مادربزرگ خرید داشت و باید به بازار میرفت، به سپهر سفارش کرد که مواظب امانت خانم همسایه باشد.
سپهر گفت: باشه مادربزرگ.
سپهر نشست جلوی قفس طوطی به تماشا کردن. ناگهان چشمش افتاد به دم بلند طوطی که از قفس بیرون مانده بود. سپهر وسوسه شد و دم طوطی را گرفت و کشید؛ جیغ پرنده بلند شد و دم طوطی در دستان سپهر ماند. حالا طوطی زیبا تبدیل شده بود به یک طوطی بدون دم. سپهر کوچولو ترسیده بود و نمیدانست چه کار باید بکند. یکدفعه فکری به ذهنش رسید و رفت چسب آورد و دم طوطی بیچاره را با چسب چسباند. وقتی که مادربزرگ به خانه آمد بعد از مدتی متوجه چسبهای روی بدن طوطی شد و با تعجب از سپهر پرسید: سپهر اینا چیه؟
سپهر با ناراحتی گفت: مادربزرگ، دم طوطی کنده شد، من با چسب چسباندمش!
مادربزرگ که هم تعجب کرده و هم ناراحت شده بود پرسید چرا؟
سپهر گفت: دم طوطی از قفس بیرون مانده بود، تا کشیدم کنده شد.
مادربزرگ گفت: سپهر تو واقعا دم این بیچارهرو کشیدی؟
سپهر سرش را پایین انداخت و زیرلب گفت ببخشید...
مادربزرگ گفت: حالا جواب صاحبشرو چی بدم؟
مادربزرگ طوطی را تمیز کرد و از شر چسبها نجات داد. بعد از چند روز خانم همسایه برگشت و برای گرفتن طوطیاش به خانه آنها آمد.
سپهر که رفت و پنهان شد و مادربزرگ جلو آمد و عذرخواهی کرد.
صاحب طوطی تعجب کرده بود و فکر کرد اتفاقی برای طوطیاش افتاده و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
مادربزرگ ماجرا را برای او تعریف کرد.
خانم همسایه قاهقاه خندید و گفت: عیبی نداره، الان فصل ریزش بال و پرهایش هست. اصلا خودتان را ناراحت نکنید.
سپهر کوچولو تازه یک نفس راحت کشید، ولی این تجربهای شد تا بداند که چگونه امانتدار باشد.
گلنوشا صحرانورد