حدیث مطالبی: میخواستم رد بشم، البته نه با چشمای کاملا بسته! این رد شدنهای من از درهها و قلهها، از دریاها و کویرها، از پستی و بلندیها را گذاشته بودی به حساب بلندپروازیام! ترسیدم؛ ترس از اینکه در لغتنامه اندیشۀ ما و نه حتی ما، که دیگران هم، «اعتماد» خیلی وقته معنی واقعی خودش رو از دست داده... اما وقتی دستت رو به دستم دادی و ترس رو تسلیم یک ذهن زیبا کردیم، اون وقت بود که تموم جادهها با رد پاهای ما ساخته شد؛ چه در زمین، چه در آسمان، اما با چشمان باز.
تازهوارد: تا حالا شده که ذهنتون درگیر چیزی باشه؟ چیزی که همۀ زندگیتون را تحت تأثیر قرار بده؟ اما بدونین که اون چیزی که انتظارش رو میکشین غمانگیزه؟ که قراره کسانی که یکهزارم شما زحمت کشیدن، ده برابر نتایج بهتری بگیرن؟ چه حسی خواهین داشت؟ چی کار میکنین؟
مامانبزرگم میگه ما اون قدیما وقتی یه همچی بلایی سرمون میاومد میرفتیم جلوی یه دیواری چیزی صاف وامیستادیم و با حفظ فاصله دوسهسانتی سطح دیوار و نوک دماغ، در کمال فشردن دندانها بر هم، هی میکوفتیم... هی میکوفتیم... این پیشونی رو به دیوار!
فاطمه حیدری صدر از قم: قبل از اینکه درسم تموم بشه، یه روز که خسته و کوفته از دانشگاه برمیگشتم خونه، سوار اتوبوس واحد شدم. وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم کارتم رو جلوی دستگاه کارتخوان گرفتم اما هر چی کارت رو جلوی دستگاه میگرفتم میدیدم بوق نمیزنه[...] بعد از کلی آبروریزی، بالاخره این دوزاری خیرندیده دلش به رحم اومد و با نورونهای مغزمون همکاری کرد و ما فهمیدیم که بله، به جای کارت اتوبوس، کارت تغذیه رو میگرفتم جلوی دستگاه! برای اینکه ضایع تر نشم یه لبخند ملیحانهای به راننده زدم و کارت اتوبوس رو از توی کیفم درآوردم.
باز خوبه کارت اتوبوس عین کارت تغذیه دانشگاه، عکسی روش الصاق نمیشه وگرنه میاومدیم و دستگاه کارتخوان هوس میکرد کارت رو بخونه! هی مرغ و ماهی و تخممرغ بود که بر سروروی تو و مسافرا باریدن میگرفت لابد والامکان!
ستاره خاموش: در تنهایی خود غریبانه میگریم. خاطرات گذشته همچون یاغی سرکشی که رحمی ندارد بر وجود خستهام هجوم میآورد و تکهتکه میکند قلب به سوگ نشستهام را، و من ناامید و مأیوس در تردید بین بودن یا نبودن.
امید از رشت: خودت رو برانداز کن، چرا اینقدر ترس؟! از ساکت بودن، از قورت دادن کلمات دست بکش، به این که مردم چی میگن فکر نکن، هر چی دوس داری بپوش، شبانه بیرون برو رانندگی کن، فراموش کن روز بعد کلاس داری، منتظر جمعه نباش، همین الان زندگی کن. خطر کن، کی میخوای بفهمی که هر کاری که بخوای میتونی انجام بدی؟
مهماندار آینده: فریاد میزدم. با تمام وجود فریاد میزدم که نرو؛ اما تو انگار کر شده بودی و هر چه من بیشتر داد میزدم تو دورتر میشدی؛ رفتی... کاش آن زمان میدانستم که شنیدن «سکوت فریاد» دل میخواهد نه گوش.
راضیه س.: چرا ما آدمها درباره همه چیز شعر میگیم بجز خودمان؟ چرا درباره همه چیز نقاشی میکشیم الا خودمان؟ چرا نگران شکستن گلدانهای مادربزرگ هستیم ولی نگران شکستن دلمون نیستیم؟ چرا اینقدر با خودمان نامهربانیم؟ پس خودمان چی؟
فکر کن! تازه اِسممونم پتروس فداکار نیس تازهش!
سراب از همدان: دلم یک جای دنج میخواهد، یک فنجان قهوه تلخ همچون زندگیام، یک دست پر از مهر، یک آغوش پر از عشق، یک شانه برای تکیه کردن، یک دوست برای درددل، یک بغض برای اشک، یک... دلم همچون آسمان لاجوردی کویر، غمگین است.
دختر خاله 87: میخواستم از جوجه تیغی بابت قلم قشنگش تشکر کنم. پاسی جوابات رو از صفحه حذف کنی، من که دیگه چاردیواری رو نمیخونم. خود دانی! به هر کی هم که میشناسم میگم نخونه. شماره مامانبزرگتم بذار به خودش و وردنهش نیاز دارم.
مامانبزرگم گاهی اوقات خیلی غیرتی میشه و برا همین به وردنهش تعصب داره! جونِ خاله این یکی رو بیخیال شو تا کار دست خودت ندادی!
74 ن: من انسانم و تا زمانی که این احساس در من جاریست انسانیت خواهم کرد. من دلم نمیخواهد به نداشتنها، بداقبالی و مجموعه افعال منفی که خودم با نادرستی اعمالم در زندگیام به وجود آوردهام بگویم: «قسمت»! من باید بتوانم... باشد که روزی بشود که از ته دل، صادقانه بگویم: قسمتم این بوده که خوشبخت باشم. آری، من انسانم.
هومممم... بدکی نبود (اگه البته نوشته خودت باشه)!
شهابسنگ دنبالهدار از ایران: این روزا حالم اصلا خوب نیست. دلیلش رو هم خوب میدونم. شدهم مثل متهم محکوم به اعدام! هر لحظه از لحظۀ بعدم هراس دارم. حتی بعضی وقتا چشمام رو که میبندم میترسم بازشون کنم. همهش تقصیر خودم بود. نباید اینقدر پنهونکاری میکردم که بخوام آخرش با دروغ -اونم نه یه دونه، یه عالمه- کارام رو لاپوشونی کنم. حالا موندم چی کار کنم؛ دلم رو بزنم به دریا و خودم رو لو بدم و راستش رو بگم و حبس ابد بخورم یا بازم به دروغام ادامه بدم و اعدام بشم؟!
نه قربان، شما به خودتون مسلط باشین، ایشون منظوری نداشتن باور کنید. یعنی که چه هی میگید: یه نونخور کمتر...! (خخخخخ!)
نگار رضویان: میسوزم از عطش عشق، این سوختن چه زیباست/ میجویم تو را شبانه، این جستن چه زیباست/ میروی ز سویم، این رفتنت چه زیباست/ سهم من از تو چه بوده؟ زیباییات؟ که زیباست. (آخه پارتیبازی هم حدی داره. چند باره که پیامک میدم اما وقتی دوشنبه میشه باز میبینم آدمای تکراری اسمشون تو صفحه است. حیا هم واسه آدم خوب چیزیه. این رو که خوب میدونی؟ تازه خودت گفتی یکی دو ماه تو نوبتی، نه یکی دو سال).
ایول اعصااااب! بگیر بالا دستاتُ ببینم! بعلههههه... از لرزش و باقی علائم، شواهد سابیدن کف هواپیما کاملاً مشهوده! چه خبره اینقدر تند و تیز؟ پاتُ بذار رو ترمز بابام جان. این تازه اولین باریه که متنی ازت به دستم میرسه. یه تک پا بپر سر کوچه گوشیت رو بده آقای دوکتور معاینه کنه شدیداً داره توی تب میسوزههاااا... کار دست آیندهت نده یهوخ!
آدم برفی از کرج: خسته شدم از قضاوتهای سطحی و بیاساس؛ از نگاههای سرد و یخزده، از تظاهر و ریا؛ از فریاد و ناله... از حرف.
رد پا: بچه که بودم تموم دلبستگیم شده بود همبازیهایی که به خاطرشون دلم میخواس قید مهربونیهای مامان رو بزنم اما یه ثانیه بیشتر از همیشه همراهشون باشم. بزرگ که شدم دلم پر شد از عشق کسی که ناخواسته حتی به قد یه نفس کشیدن هم نمیذاشت عطر وجود کسی غیر از خودش رو حس کنم. هیچوخ میم مادر برام مفهوم نداشت حتی تو اوج تنهایی. اما حالا تازگیها خیلی دلتنگش میشم. اونقدر که دلم میخواد یا اون باشه یا هیچکس. دلم میخواد از دوس داشتنم بگم تا یهکم جبران گذشته بشه؛ گذشتهای که تو هیچکدوم از روزاش بخوبی جواب محبتاش رو ندادم. من دلم میخواد روزی هزار بار تو نگاه مهربونش بگم که چه قدر دوستش دارم ولی افسوس که این بار... این بار جای خالیش زبون احساسم رو بسته.
لیلی 21: یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟ اینکه آقا هستی یا خانم اصلا نمیخوام بدونم چون حتم دارم خانمی. واسه یقینم دلیل زیاد دارم که بماند. حالا به احتمال خیلی کم گیریم مرد باشی. با تمام احترامی که برات قائلم واسه یه درصدم نمیخوام مرد باشی چون... بیخیال! فقط دلم میخواد بگی چن سالته؟
توی گوگل سرچ کن از زمان انفجار بزرگ یا همون بیگبنگ تا الان چقدر گذشته، عدد مذکور رو ضربدر چهار تقسیم بر دو کن، جوابش به دست میاد! به دست اومد؟ وقت تمومه... دستا بالا، ورقهها رو سر!
یخ فروش جهنم 18 ساله: بهترین چیزی که میتونه من رو سرحال بیاره مشکلات زندگیه. نمیدونم چرا! اما وقتی حلش میکنم، لذت خاصی داره. اگه باور نداری یه بار امتحان کن.
نه بابا، نیازی به امتحان نیس، تو همون یخه رو دریغ نکن که بیشتر از این بهش محتاجیم!
معصومه محسنزاده: چشمانم سیاهی میبیند و تیره و تار، ولی صدای اطرافیانم را بوضوح میشنوم: «کمی آب بخورد خوب میشود و...»! افسوس! کاش من هم مانند آنها فکر میکردم و با جرعهای آب، خوب میشدم! من به یک دریا احتیاج دارم برای غرق شدن؛ نه یک لیوان آب برای جرعه جرعه نوشیدن و سیراب شدن!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)