یکی از این روزها که گوزن نزدیک برکه رفته بود تا آب بنوشد، ناگهان ببری را دید که به برکه نزدیک میشد و همین که ببر قصد حمله به او را کرد، گوزن که خیلی سریع میدوید، با چند جست بسیار بلند خودش را نجات داد و به طرف جنگل پردرخت فرار کرد.
گوزن با آن پاهای بلند، چنان تند میدوید که ببر بهپایش نمیرسید، ولی به دنبالش میدوید. گوزن همچنان دوید و دوید تا به جنگل پردرخت رسید، ولی از شانس بد، شاخش به شاخه یکی از درختها گیر کرد و هرچه تقلا کرد، نتوانست خودش را نجات دهد و ببر که به او رسیده بود، قدمزنان به سمتش میرفت تا او را شکار کند. گوزن همانطور که دست و پا میزد، با خودش گفت: این پاهایی که از آنها بدم میآمد، نجاتم دادند، ولی این شاخهایی که اینقدر دوستشان داشتم و موجب غرور من بودند، مرا به نابودی کشاندند.
در همان لحظه چند تا سنجاب که روی شاخه آن درخت زندگی میکردند و شاهد ماجرا بودند، به کمک گوزن رفتند و شاخهای گوزن را از لابهلای شاخههای درخت جدا کردند و گوزن دوباره موفق به فرار شد تا اینکه به کوهی رسید و به بالای آن رفت و ببر هم که ناامید و خسته شده بود، دست از شکار کشید و در آن روز گوزن توانست نجات پیدا کند و از آن به بعد ارزش پاهایش را دانست و با خودش گفت: تمام اعضایی که خداوند برای ما آفریده، هر کدام کاری را انجام میدهند و ارزش خاص خودش را دارد. پس باید همیشه شکرگزار خداوند باشم تا او هم در سختیها به من کمک کند.
گلنوشا صحرانورد
همراه با رضا فیاضی، بازیگر خاطرهساز تلویزیون
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد
درخشان: قرمزها در هماهنگی بین خطوط سهگانه مشکل دارند