من این طور با مقوله رسیدن به نوک قله آشنا شدم. با اشک و آه. با این تصور که از آن به بعد باید یواش یواش پول املت را حساب کنی و دوباره تشریف بیاوری پایین کوه.
ولی حالا که به سال 30 نزدیک میشوم و آرام آرام - میخواهم تاکید کنم خیلی آرام - آثار تحلیل رفتن بدنم را حس میکنم، روی هم رفته نگاهم به این سفر تغییر کرده است. نه، راستش قصد ندارم بیفتم توی سرازیری. نه حالا، نه مثلا در سال 40 و 50. همین طور دارم میروم بالا. قرار هم نیست بیفتم به هن و هن و بروم توی قالب یک زن جاافتاده سنگین و رنگین. اگر اجازه بدهید همین کنارها، راه خودم را میروم. با همان دیوانهبازیهایی که تا به حال داشتم. تفاوت هر گردنه با گردنه قبلی در این است که کمی به آسمان نزدیکتر شدهام. میتوانم با اشتیاق بیشتری برای هوای تازه شعر بگویم. خوب، شاید انتهای راه یک جور پایان شیرین باشد، شاید هم ما آدمها باید همین طوری خوش خوشک برویم و هواهای تازه را استشمام کنیم و خوش بگذرانیم.
الناز اسکندری