هنر و اصل انحراف از واقعیت در شیزوفرنی

بیماری‌های روانی و از آن جمله شیزوفرنی، قابل تقلیل به یک انحراف یا اختلال بنیادین است.
کد خبر: ۷۳۹۰۲۰

همه اوهام، ناتوانی از پیوستگی در درک، تجزیه و تحلیل موضوعات و داده‌ها، نبود معناداری و انسجام گفتار،‌ ترس‌های اجتماعی و تنها شدن و ترجیح دادن روبه‌رو نشدن با هر انسان یا موجود دیگری، قابل تقلیل به اختلال در درک واقعیت است. دستکاری واقعیت و انحراف از آن که به طور مالوف واقعیت اجتماعی خوانده می‌شود – و خود شاید چیزی قراردادی و اغلب ساختگی برای ادامه و ساختن معنادار زندگی است – گوهر هر اختلال روانی و از جمله شیزوفرنی محسوب می‌شود. بدیهی است هیچ کس الزاما همه این نشانه‌ها را با هم ندارد، اما دارا بودن هرکدام از این علائم، از توهم و خیالبافی تا ترس و ناپیوستگی روحی - روانی، سوءظن و اختلال گفتاری، نشان از ناتوانی برای تطبیق با واقعیتی است که در زندگی ساخته می‌شود.

جهان برای ما آدم‌های معمولی یا «سالم»(؟) به مانند نوعی روایت منسجم درک می‌شود. اما واقعیت این است که عالم را مجموعه‌ای از لحظات، رخدادها و دوره‌هایی می‌سازد که آنچنان پیوسته هم نیست. هر لحظه، اتفاقی یا تصمیمی در زندگی، موقعیت و امکان‌های خاص خود را دارد، که به سبب ویژگی‌های روشن، از لحظات قبل و بعد از خود متمایز می‌شود. از دیگر سو هر دوره تاریخی هم دارای همین خصوصیت تمایز و تفرد است. رخدادها، انقلاب‌ها، جنگ‌ها، صلح‌ها و سوءظن‌های مختلف کلان اعم از سیاسی، اجتماعی و فرهنگی محصول موقعیت‌ها و تغییرات ناگهانی است، که در یک لحظه و به واسطه یک تغییر به وقوع می‌پیوندد. میشل فوکو، فیلسوف فقید فرانسوی هم به نوعی بر همین باور بود وقتی مفهوم EVENT را به این معنا به کار می‌برد؛ مفهومی که بیش از یک انسجام و سناریوی مشخص، تاریخ را محصول لحظه‌هایی منفک ناشی از قدرت می‌دانست. این مفهوم در تئوری‌های فیلسوف معاصر آلن بدیو هم جایگاه ویژه‌ای دارد، خصوصا آنجایی که تلاش می‌کند از مفهوم رخداد، به عنوان عامل اصلی تحول صحبت کند و رخداد را امری اساسی در برابر سرکوب پیوستگی و سرراستی تحلیل پیش‌بینی‌پذیر و محافظه‌کارانه بداند. بیمار شیزوفرن بیش از هر چیز، تداعی‌کننده چنین مفاهیمی از گسست و ساختارزدایی است که در فردیت خود به چنان حالی می‌رسد.

تاریخ همواره بر روال گذشته، میانه و پایان حرکت می‌کند؛ درست مثل یک داستان‌ سرراست یا فیلمی کلاسیک. اما ژان لوک‌گدار، فیلمساز مشهور و پیشرو فرانسوی می‌گفت هر داستانی شروع، میانه و پایانی دارد ولی ترتیب آن لزوما این‌گونه نیست. یعنی می‌توان با جابجایی در این روند، روایت را گسسته کرد و از انسجام انداخت. این تداخل لحظات روایی که بیشتر از دست هنر خاصه سینما و رمان که مفهوم زمان در آنها بشدت می‌تواند سیال شود و دگرگونی پیدا کند، ساخته است. برخی فیلم‌های لوئیس بونوئل، تارکوفسکی، گدار، دیوید لینچ و ... نشانه‌ای کامل از گسسته شدن واقعیت و تغییر زمان و انسجام روایی واقعیت، آن‌طور که ما عادت کرده‌ایم، است. برای همین هنر همواره با وجهی از بیماری همراه و همساز است. هنر به سبب نوعی انحراف یا اخلال در واقعیت، خود را می‌تواند از روایت مألوف زندگی روزمره یا واقعیت و بستر سلامت روان جدا کند. رمان بوف کور نوشته صادق هدایت در فرم نشانه‌ای از همین گسست زمانی، انحراف انسجام روایی و واقعیت سالم است، آن هم برای تبیین چیزی که در قالب این سلامت نمی‌گنجد و فقط از طریق روایتی برآمده از ذهنیتی شیزوفرنیک است که می‌توان چیزی تازه و سرکوب شده از واقعیت را آشکار کرد.

هنرمندان زیادی در سایه نوعی خودویرانگری، تخریب ذهن و ملتهب کردن درک و استقرار خود در واقعیت، به خلاقیت دست یافته‌اند. خود تخریبی به مثابه قطع ارتباط سرراست با واقعیت تصاویر و روایتی منحرف را بر ساخته است که گویی از طریق اوهام به افق‌های تازه‌ای از تعریف روح و روان انسان می‌رسد. برای همین هم هست که نزد فیلسوفی چون ژیل دلوز در پژوهش‌های روانکاوانه متفاوتش، شیزوفرنی با همه رنج ذاتی و غربتی که نسبت به جهان معمول و سالم دارد، واجد وجوهی مثبت هم هست. شاید میزانی از اوهام، گسست، انحراف و خلل در انسجام و واقعیت مألوف، منشاء خلاقیتی بزرگ، افق‌های تازه و تخیل و تصور وجوهی از واقعیت می‌شود که هنر را ممکن می‌کند.

علیرضا نراقی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها