پریسا ر.ج. از سقز: من میگم گریه کردم، تو میگی چشمای منم ضعیف شده! من میگم برات کلی حرف دارم تو میگی ببین گوشام سبک شده! من میگم دلم برات تنگ شده تو میگی یه چن وقته دلت درد میکنه! من میگم هوام رو داشته باش تو میگی امروز هوا خوبه! من میگم دوستت دارم تو میگی شما؟!
فاطمه حیدری صدر از قم: باران بارید/ رگبار هم زد/ سیل هم جاری شد/ هوا، زمین، کوچهها، خیابانها... همه را شست/ اما نتوانست بشوید ذهن من را از تو.
مریم از آبشار سبز: زن زیر سایه درخت نشسته بود و از سختیهای روزهایش گله میکرد؛ از اینکه درد به قلب پسر جوانش چنگ میزند، از خانه کوچک فاقد امکانات و از کودکانش و شکم گرسنهشان و از مردمش که بود و نبودش برایشان فرقی نداشت. او میگفت و من عاجزانه تنها گوش دادم و فقط در مقابل آن همه تلخی روزگارش توانستم شیرینی بستنی چوبیام را به کودکانش هدیه کنم. چقدر دلم میگیرد از آنهمه آسایشی که سهم یکی هست و سهم یکی نیست!
سین از ابهر: یه روزی تو همین دیروزا بود که صدای خرد شدنش رو شنیدم. سرخ بود و خونی. بعد از کلی رگبار گریه، ولی هیچ چارهای نداشتم. جارو و خاکانداز آوردم ریختمش تو آشغالدونی. وقتی زد و شکستش، از دستم کاری برنیومد.
ستاره 32 ساله از کرمان: امیدواری یعنی ده بار پیام بدی به چاردیواری. هر ده بار هم اسمت توی تلگرافخونه باشه. حتی بهت نگن کپی بوده، قدری خوشحال بشی! بازم پیام بدی و منتظر دوشنبه بمونی!
به این که نمیگن امیدواری... من یه پرسوجوی کوچولو موچولو کردم متوجه شدم اهل فن بهش میگن سندروم «اموشنیسم» که به زبان و بیان خودمونی و فارسی میشه: اغراق مشکوک و شبههدار نورونهای یخده سالم مخچهگان! خب عزیز ماااادر، یه بررسی مجددی بین پیامکات بکن... این تازه هفتمین پیامکته! اگه کسی هر شماره چند تا مطلبش رو با هم یا با فاصله اندکی بفرسته، ناچارم از همه اونا که به دستم رسیده یک بار (یا نهایتاً دو سه بار!) اونم فقط اسمش رو توی همون شماره بیارم. بذا ببینم... بعله... اینجا هم که کلاً اسمت رو ننوشتی و...!
پردیس: آقا امروز سر کلاس با ته خودکارم سرم رو خاروندم، ته خودکار به موهام گیر کرد! هر چی اینور و اونورش کردم تا به طور مسالمتآمیز دربیاد، الا و بلا در نیومد! آخرش مجبور شدم بکشمش بیرون و کلی از موهامم باهاش دراومد بیرون! کلی ضایع شدم. پشت سریام دیدن و کلی بم خندیدن.
برو حالش رو ببر که از قرار معلوم خوبه سر ناهار نبودی و چاقو و چنگال دستت نبوده! وگرنه بعید نبود کل مخچه رو میذاشتی تو بشقاب جلو روت!
مرتضی از سمنان: بعضی حرفا رو نمیشه زد و من از این حرفا یه عمره پرم. آخه کی از حال کی باخبره؟ من یه عمره از خودم حرف میخورم. زیر خاکستر من یه توفانه. معنی سکوت من سکوت نیست. وقتی که از چشم تو افتادم دیگه هیچ افتادنی سقوط نیست. انقد حالم خرابه که اگر به کسی چیزی بگم از رازم، بدون اینکه خودم خواسته باشم تو رو از چشم همه میاندازم. بعضی حرفا بینهایت تلخه، جوری که نمیشه انکار کرد. انقد تلخه که نمیشه با خودم تکرارش کنم[...].
عشق ازیادرفته: خب پاسی جون ما که فسفرای مغزمون به بعضیا نمیرسه نباس بچاپی؟ عقدهای میشیم خب. قرار نیس همه مث پیمان مجیدی و جوجه تیغی باشن که.
من کی گفتم همه عین بقیه باشن؟ اما به هر حال یه حداقلی رو باس داشت که اگه فردا بقیه نگفتن مطلب فلانی رو با این مشخصات چاپ کردی و مطلب من که بهتر بوده رو چاپ نکردی، دست کم همین مامانبزرگ خودم نصفه شبی طوری با وردنهش نکوبه تو ملاجم که عشق از یاد منم بره!
باران، دختری از همین حوالی: آقا من شاکیام! پیام دادم، سلولای خاکستری مغزم رو به کار گرفتم، احساس خرج کردم، اونوقت یکیشونم چاپ نمیشه! یه نیم نگاهی [هم به مطلب ما بینداز].
اینم نیمهای از نگاه! خوبه؟ اما خودمونیم، اگه یه چی بگین که وقتی متنتون چاپ شد بقیه نگن این چی بود آخه که چاپیدی و جای یه مطلب خوب دیگه گرفته شد، من عوض نیمنگاه، کلهم اجمعین تمام نگاه رو سمت متن شما میگردونم.
مهتا: هر وقت نوشتههای پیمان مجیدی رو میخونم، سه چهار ساعت هنگ میکنم. یعنی واقعاً یه پسر میتونه اینقدر جزئینگر و احساساتی باشه؟! داداش من وقتی مامانم دکوراسیون اتاق رو عوض میکنه بازم متوجه نمیشه. حالا اون وسط قیافه مامانم دیدنیه: از گوشاش دود میزنه بیرون و اینقد خطرناک میشه که نگو.
عارف حقی از گرگان: به دوردستها مینگرم... مثل رؤیاهای کودکیام زیباست. منظره شهری که پیداست از دور زیباست اما پر است از سیاهیهایی که به چشم من نمیآید. درست مثل کودکی. همه رؤیاها بیعیبونقص هستند و بس.
حدیث مطالبی: لبخند، لبخند و دوباره لبخند... تمام لبخند من با آن چال کوچک روی گونهام سهم تو، قصۀ غصهها را آن دوردورها خارج از زاویۀ نگاهت چال خواهم کرد. تو لایق خندههای منی نه بهانههای گاه و بیگاهم.
منیره مرادی فرسا از همدان: آنقدر دور شو تا در زمان غرق شوی. آنقدر دور شو که با خودت هم بیگانه شوی. شعرهای من در تمام شهر پر شده؛ دورتر از دوری تو. هر جایی که میخواهی برو! شعرهای من آشنای غریبهها شده. از ترنم شعرهایم گریزی نیست.
آدم برفی از کرج: خیلی وقتها تو زندگیمون فقط غر زدیم و گله کردیم. خیلی جاها میدونستیم ته این راه بنبسته اما بازم سرمون رو انداختیم پایین و راه خودمون رو رفتیم. تو خیلی موقعیتها به جای دیدن یکی
پایینتر از خودمون، شیش تا بالاتر از خودمون رو دیدیم و هی حسرت خوردیم.
سما: مداد و کاغذ رو با ماشین حساب برداشتم. شماره 561 چاردیواری رو در نظر گرفتم. هر سال 52 هفته داره. 561 تقسیم بر 52، جواب شد تقریباً 10. آهان 10 چی؟! ده ساله که چاردیواری با ماست! خب، اگر پاسخگو حداقل 24 سالگی استخدام شده باشه، الان سی و اندی رو داره (آفرین به خودم).
هههههه... گمونم اگه ارشمیدس هم توی وان حموم اونقدر خیس میخورد که نم و رطوبت به مخش سرایت کنه و یافتم یافتم از زبونش بیفته، عمراً نمیتونست به یه همچی نتیجهای برسه (به قول معلمها: آفرین... راه رو درست رفتی، یه رویکرد علمی به جای حدس و گمانهای بختکی... آمممماااا... جوابت؟ غلطه آی غلطه!)
صبا نورکرمی از لرستان: با کلاف دلتنگیام لباسی بافتهام از جنس دلبستگی اما این لباس زار میزند به تن تکیدهام. پیر شدهام، چه میشود کرد؟ نمیدانم! شاید دوباره باید شکافته شود و از نو ببافم آن را بپوشاند همه چینوچروکهای زاییدۀ تنهایی زمستان عمرم را.