مینو مرتب برای خرید میآمد. معلوم بود دختر ثروتمندی است. از او خیلی خوشم میآمد، اما جرات بیان آن حرف را نداشتم تا اینکه بعد از حدود یک سال کلنجار رفتن با خودم، موضوع را با مینو درمیان گذاشتم.اصلا انتظار نداشتم او جواب مثبت بدهد. مینو مرا رد نکرد و بعد از آن بود که برای انجام کارهای دیگر روحیه گرفتم و بالاخره همراه خانواده به خواستگاری مینو رفتیم. پدر او با این ازدواج مخالف بود و میگفت از نظر اجتماعی و اقتصادی تناسبی با هم نداریم اما مینو توانست پدرش را راضی کند.
اوایل همه چیز بظاهر خوب پیش میرفت تا اینکه بتدریج اختلافات علی و مینو شروع شد. زندانی سابق میگوید: خانواده همسرم به این اختلافات دامن میزدند. زنم توقعات زیادی داشت. چون به او علاقهمند بودم، سعی میکردم خواستههایش را برآورده کنم. اگر مغازه برای خودم بود شاید میتوانستم این کار را انجام بدهم اما درصد زیادی از درآمدم را به پدر و عمویم میدادم.
علی بعد از مدتی به این نتیجه رسید که اگر میخواهد در زندگی موفق باشد، باید دست به کاری دیگر بزند. او میگوید: میخواستم کاری کنم که هر چه زودتر برای خودم مغازهای بخرم. با چند نفر آشنا شدم و شروع کردم با آنها کار کردن. از خارج جنس میآوردند و چکهای بلند مدت میگرفتند اینطوری سود خوبی نصیبم میشد. بعد از مدتی وقتی به خودم آمدم، دیدم همینطور پشت سر هم چک کشیدهام. اول ترس برم داشت اما به خودم گفتم آدم باید جرات داشته باشد و به این روند ادامه دادم. با اینکه میدانستم پاس کردن چکها از توانم خارج است به خیال خودم دل به دریا زدم. موعد چکها که رسید، مشکلات شروع شد. مدتی طلبکاران را معطل کردم تا بلکه بتوانم راه چارهای پیدا کنم اما فایدهای نداشت و به زندان افتادم.
هنوز دو ماه از زندانی شدن علی نگذشته بود که مینو درخواست طلاق داد. علی معتقد است همسر سابقش با اصرار پدرش مجبور به این کار شد وگرنه آن دو به هم علاقه داشتند و میتوانستند کنار هم زندگی خوبی داشته باشند: مشکلات مالی از یک طرف دادخواست طلاق از طرف دیگر در زندان اعصابم را به هم ریخته بود. به مینو تلفن زدم و گفتم طلاقش نمیدهم. او هم گفت مهریهاش را به اجرا میگذارد. بناچار قبول کردم. برای من که در زندان بودم، بدهی بیشتر فرقی نداشت البته آن موقع اینطوری فکر میکردم و بهدنبال لجبازی بودم.
علی میگوید سه سال در زندان سختی کشید تا اینکه بالاخره پدرش سهمش را از مغازه فروخت و توانست او را آزاد کند: قبل از آزادی با طلاق موافقت کردم چون برای پرداخت مهریه پولی نداشتم از طرفی از ماندن در زندان خسته شده بودم. تحمل زندان خیلی سخت است. آدم یک ساعت هم نمیتواند یک جا بیکار بنشیند و در و دیوار را تماشا کند ولی من سه سال این وضع را تحمل کرده بودم و دیگر طاقتم طاق شده بود.
زندانی سابق بعد از آزادی، خودش را مردی شکستخورده میدید که همه چیزش را از دست داده است: واقعا دیگر زندگی برایم معنی نداشت. سردرگم بودم. اصلا نمیدانستم باید چکار کنم. این وسط پدرم هم ضرر کرده بود و همان سه دانگ مغازهای را که بعد از یک عمر زحمت برای روزهای پیریاش نگه داشته، از دست داده بود. به هر حال باید کار میکردم اما با کدام سرمایه و کجا؟
حدود پنج ماه گذشت تا اینکه علی توانست با شرایط کنار بیاید و دست به کار شود: دیدم با غصه خوردن هیچچیز درست نمیشود، دنبال کار گشتم و در یک تولیدی مانتو مشغول شدم. به خودم گفتم باید همه چیزهایی را که از دست دادهای، دوباره بهدست بیاوری البته این بار بلندپروازی و خیالهای خام را از سرم بیرون کرده بودم و میدانستم باید قدمهایم را کوتاه بردارم تا دوباره زمین نخورم.
علی میگوید: در همه این سالها سخت کار کردهام. چند سالی برای مردم کار میکردم بعد توانستم مغازهای اجاره کنم و حالا هم یک مغازه کوچک خریدهام که البته چون فضای کافی برای بوتیک ندارد فقط شال و روسری میفروشم. این سالها برایم خیلی سخت گذشت. پدر و مادرم را از دست دادم. از تنهایی رنج کشیدم و خیلی وقتها حسرت روزهای گذشته را میخورم اما همه اینها را تحمل کردم و همیشه به خودم گفتهام زندگی ادامه دارد و آدم تا وقتی زنده است باید مقاومت و سعی کند زندگی سالم و آرامی داشته باشد.