دیوانگان پیر نمی‌شوند...

یک پیراهن خنک که رنگ‌ها و خط‌ها شکل جزیره‌ای دور دست و ناکجا را رویش ساخته‌اند. شلوار سفید و نخی گشادی که در باد تاب می‌خورد و سبک می‌رقصد. آرم ارتش را هم از کلاه تابستانی سربازی پاک می‌کنم و آن‌گاه می‌گذارم سرم، با استفاده از آن در این موقعیت، دارم از آنچه درونش گیر کرده رهایش می‌کنم. نمی‌دانم شاید تغییرات کوچکی در کار باشد، مثلا جای کلاه سربازی کلاه بیسبال نیلی، یا از این کلاه‌های ساحلی بزرگ مکزیکی به سر کنم، اما تصویر کلی پیری‌ام در همین حدود است که گفتم. البته تصور یا بهتر است بگویم خواست بقیه این نیست. می‌دانید که چه کسانی را می‌گویم؟ آنها می‌گویند پا که به سن بگذارم افتاده می‌شوم، سر به ‌زیر می‌روم دنبال زندگی! اما کدام زندگی؟
کد خبر: ۷۱۰۶۶۸

بی‌خیال این حرف‌ها از همان پیرمردهای مارکوپولوی دنیا دیده می‌شوم که انگار به‌جای کار، همیشه تفریح کرده‌اند. از آنها که بعد از ظهرها بستنی کش می‌روند و کیک شکلاتی با قهوه می‌خورند. یک مرد سن و سال‌دار که نه افتاده است، نه متین. دنبال زندگی هم نمی‌رود زیرا زندگی‌اش پیش خودش است.

مرامنامه مکتب دیوانگی می‌گوید: نترسیدن از تجربه‌های عجیب و غریب فارغ از فکر اشتباه. اما مانیفست مخالفان، آنهایی که مکر و بازیگری نیاموخته‌اند، می‌گوید: سن هر چه پیش می‌رود اشتباه سخت‌تر می‌شود. مرامنامه دیوانگی برای همین است که پیری را چیزی شبیه اکنون می‌بیند و بیشتر آدم‌ها را اشتباهاتی بزرگ.

احتمالا موی سفیدم را تغییر نمی‌دهم. از این خطوط چشم‌نواز سفید و سیاه روی سرم، هر چند نرم و کم، حس خوبی دارم. مرامنامه دیوانگی تغییرات طبیعی و صرفا فیزیکی را راحت می‌پذیرد و تغییرش نمی‌دهد، اما از تبعید بیزار است. برای همین دیوانگان به پیری تبعید نمی‌شوند.

علیرضا نراقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها