دیگران چه میگویند؟ این یکی از جملات خطرناک در مواجهه با یک حرف یا ایده جدید است. اگر ما یک سال تمام کلاً تبلیغ نکنیم بقیه چه میگویند؟ اگر محل خانه یا دفتر خود را از این شهر به یک شهرستان بسیار کوچک جابهجا کنیم بقیه چه میگویند؟ و... .
نمیگویند حرف ما عوض شده؟ ما که تا دیروز میگفتیم برنامهنویسی با سیستم داتنت بهتر است. الان نمیگویند چرا این سیستم را با پیاچپی نوشتی؟ حتی در سیاست، کسانی که حاضر به تغییر حرف و نظر خود شدهاند، گرچه گاه در کوتاهمدت مورد نقد اطرافیان قرار گرفتهاند، اما در بلندمدت تحسین جامعه و تاریخ را بهدست آوردهاند. کسانی در تاریخ بدنام هستند که حاضر نشدهاند حرف و نظر خود را با گذر زمان و تغییر شرایط عوض کنند.
گفتوگوی منطقی به جای گفتوگوی احساسی: وقتی یک نفر ایدهاش را برای من و شما مطرح میکند و نظر میخواهد، احساس میکنیم نمایش «دانشمند و متخصص و فهمیده بودن» این است که چند جمله منطقی بگوییم و تعدادی از چاهها و چالههایی که در مسیر او قرار دارد و میتواند مانع موفقیتش شود را به او گوشزد کنیم.
احساس میکنیم گفتن چند جمله احساسی نظیر اینکه: «چقدر جالب! بیشتر برایم بگو! راستی چی شد که به این مساله فکر کردی؟ اگر این اتفاق بیفتد چه تغییرات بزرگی روی میدهد و...» ممکن است ما را سطحی و غیرمطلع نشان دهد درحالی که ایدهها هم مثل انسانها هستند. در برخورد با کودکان، بحثهای منطقی، مفید و موثر نیست. باید بیاموزیم به حرفهای ساده و حتی اشتباه آنها بخندیم و با آنها همراه باشیم تا بتدریج بزرگ و محکمتر شوند و بتوان با آنها به بحث منطقی نشست. یک ایده تازه، مانند یک نوزاد نیازمند محبت و نوازش و توجه است.
با همین فرمان جلو میرویم اما تندتر: شما هم این جمله را شنیدهاید؟ «تا حالا هم پیشرفت ما با همین تبلیغاتی که کردهایم خوب بوده. کافی است کمی بیشتر تبلیغ کنیم. فروش خودش درست میشود». یا اینکه: «من روزی هشت ساعت کار کردم و زندگی بدی ندارم. اگر روزی ده ساعت کار کنم، سطح زندگیام خوب خواهد شد». یا اینکه: «چرا همکاری با شرکتهای جدید؟ اگر رابطهمان را با همین شرکتهایی که الان با آنها همکاری داریم کمی بهتر کنیم، همه چیز عوض میشود». تغییر تدریجی بد نیست اما همیشه کافی نیست. بسیاری فکر میکنند اگر همان حرف قبلی را با صدای بلندتر تکرار کنند نتیجه بهتری خواهند گرفت. تمرکز روی پاسخها و بیتوجهی به پرسشها روش دیگری است که میتواند ایده و نوآوری را به قتل برساند.
زمانی که بچه بودیم، در مدرسه میگفتند: علی پنج سیب داشت. سه سیب هم خرید. الان چند سیب دارد؟ همه ما میگفتیم: هشت سیب. لازم نبود بپرسیم: علی چه کاره بود، از کجا آمده، اصلا چرا سیب خریده، بهتر نبود پرتقال میخرید، یا اینکه بودجه خرید سیب را از کجا آورده؟
ما با همان مدل ذهنی بزرگ شدهایم. چه زمانی که کارمند هستیم و چه زمانی که مدیر هستیم ترجیح میدهیم بلافاصله به سوالها پاسخ دهیم. سوال بدون پاسخ بیخاصیت شمرده میشود. حرفی که در یک جلسه مطرح شود و پاسخی به سوال قبلی ما نباشد عملا حرف محسوب نخواهد شد، در حالی که نوآوری و خلاقیت و ایدههای جدید دقیقا از زمانی شکل میگیرند که پرسشهای نامربوط مطرح میشوند: «بیماریاش را فهمیدم. اما اصلا چرا این آدم بیمار شده؟» «بله. ما به دو میلیارد تومان پول نیاز داریم و باید به دنبال بانکی بگردیم که آن را تامین کند اما دقیقاً چرا این دو میلیارد را نیاز داریم؟ چه شد که به این نقطه رسیدیم؟ آیا این تزریق مالی لازم و ضروری است؟»