گوزن زیبا

یکی بود یکی نبود، روزی گوزنی زیبا و مغرور در کنار برکه‌ای زندگی می‌کرد و هر زمان که تشنه می‌شد، به طرف برکه می‌رفت تا آب بنوشد و روی سطح آب آن برکه، تصویر زیبای خودش را تماشا می‌کرد. گوزن همیشه شاخ‌های بزرگ و زیبایش را که می‌دید، کلی به خودش مغرور می‌شد و لذت می‌برد، اما برعکس اندام بزرگش پاهای لاغر و بلندی داشت و هر زمان چشمش به پاهای نازک و لاغرش می‌افتاد، دلش می‌گرفت و پیش خود فکر می‌کرد که عجب پاهای بدشکل و ناجوری دارد.
کد خبر: ۶۸۲۱۱۲

یکی از این روزها که گوزن نزدیک برکه رفته بود تا آب بنوشد، ناگهان ببری را دید که به برکه نزدیک می‌شد و همین که ببر قصد حمله به او را کرد، گوزن که خیلی سریع می‌دوید، با چند جست بسیار بلند خودش را نجات داد و به طرف جنگل پردرخت فرار کرد.

گوزن با آن پاهای بلند، چنان تند می‌دوید که ببر به‌پایش نمی‌رسید، ولی به دنبالش می‌دوید. گوزن همچنان دوید و دوید تا به جنگل پردرخت رسید، ولی از شانس بد، شاخش به شاخه یکی از درخت‌ها گیر کرد و هرچه تقلا کرد، نتوانست خودش را نجات دهد و ببر که به او رسیده بود، قدم‌زنان به سمتش می‌رفت تا او را شکار کند. گوزن همان‌طور که دست و پا می‌زد، با خودش گفت: این پاهایی که از آنها بدم می‌آمد، نجاتم دادند، ولی این شاخ‌هایی که اینقدر دوستشان داشتم و موجب غرور من بودند، مرا به نابودی کشاندند.

​ در همان لحظه چند تا سنجاب که روی شاخه آن درخت زندگی می‌کردند و شاهد ماجرا بودند، به کمک گوزن رفتند و شاخ‌های گوزن را از لابه‌لای شاخه‌های درخت جدا کردند و گوزن دوباره موفق به فرار شد تا این‌که به کوهی رسید و به بالای آن رفت و ببر هم که ناامید و خسته شده بود، دست از شکار کشید و در آن روز گوزن توانست نجات پیدا کند و از آن به بعد ارزش پاهایش را دانست و با خودش گفت: تمام اعضایی که خداوند برای ما آفریده، هر کدام کاری را انجام می‌دهند و ارزش خاص خودش را دارد. پس باید همیشه شکرگزار خداوند باشم تا او هم در سختی‌ها به من کمک کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها