بازگشت به زندگی سالم بعد از 8 سال زندان

به تدریج تغییر کردم

«حسن ـ ب» مردی پنجاه و یک ساله است که 28 سال پیش در یکی از شهرهای جنوب مرتکب قتل شد و هشت سال در زندان ماند تا این که با رضایت اولیای دم توانست زندگی تازه‌ای را شروع کند. او می‌گوید: «آن موقع برای کار به جنوب رفته بودم.
کد خبر: ۶۹۶۶۶۲

قتل هم در یک دعوا اتفاق افتاد. واقعا نمی‌خواستم کسی را بکشم. در یک لحظه چاقو کشیدم و وقتی به خودم آمدم که کار از کار گذشته بود. همان جا مردم مرا دستگیر کردند و بعد هم به زندان افتادم. واقعا شرایط سختی بود. هشت سال نمی‌دانستم آخر و عاقبتم چه خواهد شد. اصلا نمی‌شود آن دوران را تعریف کرد.»

حسن می‌گوید در زندان یاد گرفته خودش را کنترل کند و بر اعصابش مسلط باشد: «آدم در آن شرایط چاره‌ای جز توکل ندارد من هم همین کار را کردم. کم‌کم با کمک یک روحانی که به زندان می‌آمد، توانستم خودم را بازسازی کنم. تا قبل از آن مثل آدم کر و کور بودم که حقایق را نمی‌دید، اما در زندان درس‌های زیادی گرفتم بجز درس زندگی، درس خودم را هم ادامه دادم من قبلا ترک‌تحصیل کرده بودم. خانواده‌ام از نظر مالی شرایط خوبی نداشتند و باید به آنها کمک می‌کردم برای همین هم به جنوب رفتم تا کار کنم. البته خودم هم آن زمان تمایلی به درس و مدرسه نشان نمی‌دادم، اما در زندان درسم را ادامه دادم. درست است که دیپلم نگرفتم، اما چیزهای زیادی یاد گرفتم و عادت کتاب‌خواندن از همان موقع با من مانده است. هیچ آدمی یکشبه عوض نمی‌شود همه چیز کم‌کم اتفاق می‌افتد برای من هم همین شد و بالاخره روزی که آزاد شدم، دیدم یک انسان دیگر هستم.» مرد میانسال بعد از آزادی سختی‌های زیادی را تحمل کرد. او می‌گوید: «‌در آن سال‌ها مادرم فوت شده بود و من حتی نتوانسته بودم سرخاکش بروم. وقتی بیرون آمدم به تهران برگشتم. همین‌که وارد خانه شدم و جای خالی مادرم را احساس کردم، انگار دنیا روی سرم خراب شد. پدرم هم خیلی شکسته شده بود. اصلا هیچ چیز مثل سابق نبود. دو خواهرم ازدواج کرده بودند و یکی از آنها دو بچه داشت که اصلا همدیگر را ندیده بودیم. دو هفته اول را کاملا شوکه بودم. بعضی خیابان‌ها تغییر کرده بود. مغازه‌های جدید، مردمی که اخلاق‌شان انگار عوض شده بود و هزار و یک چیز دیگر مرا حسابی سردرگم کرده بود، اما بعد از دو هفته به خودم گفتم دیگر بس است باید دنبال کار بروی. می‌دانستم با شرایطی که دارم سخت کار گیر می‌آورم، اما فکر نمی‌کردم تا این حد به مشکل بربخورم. خیلی طول کشید تا این‌که توانستم کاری پیدا کنم.» یکی از دوستان پدر حسن معمار بود و حسن به عنوان شاگرد پیش او مشغول کار شد. زندانی سابق می‌گوید: «کار همیشگی نبود، بعضی وقت‌ها سرمان شلوغ می‌شد و بعضی ماه‌ها هم فقط کارهای کوچک گیر می‌آمد، اما بعد از دو سال که فوت و فن را یاد گرفتم، صاحبکارم که می‌خواست خودش را بازنشسته کند مرا به یکی از همکارانش معرفی کرد که در کار ساختمان‌سازی بود.»

حسن داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «در همه این سال‌ها تا توان داشتم کار کرده‌ام. من خیلی دیر ازدواج کردم. 40 سالم بود که با دخترعمه‌ام که شوهرش فوت شده بود، ازدواج کردم. پدرم پیشنهاد کرد پا پیش بگذارم، من هم قبول کردم البته خیلی می‌ترسیدم. فکر می‌کردم با توجه به سابقه‌ای که دارم ممکن است همسرم نسبت به من دید خوبی نداشته باشد. مخصوصا این‌که او یک پسر کوچک داشت که می‌ترسیدم نتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم، اما خدا را شکر همه چیز خوب پیش رفت و تا به حال در زندگی خانوادگی مشکلی نداشته‌ام. در واقع از زمان آزادی همیشه سعی کرده‌ام زندگی آرامی داشته باشم. در این سال‌ها فقط دو بار خیلی اذیت شدم؛ یک بار سر مرگ پدرم که از نظر روحی به هم ریختم. یک بار هم موقع کار سر ساختمان از داربست پرت شدم و پای چپم از چند جا شکست. نزدیک به یک سال نتوانستم کار کنم و از نظر مالی به مشکل خوردم، البته در همان مدت هم در خانه کارهای کوچکی انجام می‌دادم. همسرم از قبل سفارش پرده می‌گرفت و در خانه خیاطی می‌کرد من هم برای این ‌که سرم گرم باشد، کمکش می‌کردم اوایل خیلی خرابکاری می‌کردم، اما کم‌کم چیزهایی یاد گرفتم.»

زندانی سابق در پایان می‌گوید: «الان سنم دیگر اجازه نمی‌دهد مثل سابق جنب و جوش داشته باشم، اما خدا را شکر در کارم اوستا شده‌ام و چند شاگرد دارم که برایم کار می‌کنند. یک ماشین هم دارم و فکر می‌کنم اگر روزی نتوانستم کار ساختمانی انجام بدهم، با ماشین مسافرکشی می‌کنم، اما اجازه نمی‌دهم خانواده‌ام به سختی بیفتند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها