باباطاهرهای واقعاً عریان

فارغ از متن‌ها، در کسوت «خود دانای کل پنداری» و فارغ از تمام دغدغه‌های کمرنگ و کلیشه‌ای، به دور از جماعت «پلاستیکی» و دل‌خوش به هیچ، دوستان و دشمنان عزیز! فصل سرما استارتش خورده است. دراز کردن لنگ‌ها جنب شومینه و «اسپرسو» نوش کردن و استاتوس زدن برای آن‌هایی که در سرمای استخوان‌ستیز یخ می‌زنند و می‌میرند، نشان از پدیده‌ای دارد به نام «مَجاز شدن حقیقت و عقیم شدن عملکرد».
کد خبر: ۷۵۳۷۵۲

قرار نبود و نیست کسی از شما «گاندی» و «لوترکینگ» و فرمانده «چه» باشد. انتظاری هم نبود که «نثر»ها و «رباعیات» حلبی دنیا را نجات بدهد. یک روز در میان «شکست عشقی» خوردن و مداحی در باب «عشق من عاشقم باش» هم دیگر مضحک است. در مذاکرات پنج به علاوه یک هم هیچ «بند» و «ماده» ای برای سرگذشت بی‌خانمان‌های شهر لحاظ نشده است.

پس ما می‌مانیم و هفتاد من شعارهای بشردوستانه و متعهدانه‌ای که بدون ثبت و «کنتور» انداختن، روزانه منتشر می‌کنیم. بیائید دست از مبارزه کنار «هیتر» و نبردِ نفس‌گیر «استاتوس‌نویسی» روی کاناپه برداریم و به «واقعیت تلخ مستقل از فضای مجازی» ایمان بیاوریم. یقین دارم این روزها انسان‌هایی بآسانی و تنها به خاطر نبود مکان و غذای گرم، جان می‌دهند.

این‌که ما چقدر مسئولیم، بحثی‌ست به درازای تاریخ تمدن. تنها این‌که «انسان زاده شدن تجسد وظیفه باید باشد»؛ پس ایمان بیاوریم به فصل سرد.

امید، بچة بیست‌وچن ساله از کرج

گونی‌کاری

داشتم به بچه‌های ششم، گونی‌دوزی یاد می‌دادم. قرار شده بود بچه‌ها تا این هفته وسایلشان را آماده کنند. یک جایی را بهشان معرفی کردم که بروند و گونی بخرند. تعدادشان زیاد بود و لاجرم مغازه هم کم آورده بود. یک دسته از بچه‌ها امروز بدون گونی آمده بودند مدرسه. با خانم معلم یکی از کلاس‌ها که نوبت هنرشان بود داشتیم می‌رفتیم آن طرف حیاط که کلاسشان است، یک آقای خیلی متشخص آمدند توی حیاط مدرسه. معلم کلاس را می‌شناخت. او را صدا کرد و بعد گونی را داد به او که ببرد بدهد به دخترش. یکهو برگشتم گفتم: ببخشید آقا، از کجا گونی خریدید برای دخترتان؟ رویش را برگرداند سمت صدایم و فکر کرد من هم از اولیای بچه‌ها هستم که دربه‌در دنبال گونی است. شروع کرد با صدای بلند نالیدن از دست معلم هنر دخترش که ای واااای... خانم، عجب معلم هنر بی‌فکری دارند این بچه‌ها! چه چیزهایی می‌خواهند از ما. آخر گونی از کجا پیدا کنیم توی این دوره و زمانه؟! کل شهر را گشتیم، یک مغازه پیدا کردیم که کیسه و گونی‌فروشی فلان جاست. حالا نیش من تا بناگوش باز! راستش نمی‌دانم بدجنسی‌ام گل کرده بود یا وجدانم داشت بیدار می‌شد. بدم نمی‌آمد ادامه دهد! صحنه را تصور کنید با آقای متشخص جوش‌آورده، که ناگهان خانم معلم بچه‌ها با دستپاچگی پرید وسط ماجرای جذاب من و در حالی که هول شده بود گفت: ایشون خانوم هنرشون هستن!

من:)

آقاهه:|

معلم بچه‌ها: (

بچه‌های ششم:))

دیوارهای مدرسه:))

گونی:))

همة این‌ها به کنار، حالا آقاهه یک ساعت تمام ایستاده بود و عذرخواهی می‌کرد که خانم هنر، من همکار شمام، هنرمند هستم بخدااااا!

سایه غریب از محمودآباد مازندران

مگسی

نمی‌دانم این مگس‌ها چه خاطره خوشی از تابستان دارند که دل نمی‌کنند. فصل برگریزان هم تمام شد و من در تعجبم مگس‌هایی که عمر طبیعی‌شان هفت تا 21 روز است این همه امید به زندگی را از کجا آورده‌اند؟! آنها همچنان می‌آیند، می‌نشینند، چرخی می‌زنند و باز وزوزکنان برمی‌گردند. یک هفته طول کشید تا راضی شدند با پای خوشان بروند. باز امروز یکی‌شان را دیدم و دیگر طاقت نیاوردم؛ مگس‌کش را بالای سرش بردم و گفتم: «چند بار زیر گوشت وزوز کنم؟! هم‌قبیله‌هایت رفتند؛ آن‌قدر سمج نباش! بیا تا مگسی نشده‌ام برو!» دیدم کز کرده و به گوشه‌ای زل زده. دارم حساب می‌کنم نکند امروز روز بیست و یکم باشد!

زهرا فرخی 34 ساله از همدان

خودبزرگ‌بینی

روی صحبتم با عدة کمی از دوستانه که زندگی و کیفیت زندگی رو تعریف کردن در جملاتی مثل این‌که: «فلانی با دست لباس می‌شوره و ماشین رختشویی نداره، پس بدبخته!»، «اتومبیل، کیفیت زندگی آدم رو می‌بره بالا و سبک زندگی رو تغییر می‌ده!»، «میوه‌هایی که تو فلان فروشگاه سه برابر قیمت واقعیش فروخته می‌شه و روش هزار و یک جور مواد مالیدن و بالا سرش ده تا پروژکتور روشنه، از نمونة همون میوه توی بازار میوه‌وتره‌بار بهتره!»، «چیزی که مارک نباشه، آشغاله!»، «دانشگاه ما بهترین دانشکده، استادامون بهترین اساتید و رشته‌مون بهترین رشتة دنیاست!» و هزار و یک جور فرمایش دیگه. بابا ما هم داریم، غذا می‌خوریم، میوه می‌خوریم، از همه نوع! ما هم دانشگاه رفتیم و درس خوندیم. ما هم کتاب می‌خونیم، فیلم می بینیم، حالا اگه باب سلیقة شما نیست، می‌شه آشغال؟! اینه ملاک برتری آدم‌ها؟ تازه این حرف‌ها از زبون کسانی شنیده می‌شه که ادعا می‌کنند اطلاعاتشون بالاست، مطالعه‌شون بالاست، از عوام‌الناس نیستند و ادعا می‌کنند بهترینن. بهترین با سلیقه و تعریف شخصی خودشون!

فاطمه ب.جهانی از دهلی

بهانه‌های ابوالمشاغل‌گونه‌ای

نیمه‌شب بودی و سکوت همه جا را فرا گرفته بودی و آرامش بر همه جا مستولی گشته بودی و خر ابوالمعالی هم در خواب بودی که در طویله شپلق! ...با لگدی شدید باز بشدی! گاوان و خران باربردار به صدای در زهره‌ترک شدی و به گوشه‌ای بجهیدی، چشم بگشودی، گوش تیز بداشتی، کورمال کورمال به در طویله چشم همی‌بدوختی مگر گرگ حمله کردستی! ابوالمعالی را با سر و وضعی آشفته بر آستان در بدیدی.

مصرع در بحر طویله: «عرعرا، عر و عرَا، ماع مااااع... قوقولی قوقو، قدقد به چن من»!

هنوز گرد و غبار کوفتن در بر دیوار برننشسته بودی، ابوالمعالی پالان بر پشت خرک بنهادی، فی‌الفور هییییییننننّی بکردی، ندا در دادی: برخیز خرک! هین! بشتاب!

خر معالی هاج و واج بیندیشید: دِ آخه باباجون، ناسلامتی مام آدمیماااا! خُ یکی به مام بگه چه خبره نصف شبی!

معالی را یکی از علوم، علم بر احوال حیوانات بودی، از نیت خر آگه شدی و چنانک پای بر اشکم حمار می‌فشردی و افسار برمی‌کشیدی و از در طویله می‌بگذشتی گفت: بامداد که در رسد، روزنامچه در میان خلق باشد و خلایق چاردیواری بگشایند و چون به صفحة بروبچ رسند، هیچ اثری از پاسخ‌های پاسخگو نبینند. بر ماست همین شبانگه برویم و بر در و دیوار شهر اعلانات بزنیم و عذرخواهی بسیار کنیم مر مردمان را.

...و چنین بود که بومعالی و خر در سیاهی شب از دیده پنهان شدی. قصة ما به سر رسید، کلاغه هم که کلاً لازم نبود تلاش کنه به خونه‌ش برسه چون اگه یادتون باشه ماجرا در شب گذشت! پس در این صورت کلاغه داشته تو خونه‌شون استراحت می‌کرده دیگه! هوم؟

ف.حسامی

خودپاچه‌خواری مزمن

نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. پاگیر کردن بگذارم، یا این‌که آن‌قدر توی این دوره و زمانه‌ای که همة نشریات رنگارنگ فقط دنبال جذب مشتری (نه ببخشید، خواننده) هستند، ما هنوز پاگیر چاردیواری کوچک خودمان هستیم. من هنوز همراه صفحة بروبچه‌هایی هستم که طی این همه سال، هیچ تغییری نکرده و همان چاردیواری یک سال پیش، همان چاردیواری دو-سه سال و پنج-شش سال پیش است.

قرار نیست چیزی تغییر کند چون ما همین چاردیواری را دوست داریم؛ چون ما همین صفحه بروبچه‌ها رو دوست داریم. بحث عادت کردن نیست. بحث خاطره‌هایی است که هنوز با چاردیواری داریم، خاطرة دورة نوجوانی‌مان که عشق می‌کردیم دوشنبه‌ها زودتر برسد و جام جم را بگیریم و یکراست برویم سراغ ضمیمه‌اش و سراغ صفحة بروبچه‌ها و منتظر پاسخ‌های پاسخگوی همیشه معترض و
همیشه مرموزش.

حالا که دیگر جوان‌تر شده‌ایم و چند سال پیرتر (بله، این‌طور بهتر است بنویسم) دیگر فقط سراغ صفحة بروبچه‌ها نمی‌رویم. تمام صفحات چاردیواری خواندنی و به قول معروف به‌دردبخور هستند و همه را می‌خوانم.

محمود فخرالحاج از قم

خواب وسط برمودا

1-شده‌ام آتشبان این آتشفشان! هیزمش را اگر زیاد کنم، فوران می‌کند؛ اگر کم کنم، ته می‌گیرد! این‌جا، توی آتش‌فشان درونم، دارم درس تنظیم دما را پاس می‌کنم.

2-کمی هم اینجا باش. لابلای برگ‌های زرد پاییز. وقتی که بوسه می‌زنند به پای زمین، کنار شاخه‌های زمستان‌زده که خواب تن‌پوش سبز می‌بینند، عکس یادگاری بگیر. روزی که اسم شکوفه‌ها را در شناسنامة بهار ثبت می‌کنند، عکس تو هم ظاهر می‌شود. آن روز می‌توانی ایمان داشته باشی که هیچ برمودایی نمی‌تواند لذت به‌بارنشستنت را در خودش محو کند به پاداش حضورت در تمام فصل‌ها.

نشمیل نوازی از بوکان

هیس

از نبودنت نمی‌گویم. تو سکوت کن. بگذار بگریزم از باور به این‌که رفتی. رفتی و جایت را حسابی در دلم خالی کردی. برو اما فراموش نکن چشم‌هایی را که برایت معصومانه گریست. بدون غم، تنهای تنها. فقط برو. تو بی‌دلیل رفتی. حتی نگفتی کجا! باز هم بازی را تو بردی. راز نفس غم‌هایت برایم بهانة گریستن ببود؛ گریستن به این‌که دیگر نیستی. دیگر نیستی.

نرگس عباسی از اراک

نفس‌های خاکستری

بنویس از من؛ از سرشکستگی انسانی خاکی. بنویس از منیت نداشته؛ نیلوفرانه زمزمه کن از روشنی راهی که قدمی به سوی آن برنداشتیم. از تلخی یک حس شیرین که تلخی آن در ظاهری نداشته از وجودی غیر پاک تجربه شد. بنویس از زمانی که مرگ انسانی رقم خورد بدون مردن. به یاد آر روزی، ثانیه‌ای تعلل مرا در خود کشت. تو بدان که نه خوابیم و نه خواب بیداری می‌بینیم. ما در دنیای بی‌تفاوتی محض، زیر حصاری از غفلت مرده‌ایم. رستاخیزمان کی طلوع می‌کند. آهای آدم‌ها، قبرهایتان را تنگ کنده‌اید که جنبشی حتی به اندازة سر انگشتی حس نمی‌شود؟ فقط یک تپیدن از جنس عشق کافی‌ست برای مرده‌ای که تلاشی برای زنده بودن نمی‌کند.

چشم سوم از قائمشهر

درس عبرت

همسایه جنوبی ما خانه‌ای دوطبقه دارند. روی بام که دیواری حدود یک متر آن را محصور کرده، تعدادی جوجه نگهداری می‌کردند و ما هم از صدای جیک‌جیک آنها لذت می‌بردیم. بعد از مدتی جوجه‌ها بزرگ‌تر شدند. یکی از آن‌ها که خروسی سفید و نوک قرمز بود بر روی دیوار می‌پرید و به سبک و سیاق خروس‌های قدَر لاری،
پر و بالی می‌زد و چشمانش را می‌بست و سرش را بالا می‌گرفت و قوقولی‌قوقو را شروع می‌کرد؛ ولی هنوز به انتهای قوقولی‌قوقویش نرسیده، تعادلش به هم می‌خورد و از لبة دیوار به حیاط ما می‌افتاد!

در حیاط پسربچه‌های شیطان ساختمان که از ماجرا باخبر شده بودند، منتظر افتادن خروس بودند چون تازه دو ماراتنی نفسگیر با شرکت بچه‌ها و خروس مذکور شروع می‌شد و در نهایت بچه‌ها خروس را می‌گرفتند و قهرمانانه به خانة صاحبش می‌بردند. چند روزی این برنامه ادامه داشت و نه خروسک روشش را عوض کرد و نه صاحبخانه تدبیری اندیشید. مدتی از خروس خبری نشد. بچه‌ها که پیگیر ماجرا بودند، جهت کسب اطلاعات عازم خانه صاحب خروس شدند و ناراحت و عصبانی خبر آوردند: خروس به علت ایجاد دردسر تبدیل به فسنجان شده است!

آخر راه

موقعیت افسوس‌خوری

زمستون که می‌اومد، صبح‌ها و شبهاش، نوشتن اسم‌های خوب و بد آدما روی شیشه می‌شد زندگیم. هر وقت باد و بارون به علاوه می‌شد، عشق جمع کردن گردوی [درخت] کنار خونه هم می‌شد زندگیم. همة لحظه‌های اضافة زمستونِ خونة من با عطر کیک و سوپ و لبو و کماج و خلاصه یادآوری اتاق گلیِ مادربزرگم، می‌شد همة زندگیم. من لبو و کیک و نون دیگی و آش شلغم‌خور نبود. من عشق می‌کردم چون کنارم یکی بود... ولی من نیستم.

سراب سرد از قائمشهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها