نتوانست خود را کنترل کند و او که در جبهه خیلی کم منقلب می شد، این بار بشدت برای مصطفی اشک ریخت و گفت : من برای خلوص و ایثار او گریه می کنم.
خستگی اش را درک می کنم ولی او تا چه حد با گذشت است؛
عدالت : یکی از خصایص بارز مصطفی جدیت در امور دینی و عدالت بود به قسمی که برای رعایت عدالت ، آشنا و غریبه نمی شناخت.
چرا که یک منتظرحکومت عدل جهانی ، خود باید عادل باشد. آقای مهندس اصغریان جدی ، از استادان و مسوولان دانشگاه شهید بهشتی که همان ایام به همراه کاروانی از مسوولان ، اساتید و کارکنان دانشگاه مزبور به جبهه عزیمت کرده بود در این زمینه می گوید: من از دوستان صمیمی مصطفی بودم ، به همراه عده ای از کارکنان دانشگاه به جبهه رفته بودیم.
من در یک عملیات پایم قطع شد و بشدت خونریزی داشت. یکی از کارکنان دانشگاه هم روی زمین افتاده و مجروح شده بود و نسبت به من اوضاع وخیم تری داشت.
مصطفی که برای کمک به آنجا رسید، تا دید حال آن فرد بدتر از من است هیچ توجهی به سابقه دیرینه مان نکرد، آن کارمند را روی کولش انداخت و به قسمت امداد رساند سپس با عجله به سراغ من آمد و مرا برد.
او اصلا این موضوع را در نظر نگرفت که ابتدا به دوستش کمک کند بلکه در آن کوران وانفسا بسیار عادلانه و عاقلانه تصمیم گرفت.
علاقه به خانواده: شهید ابراهیمی مجد، بسیار به پدر و مادرش احترام می گذاشت و خانواده اش را دوست می داشت و مواظب آنان بود.
همان طور که در قرآن آمده است شهیدان زنده هستند و نزد خدا روزی می خورند، این شهید بزرگوار نیز بعد از شهادتش همچنان راه خود را ادامه داده و مراقب خانواده اش است.
در این زمینه بیان واقعه ای به نقل از برادرش قاسم ، خوش می نشیند: سال 1364 برای تدارکات یکی از مراسم نیمه شعبان رفته بودم ، یک مقدار تابلو نصب کردم و تصمیم داشتم فردایش برای نصب چراغ بالای تابلوها بروم.
شب در خواب دیدم که من در حال کار کردن هستم و ناگهان از آن بالا به پایین سقوط کردم، اما مصطفی مرا بغل کرد و روی زمین گذاشت.
فردای همان روز در حین نصب چراغ ها، از بالای نردبان پرت شدم و محکم به زمین خوردم. آنچنان صدایی بلند شد که اطرافیان با عجله و نگرانی به طرف من آمدند، اما هیچ آسیبی متوجه من نشد و به راحتی برخاستم.
وقتی دوستان مرا سرحال دیدند با شگفتی گفتند: «فکر کردیم تو مردی.» آنجا بود که تعبیر خواب شب گذشته را فهمیدم، چون من مشغول کار برای امام زمان عج بودم ، مصطفی به کمک من آمد و نجاتم داد.
تدارکات شهادت
او همچنان در جبهه فعالیت طاقت فرسایی داشت. در تاریخ 30 خرداد 1360 که دکتر چمران به شهادت رسید، مصطفی بسیار بی تاب شده بود.
او که از وقتی به جبهه آمده بود، کمتر به تهران می رفت این بار برای تشییع جنازه دکتر راهی تهران شد. صبر کرد تا ایشان را به خاک سپردند، فاتحه ای خواند و به اهواز بازگشت و آنقدر برای شهادت بی قراری می کرد تا سرانجام خود نیز در تاریخ 1360/6/26 به عزت ابدی و فیض شهادت نایل آمد.

برادرش می گوید: ما به طور طبیعی فکر می کردیم، مصطفی در جبهه کار تدارکاتی می کند، به دلیل این که بسیار تودار و بی ریا بود، هیچ گاه بروز نداد که پرمخاطره ترین کار جبهه را که تخریب بود انجام می دهد و مدیریت این واحد را نیز به عهده دارد بویژه آن که از وقتی به جبهه رفته بود خیلی کم به تهران می آمد، آخرین دفعه ای که آمد، برای تشییع جنازه دکتر چمران بود و مدتی بعد خودش هم به شهادت رسید.
شب قبل از شهادتش با من تلفنی صحبت کرد، گفتم داداش بیا دیگه، بس است. گفت یک کار کوچک دارم، انجام دهم می آیم.
فردای آن شب ، دوستان نزد من آمدند و مرا به منزل یکی از بزرگان که حق استادی بر من و مصطفی داشت ، بردند. حال و هوای مجلس را که دیدم ، شک کردم.
به استاد گفتم: آیا مصطفی شهید شده؛ آن بزرگوار بشدت گریست. بغض گلویم را فشرد. چون ما 5 فرزند بودیم، لذا به جمع گفتم: پدرم خمس بچه هایش را داد.
از آنجا به سمت خانه مان راه افتادم. مصطفی قبل از اعزام به جبهه در سال 59، پاکتی برای من فرستاده بود. نمی دانستم داخل آن چیست.
ابتدا به سراغ آن رفتم. باز کردم دیدم وصیتنامه اش داخل آن است. وقتی کلماتش را خواندم و از جریان ملاقاتش با حضرت ولی عصر باخبر شدم ، دیوانه شدم و سوختم ، دیگر تا صبح نتوانستم بخوابم.
گریه می کردم ، راه می رفتم ، چون من با پدر و مادرم در یک خانه زندگی می کردیم ، در طول شب چندین دفعه بالای سر پدر و مادرم رفتم ، آنها خواب بودند.
دلم برایشان می سوخت نمی دانستم چطور این موضوع را به والدینم بگویم. سحر شده بود، دلشوره عجیبی داشتم ، معمولا پدرم بعد از سحرها نمی خوابید. آن روز هم آب حوض را خالی کرده و داشت آن را تمیز می کرد.
مردد بودم که به بابا بگویم یا نه چون ایشان سابقه ناراحتی قلبی داشت. استخاره کردم آیه 81 سوره یوسف آمد «ارجعو الی ابیکم و قولوا...» فهمیدم که باید او را در جریان قرار دهم. نزد پدر رفتم و گفتم آقا جون! مصطفی دستش ترکش خورده و بیمارستان است.
گفت : پسرم اگر اتفاقی افتاده به من بگو. گفتم: نه ، مساله خاصی نیست، چهره پدر درهم شد. همراهش از لب حوض تا پله آمدم که زمین نخورد. صبح که شد، خبر شهادت مصطفی را به خواهرها و برادر بزرگترم دادم.
آن روزها بر همه ما بسیار سخت و تلخ گذشت. مصطفی چون ازدواج نکرده بود در وصیتنامه اش نوشته بود در کارتهایی مانند کارت عروسی ، اقوام را به تشییع جنازه اش دعوت کنند.
پس از انجام مراسم کفن و دفن برای همیشه با جسمش وداع کردیم.
مصطفی به آرزویی که یک عمر برایش زحمت کشید، رسید و غرق در رحمت خداوند شد. ما که شیعه و طالب دیدار امام حی و حاضرمان هستیم ، آیا خود را برای ظهور حضرتش آماده ساخته ایم؛
و جمله نوشته شده بر مزار مصطفی آیا در مورد ما هم صدق می کند؛ «اینجا خانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است».