از اعماق چاه ظلمت تا روزهای آرامش به روایت زندانی سابق

پله پله بالا رفتم

«منصور ـ ب» در سی سالگی به زندان افتاد. او فقط شش ماه در حبس ماند، اما همین مدت کافی بود تا به اشتباهاتش پی ببرد. او می‌گوید: همان شش ماه زندگی مرا زیر و رو کرد. از یک طرف برایم خوب شد و از طرف دیگر بد. من متاسفانه از دوران نوجوانی شروع به مصرف الکل کردم. همه چیز هم از مهمانی‌ها و دور هم جمع شدن‌های دوستان شروع شد و این عادت با من ماند تا این‌که ازدواج کردم. همسرم نسبت به این موضوع خیلی حساس بود و مرتب با من دعوا می‌کرد اما اهمیتی نمی‌دادم.
کد خبر: ۷۱۸۲۲۱

منصور آن زمان در یکی از شهرهای شمالی کشور قایقران بود. او توضیح می‌دهد: درآمدم بد نبود بخصوص در فصل‌هایی که مسافر زیاد می‌شد خوب در می‌آوردم. وقت خالی هم زیاد داشتم و بیشتر اوقات را به جای این‌که در خانه و پیش همسرم باشم با دوستانم می‌گذراندم، تا این‌که یک روز تحت تاثیر الکل دعوا راه انداختم و چاقو کشیدم.

خوشبختانه طرف زیاد آسیب ندید. شش ماه در زندان ماندم و دیه را دادم اما وقتی بیرون آمدم فهمیدم زنم همه کارهایش را برای طلاق انجام داده است. در حبس که بودم می‌دانستم قهر کرده و به خانه پدرش رفته. حتی در آن مدت با من صحبت هم نمی‌کرد و به ملاقاتم نیامد ولی نمی‌دانستم موضوع تا این حد جدی است. هر کاری کردم نتوانستم به زنم بقبولانم توبه کرده‌ام و دیگر دنبال مسائل سابق نمی‌روم.

زندانی سابق حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: در زندان خیلی فکر کردم. اگر چاقو چند سانتی‌متر بالاتر یا پایین‌تر خورده بود، طرف می‌مرد و مرا اعدام می‌کردند. در زندان آدمی بود که دقیقا همین طوری قتل انجام داده بود.

به خودم گفتم اگر تو مرد هستی باید تصمیم خودت را بگیری و پای آن بایستی. فکر می‌کردم می‌توانم همسرم را هم راضی کنم اما نشد و او بالاخره طلاق گرفت. ضربه روحی خیلی بدی خوردم. از طرفی دیگر کار نداشتم. قایق را برای پرداخت دیه فروخته بودم و نمی‌خواستم با قایق دیگران کار کنم، ضمن این‌که اگر دوباره سراغ دوستان سابق می‌رفتم ممکن بود همان برنامه‌های قبلی تکرار شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم به تهران بیایم. برادرم در تهران کارمند بانک بود و می‌توانست کمکم کند.

منصور سرانجام راهی تهران شد تا در مغازه یکی از دوستان برادرش مشغول کار شود: اوایل چاره‌ای نداشتم جز این‌که خانه برادرم بمانم. همسر برادرم دخترخاله‌ام بود و ما از بچگی همبازی بودیم اما می‌دانستم با توجه به سابقه‌ای که دارم زیاد مایل نیست در خانه‌اش بمانم. برای همین حواسم بود خیلی سریع برای خودم جایی پیدا کنم. مغازه دوست برادرم الکتریکی بود. من قبلا در زمینه برق کار کرده بودم و می‌توانستم از عهده آن بربیایم اما درآمد خوبی نداشت. به هر حال چاره‌ای نداشتم. به خودم قول داده بودم به هر سختی و زحمتی که شده زندگی تازه‌ای را شروع کنم. قایقی را که فروختم تمام سرمایه من از زندگی بود که از دستم رفت. پدرم هم مرد پولداری نبود که بخواهد کمک کند. بنابراین باید روی پای خودم می‌ایستادم.

منصور بعد از سه ماه محلی را برای استراحت شب‌ها پیدا کرد: نه خانه بود و نه اتاق. فقط یک تخت بود. هشت صبح باید بیرون می‌آمدم و تا قبل از ده شب باید برمی‌گشتم، تمام این فاصله زمانی را کار می‌کردم. یک سال خیلی سختی کشیدم آنقدر که اصلا نمی‌شود توصیفش کرد. بارها و بارها روحیه‌ام را از دست دادم اما توانستم خودم را بازسازی کنم. بعد از یک سال وقتی کارم بهتر شد توانستم اتاقی اجاره کنم. پله‌پله جلو رفتم تا توانستم زندگی‌ام را از نو بسازم.

سه سال از حضور منصور در تهران گذشته بود که توانست حداقل‌هایی برای خودش فراهم کند و از آن به بعد با امید بیشتر به کار ادامه داد. او می‌گوید: کارم از وقتی رونق گرفت که با چند ساختمان‌ساز آشنا شدم و کارهای عمده انجام می‌دادم. دو سال بعد از آن وقتی کمی پس‌انداز کردم به این فکر افتادم که دوباره ازدواج کنم. از قبل با دختری آشنا شده بودم اما به چند دلیل می‌ترسیدم اقدام کنم. اول از همه به خاطر گذشته‌ام بود و دلیل بعدی بی‌پولی بود اما بالاخره دل به دریا زدم و اول با برادرم و همسرش و بعد با پدر و مادرم صحبت کردم. آنها هم استقبال کردند و به قول معروف برایم آستین بالا زدند.منصور ادامه می‌دهد: از ازدواج به بعد دیگر به آرامش رسیدم، خیلی زود بچه‌دار شدیم. کار و کاسبی هم خوب است. 12 سال از زمانی که زندانی شدم گذشته و احساس می‌کنم توانسته‌ام مردی موفق باشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها