در وصف آدم‌ها و تغییرات‌ اجتناب‌ناپذیرشان

این دنیای یکبار مصرف

مساله، مساله‌ چشم‌هاست. یعنی چشم‌های امروز با چشم‌های دیروز ممکن است فرق کند و این چیز غریبی ا‌ست. دانشجو که بودم، فاروق هم‌اتاقی من بود. نزدیک به چهار سال را با هم گذراندیم.
کد خبر: ۷۱۸۵۱۵

خیلی اتفاقی همان روز اول ورود به دانشگاه با هم آشنا شده بودیم و بعد با هم، اتاق مشترک گرفتیم و همه‌ آن چهارسال را از هم جدا نشدیم. با هم دیر می‌رسیدیم؛ با هم تخم‌مرغ می‌خوردیم؛ با هم شب‌های امتحان را بیدار می‌ماندیم و... برادر بودیم برای هم. موقع خداحافظی از هم حس می‌کردیم این رفاقت ما، این برادر بودنمان می‌ماند برای ابد. خیال می‌کردیم سال‌ها هم اگر از این روزهای خوب بگذرد، محبت ما به هم چون گره‌های بسته‌، به هم آمیخته و جدایی‌ از پسِ این همه خوبی، به این سادگی نیست اما بود. فاروقِ میان من و فاروق، مکان و زمانی بود که از هم فاصله گرفتند و غریبه‌مان کردند به هم. این‌قدر ساده که باورش برای من مشکل بود. بعد از مدت‌ها امکان دیدن‌ او فراهم شده بود و قرار گذاشته بودیم. سر قرار منتظرش شده بودم اما نیامد. هرقدر که منتظر شدم آن فاروق سابق نیامد. فاروقی که آمده بود دیگر آن دوست سابق من نبود. شده بود شخص دیگری که من از قبل نمی‌شناختمش. من تصور همان رفاقت همیشگی را داشتم؛ تصور آن نزدیکی سابق را در ذهن خیالپرداز خودم ساخته بودم اما با رسیدن لحظه دیدارمان این تصورات غلط همگی به هم ریخت. ما حالا با هم غریبه بودیم. جز یک‌سری خاطرات دور که بسیاری‌شان از خاطرمان رفته بود؛ هر کدام‌مان شده بودیم یک شخص مستقل و متفاوتی که به آدم قبل شبیه نبود. دیگر دو نفری نبودیم که از یک ماهیتابه، تخم‌مرغ نیمروشده را بخوریم. دیگر آن چشم‌ها، چشم‌های سابق نبود. معنی‌شان فرق می‌کرد. نمی‌شد اشاره‌ای به گوشه‌ ابرو کنم به او و او همه ماجرا را تا ته بخواند.

خیلی ساده به هم غریبه شده بودیم. سعی من و دل برای باز ساختن آن گرمای همیشگی مابین‌مان باطل بود. یا با فنجان‌مان بازی می‌کردیم یا به دور و اطراف مشغول می‌شدیم بلکه چیزی به ذهن‌مان خطور کند. شده بودیم مثل وقت‌هایی که توی آسانسوری؛ مثل وقت‌هایی که معذبی و گوشی تلفنت را بیرون می‌آوری؛ بی‌خودی با آن بازی می‌کنی که مثلا من مشغولم تا که زمان زودتر بگذرد. با خودم فکر می‌کنم چطور این‌طور شد؟ چطور وقتی هم من و هم فاروق تداوم این رفاقت نزدیک را با هم خواسته‌ایم کارمان به اینجا کشید؟ کدام قدرت پنهانی ا‌ست که بی‌صدا می‌آید؛ مفارقت می‌اندازد و رشته‌های بافته را پنبه می‌کند؟! لابد مشغله. لابد درگیری ما به روزمرگی‌ها و کاروبار است که ذهنمان را این‌گونه از هم جدا کرده. باعث شده کم‌تر به یاد هم باشیم و مدت‌ها خبری از هم نگیریم. من اگر تغییر نکرده باشم، من اگر همچنان همان آدم سابق باشم و همان میل به خوردن تخم‌مرغ از ماهیتابه را داشته باشم؛ زمان که نایستاده. علاقه‌ من اگر همان‌طور مانده زمان و محیط و بقیه که همان‌طور نمانده؛ مدام حرکت کرده. از شکلی به شکلی و از رنگی به رنگی دیگر درآمده. اطرافیان فاروق، مشکلات‌ فاروق، دلبستگی‌ها و خواسته‌های فاروق، محیط زندگی و دغدغه‌هایش همه عوض شده‌اند خب. برای من هم عوض شده طبعا. مساله، مساله چشم‌هاست به‌نظرم و چشم‌ها این‌گونه آرام و آهسته تغییر کرده‌اند؛ چشم‌های امروز فاروق چشم‌های دیروز او نیستند. غریب است اما واقعی ا‌ست. از فیلسوفی خوانده بودم که نمی‌شود دوبار در یک رودخانه پا گذاشت؛ چون نه رود آن رود سابق است و نه تو آن شخص سابق. راست می‌گفت. ما درگیر دنیای یکبار مصرفیم. دنیای بی‌تکراری که مدام می‌رود و برای لحظه‌ای سری به عقب برنمی‌گرداند.

آنا مراد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها