حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سعید مجرمی حرفهای است که به زندان رفتن عادت کرده است. او دزدیهایش را از موقعی که نوجوانی پانزده ساله بود، شروع کرد و از آن زمان هرگز نتوانست خودش را از این باتلاق نجات بدهد. او میگوید: من تا کلاس سوم دبستان بیشتر درس نخواندم. همان سال مادرم مرد و پدرم، من و خواهرم را از شهر خودمان در جنوب به تهران آورد. عمویم در تهران زندگی میکرد، البته نه در خود تهران جایی نزدیک ورامین. ما هم به آنجا رفتیم و پدرم در یک گاوداری مشغول شد. بعد از چند وقت مرا هم با خودش به همانجا برد. کار کردن برایم خیلی سخت بود اما چارهای نداشتم. نمیدانم چند وقت در آنجا کار کردم اما بعد پدرم اخراج شد و ما هم از جایی که زندگی میکردیم، رفتیم. از آن به بعد وضعمان همینطور بود. هیچوقت مدت طولانی یکجا بند نمیشدیم و همینطور از جایی به جای دیگر میرفتیم. مدتی در یک کارخانه زندگی کردیم چون پدرم نگهبان آنجا شده بود. چند وقتی در یک مرغداری زندگی کردیم که یادم است خیلی مگس داشت، آنقدر زیاد که چند بار خواهرم عصبانی شد و گریه کرد. من از پدرم بدم میآمد؛ چون فکر میکردم او ما را بدبخت کرده است. دلم میخواست به شهر خودمان برگردیم آنجا لااقل مادربزرگ و پدربزرگم بودند و هوای ما را داشتند. آنجا با یکی دو نفر دوست بودم و همه چیز فرق میکرد. آدمها را میشناختم. هنوز هم خیلی وقتها دلم برای محله خودمان تنگ میشود.
سعید در حالی وارد مرحله نوجوانی شد که کودکی نابسامان و آشفته، او را برای ارتکاب جرم آماده کرده بود. او میگوید: اولین بار از خانه همسایهمان دزدی کردم. میدانستم آن شب در خانه نیستند. از دیوار بالا رفتم و پول و چند تکه طلا برداشتم. یک رادیو هم داشتند که از آن خوشم آمد و برای خودم بر داشتم اما بعد ترسیدم و آن را فروختم. از آن به بعد با یکی از دوستانم شبها از خانهها سرقت میکردیم تا اینکه گیر افتادیم.
متهم میگوید از زمانیکه دستگیر شد، ارتباطش با پدرش قطع شد: او فقط یک بار در کانون به ملاقاتم آمد اما از آن به بعد دیگر خبری از او نشد بعد هم که آزاد شدم، فقط یکبار به خانهاش رفتم و فهمیدم میخواهد خواهرم را شوهر بدهد. میدانستم خواهرم نمیخواهد ازدواج کند اما چارهای نبود چون پدرم هم قصد داشت با زنی ازدواج کند و آن زن قبول نمیکرد خواهرم در خانه باشد. الان سالهاست از خواهرم خبر ندارم اما احساس میکنم او هم مثل من بدبخت شده است.
سعید سرش را پایین میاندازد و داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: در این سالها غیر از خلاف هیچ کاری نکردهام. یک بار وقتی از زندان آزاد شدم، به شهر خودمان رفتم و فهمیدم پدربزرگ و مادربزرگم خیلی وقت است فوت شدهاند. عمهام اول اینطور نشان داد که از دیدن من بعد از این همه سال خوشحال شده است اما روز سوم طوری رفتار کرد که فهمیدم وقت رفتن است. برای همین دوباره به تهران برگشتم. یکبار هم به خودم قول دادم خلاف نکنم برای همین چند وقتی دنبال کار گشتم اما چون سابقهدار بودم، کسی به من کار نمیداد تا اینکه در یک گاوداری قبولم کردند اما در همان گاوداری با یکی دیگر از کارگران که او هم سابقهدار بود، نقشه سرقت کشیدیم. من به این نوع زندگی عادت کردهام هر چه هم بخواهم سالم و مثل آدمیزاد زندگی کنم، نمیتوانم یعنی اصلا بلد نیستم.
متهم میگوید درست نمیداند چرا زندگیاش به این شکل درآمد، اما توضیح میدهد: فقط این را میدانم که اگر مادرم نمرده بود یا پدرم ما را به تهران نمیآورد، شاید همه چیز خیلی فرق میکرد. درست است که من در مدرسه شاگرد اول نبودم اما اگر درسم را میخواندم و لااقل دیپلم یا سیکل میگرفتم، شاید میتوانستم کاری پیدا کنم و اینطور آواره نشوم. الان زندگی ثابتی ندارم. هر چند وقت یکبار به زندان میافتم و وقتی هم بیرون میآیم، در به در هستم. خیلی نگران دوره پیری هستم. همین حالا هم توان سابق را ندارم و خیلی چیزها را نمیتوانم تحمل کنم اما اگر پیر شوم، هیچکس نیست از من مراقبت کند یا یک لیوان آب دستم بدهد.
سعید در پایان حرفهایش میگوید: در زندان تا حالا چند نفر را دیدهام که زندگیاش عین خودم بوده حتی یک نفر همه چیزش شبیه خودم بود. این یعنی آدمهایی مثل من از بیخ بدبخت هستند و کاری هم نمیشود کرد. این دفعه هم به جرم سرقت دستگیر شدهام و با سابقهای که دارم، میدانم حداقل دو یا سه سال در زندان خواهم ماند. میترسم آخرش هم در زندان بمیرم. این واقعا وحشتناک است.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....