چرا؟ چون فکر میکرده نوعی فراموشی، خستگی و سرسپردگی در انسان سالخورده وجود دارد که میان او و مشکلاتش فاصله میاندازد. یک نوع بیخیالی «علیبیغمطور» یعنی یک نوع رها کردن لاجرمِ دنیا و مافیها که نتیجهاش میشود یک آدم حکیم بریده از دنیا و یک دنیای کاملا شخصیشده. پیاش را که بگیری، میبینی هم نظام ارزشگذاری نویسنده و هم دنیایی که برای سالخوردگان ترسیم کرده، در سازگاری حداکثری با مانیفست دیوانگیاست. همین کیفورم کرد که «سالخوردگی» را بر خلاف بعضی دیوانههای دیگر همین مکان، نه در مورد پیری خودم و نه در مورد اطرافیان، که با ارجاع به جناب آقای هسه بنویسم. بالاخره از قدیم گفتهاند «دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.»
بله، میدانم! این وسط شاید یک غیردیوانهای هم پیدا بشود و فلسفه ببافد که آن بیخیالی ناشی از فراموشی، آن یلهگی ناشی از ناتوانی، آن رها کردن ناشی از نتوانستن، اسمش استغنا که نیست هیچ، به لعنت خدا هم نمیارزد... ولی ما را با این آدمها چه کار؟ از من میشنوید شما هم جدیشان نگیرید، همین غیردیوانهها را میگویم، همیشه اولینچیزی که به ذهنشان میرسد را ملاک میگیرند و با خطیترین تعریفهای ممکن به هر چیزی که با عقل معاشاندیششان سازگار نباشد، انقلت وارد میکنند. دودوتایشان هیچ وقت نمیشود پنج تا یا شیشتا. حیرتانگیز اینکه به این افتخار هم میکنند!
حالا از همه اینها که بگذریم، تعریف از خود نباشد البته، ولی ته ماجرا میخواستم به این برسم که ما دیوانهها هم یک جورهایی واجد آن فرزانگی که هسه میگوید هستیم. شاید به همین دلیل هم هست که هیچ دیوانهای از پیری نمیترسد.
عباس رضایی ثمرین