درباره فریبا...

رنگی بالاتر از سیاهی

چشمانم را می‌بندم. می‌خواهم با او همذات‌پنداری کنم. می‌خواهم به دنیای این روزهای فریباخانم برسم. می‌خواهم ببینم وقتی فقط یک رنگ دنیایت را می‌گیرد، چه حس‌ و حالی داری... راستش را بخواهید چندان تجربه خوبی نیست. می‌توانید امتحان کنید، خیلی زود دلتان تنگ می‌شود، انگار دنیا را نمی‌توان بدون رنگ‌ها تحمل کرد. حتی شب هم سیاه مطلق نیست.
کد خبر: ۷۱۵۹۹۲

شب هم رنگ خودش را دارد و می‌توان به این رنگ‌ها دل بست. ما عاشق رنگ‌هاییم و رنگ‌ها ما را عاشق می‌کند. تصور دنیایی که در یک رنگ خلاصه شود؛ آن هم سیاهی نه تنها آسان نیست که غیرممکن است. مطمئنم دل فریبا خانم هم برای رنگ‌ها تنگ شده است. او از آن اسیدپاش لعنتی یک عمر قرمز دیدن، آبی دیدن، زرد دیدن و سبز دیدن را طلبکار است. او هم می‌خواهد که یک‌بار دیگر وقتی صدای خش‌خش پاییز را زیر پا حس می‌کند، دوباره به چشم نارنجی را ببیند، نه این که به یاد بیاورد. او هم می‌خواهد خنکای سفیدی برف را به چشمانش ببیند مثل سبزی برگ‌ها را در بهار... زندگی او در سیاهی منحصر است و خوش به حالش که رنگ قلبش سیاه نیست.

قلبت اگر سیاه ببیند دیگر کارت تمام است. دیگر زندگی‌ات هیچ رنگی ندارد؛ حالا چه توفیری می‌کند که چشمانت تمام رنگ‌های رنگین‌کمان را تشخیص می‌دهد یا خیر... او قلبش را با رنگی پر کرده است که از همه رنگ‌ها بالاتر است.

رنگی که حتی از سیاهی هم بالاتر است. این رنگ، رنگ امید است. رنگی که خوشرنگ‌ترین رنگ‌هاست. رنگی که آدم به چشم سر نمی‌تواند بلکه باید با چشم دل آن را پیدا کرد و خوش به حال او که هیچ‌کدام از ناامیدی از عمل‌های متعددی که روی چشمانش انجام شده، نتوانست قلبش را از این رنگ خالی کند. همین رنگ است که زندگی او را می‌سازد، زندگی او را می‌بافد... او با این رنگ است که زندگی را به رنگی رسانده که می‌توان دوست داشت و حتی به آن حسادت کرد.

افشین خُماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها