ظاهرم قصر است، اما از درون ویرانهام
من صدای خسته پروانهای بیخانهام
عاشق صیادم و عمدا به دام افتادهام
آه! او پنداشت من دنبال آب و دانهام
باد میزد شانه مویش را، تلافی میکنم
گیسوان او فقط مال من است و شانهام
باد در مویش روان و من روانی میشوم
با همین عاشقکشیها میکند دیوانهام
عاشقم، دیوانگیهای مرا جدی بگیر
آنقدر دیوانه، حتی با خودم بیگانهام
محسن عطایینژاد- اهواز، متولد 1372
حاشا که باز مثل تو پیدا شود علی
بعد از تو خاک بر سر دنیا شود علی
از این درخت پر ثمر اصلا بعید نیست
یا مصطفی شود ثمرش یا شود علی
با چهره پیمبری آمد زخیمهگاه
وقتش رسیده است که حالا شود علی
یک عمر قد و قامت او را نگاه کرد
یعنی که پیر شد پدرش تا شود علی
بیش از همه، حسین دلش شور میزند
وقتی میان معرکه تنها شود علی
از بس که تیغ آمد و بر پیکرش نشست
دیگر توان نداشت زجا پا شود علی
از بس که مختصر شدهای تو، گمان کنم
در بین یک عبا بدنت جا شود علی
مهرداد قصریفر- همدان، متولد 1370
گمان مکن که از این عاشقان ساعتیام
اگر که دل بدهم با کسی، قیامتیام
پسندهای دلم مال این حوالی نیست
چرا دروغ بگویم؟ هنوز پاپتیام
اگر درست ندیدم تو را حیا نگذاشت
شنیدهام که گمان کردهای خجالتیام
چه محترمتر و کاملتری تو با چادر
خوشم میآید فهمیدهای که غیرتیام
شبیه دفتر درس هنر پر از رنگی
شبیه دفتر درس حساب، خط خطیام
تو عشق اول من نیستی، به جان خودت!
به عشق حضرت ارباب، بچه هیئتیام
مصطفی تبریزی- ورامین، متولد 1368
آیینهها از نو تو را زیبا نوشتند
این بار در وصف دلت دریا نوشتند
آنقدر پرآوازهای که بچهها هم
از شرح حالت بیست بار املا نوشتند
در جستجوی بهترین واژه، همین بس
خودکارهامان جملگی «بابا» نوشتند
یک مرد عمرش را همیشه وقف کرده
این جمله را امروز بیپروا نوشتند
یک دست پینهبسته و صد درد دارد
مردی که در توصیف او دنیا نوشتند
از آفرینش رازدار بچهها بود
مردی که نامش را همه شیدا نوشتند
موضوع انشای تمام بچهها هست
این زنگ هم موضوع را «بابا» نوشتند
پویا نعمتاللهی- ارسنجان، متولد 1372
دوباره جمعه بیتو سیاه و ظلمانی
دوباره هفته بیتو چقدر طولانی
دوباره جان کویری تو را طلب کرده
که از سلاله آبی و روح بارانی
نمانده هیچ امیدی، خودت که میبینی
نمانده صبر و قرارم، خودت که میدانی
بگیر دست دلم را که باز هم دنیا
مرا زمین زده با حقههای شیطانی
بیا که شعر و غزل پیش تو کم آورده
تو عاشقانهترین بیت شعر یزدانی
نه عارفی و نه صوفی، نه رند و نه شیخی
تو لب مطلب دینی
تو اصل عرفانی
لسان لال و ملولم به لکنت افتاده
لغت کم آمده در عین این فراوانی
من شکسته کجا و سرودن از مهدی؟
چه خندهآور و مضحک، من و غزلخوانی؟!
داوود رحیمی- شهرکرد، متولد 1367
این شهر دلگیر است اینجا جای ما نیست
وقتی نباشی، آه! دنیا جای ما نیست
باران گرفت و یاد تو افتاده بودم
گیرم که دریا هم شد اما جای ما نیست
یا آن که برگردان به ما آن رفته را یا
ما را ببر، اینجا خدایا جای ما نیست
من شور دریا را ندارم در سر اما
این برکه بیآب تنها جای ما نیست
ما ساکنان خلوت خاموش خویشیم
در بین این فریاد و غوغا جای ما نیست
دنیا برایم مثل زندان است، برگرد
وقتی نباشی، آه! دنیا جای ما نیست
مهدی کازرانی- اراک، متولد 1373
در دست سربازان هخامنشی
نیزههاییست
که حتی
اگر تمام مهمات ما تمام شد
میتوان از آنها استفاده کرد
آنها را
اجدادمان
برایمان تراشیدهاند و
در جایی
به دور از حدس دشمن
ـ در یک خرابه ـ
کاشتهاند
حتی
دور از
گمان معاونت امور باستانی
از سالها پیش
سربازان هخامنشی
آماده قیامند
هرچند گمنامند
مائده احمدی- تهران، متولد 1365
تقدیم به شهدای والفجر 8
برای ما که ندیدیم، شرح واقعه کن
قلم به دست بگیر و بگو هر آنچه که بود
در آن هوای کبود
از آن کرانه دود
بگو ز هر چه گذشت
به مرغهای مهاجر، به یاسهای کبود
بگو
برایم از غم پهلو شکستهها، اروند!
دلیل رفتنشان؟
حکایت غم حالایی نبودنشان؟
کمی دلیل بیاور برای آن همه عشق
برای آن همه بیپا و سرشدن، اروند!
مرا مجاب کن
آری! بگو حقیقت داشت
که لحظه آخر
درست وقت سفر
حضور بانوی قامت خمیدهای لب رود...
چه فکرهای غریبی، چه حرف بیجایی
دلیل بهتر از این؟
که موج موج تو شرحی
به برگبرگ لهوف است
غریب وحشی نامآشنای گاه آرام!
تو تا همیشه تاریخ، سرخ میمانی
که امتداد فراتی
و روضهای که خودت، خوب خوب میدانی
سیدهسارا شفیعی- تهران، متولد 1368