نبات و لواشک

خواهرم مریض بود. نمی‌دانم چرا. ولی حس می‌کرد هر آن ممکن است بمیرد. ظاهرش خیلی عادی به نظر می‌رسید. می‌نشست حرف می‌زد می‌خندید، یکدفعه می‌زد زیر گریه که چی: من می‌میرم. همه می‌دانستند، این بیماری روحی پس از فوت بی‌بی‌جان، مادربزرگم، گرفتار مریم خواهرم شده است.
کد خبر: ۶۷۹۵۰۸

ماه خرداد دیگر در حال تمام شدن بود. ذوق و شوق سه ماه تعطیل بودن هوش و حواس از سر همه بچه‌ها پرانده بود. امتحان آخر را که دادم یک نفس تا خانه دویدم. هنوز به در خانه نرسیده بودم که به یکباره صدای شیونی از خانه بلند شد. مریم بود که گریه می‌کرد. خودم را به نفهمیدن زدم و از شدت عصبانیت کتاب تعلیمات مدنی را که لوله کرده بودم به گوشه‌ای پرت کردم. مریم متوجه من شده بود مرا صدا زد و گفت: داداش گلم بیا ببینمت. بیا که آخرین روز است. یه روز میایی میشینی سر قبرم خاک‌ها رو که ریختی روی جنازم تازه می‌فهمی که من نیستم..... و بغض دوباره امانش نداد و بلند‌تر گریه کرد. من هم که حرف‌ها را کلمه به کلمه تصویر کرده بودم به یکباره زدم زیر گریه. لحظه‌ای به خودم آمدم و سریع به سمت انباری کوچک گوشه حیاط دویدم لحظه‌ای به خودم آمدم. صدای مادرم بود که از دور می‌آمد: آخه دختر چرا اینطور با خودت می‌کنی. مگه چی شده. تو نمی‌میری به خدا نمی‌میری، ولی با این کارت آخرش منو می‌کشی. به خداوندی خدا قسم همین روزاست که سرمو بذارم... که صدای گریه مریم بلندتر شد. دیگر صدای مادر نیامد.

آجان از راه رسیده بود دیگر. یک هندوانه بزرگ و دو کیسه پر از آلوهای زرد رنگ. بلند بلند می‌گفت: ببین خانم آلوهاش خوب بود شیش کیلویی گرفتم. این یک کیسه آلوش لهیده بود گفتم بجوشونی برای این بچه لواشکی، ترشکی چیزی درست کنی. با گفتن این جمله دلم قنجی زد.

آجان ادامه داد: راستی این دختره چطوره؟ نمیشه اینطور بمونه که آخه. خدایا چه بدبختی بود گریبانگیر ما شد... مادر نگذاشت حرفش ادامه پیدا کنه و گفت: این آلوها هم که دست کمی از اونا نداره. ببین شش کیلو گرفتی به درد هیچی نمی‌خوره.

آجان ادامه داد: نه خوب هم داره... بشورش، له شده هاشم بریز واسه لواشک... و ادامه داد: امروز چطور بود... بازم گفت دارم می‌میرم؟ مادر هم که انگار دوست داشت این موضوع زودتر عوض شود گفت: می‌خوای چطور باشه آره گفت...» با گفتن این جمله کیسه‌های آلو را برداشت تا برود و در حیاط بشوید.

***

ناهار را نخورده از سر سفره بلند شدم. آجان بسرعت گفت: کجا؟ گفتم: می‌رم تو حیاط بازی کنم. او هم بدون تعلل و با تحکم ادامه داد: کوچه نمیری، باشه؟ و من گفتم نه همون تو حیاط هستم. از راهرو که می‌گذشتم روی پله‌ها چیزی نظرم را جلب کرد. تکه‌ای نبات که لای پلاستیک فریزی پیچیده شده بود. بسرعت بازش کردم و آن را خوردم. عادت داشتم نبات را آرام آرام بجوم. صدای خرد شدنش را دوست داشتم. بارها به دلیل همین کار پس گردنی هم خورده بودم که این کار باعث خراب شدن دندان‌هایم می‌شود، اما عادتی بود که نمی‌توانستم کنار بگذارم. در حال جویدن بودم که صدای گفت‌وگوی آرام آجان توجه ام را جلب کرد: امروز رفتم پیش دکتر نباتی... می‌گن نفسش حقه... خیلی‌ها مث این مریم ما شده بودند که با یه تیکه نبات خوبشون کرد. الان هم جلوش نگفتم که یه وقت نخواد بازی دربیاره و نخورش. یه تیکه نبات داده که گذاشتم تو راه پله. عصری به بهانه چایی چیزی بدی بهش بخوره... هنوز حرف‌های آجان تموم نشده بود که انگار آب سردی بر سرم ریخته باشند. مانده بودم چکار کنم. نبات دعا خوانده را خورده بودم. مطمئن بودم که اگر آجان بفهمد کتک بدی از او خواهم خورد. شیرینی نبات ته گلویم را سوزاند. فکری به ذهنم رسید. سریع به آشپزخانه رفتم و تکه‌ای نبات از درون قوطی که قبلا جای چای بود برداشتم و به اتاقک حیاط رفتم. رنگ نبات شبیه‌اش بود، اما بزرگ‌تر بود و سفت‌تر. هرچه تلاش کردم با دست نتوانستم نصفش کنم. کوباندمش به دیوار و چند تکه شد. تکه‌ای برداشتم و نگاهش کردم و با خودم گفتم:. خب این نبات با آن نبات چه فرقی دارد حالا. هیچی؟ شروع کردم به دعا خواندن و گفتم: «خدایا خواهرم مریضه. حالش خوب نیس. همش فکر می‌کنه داره می‌میره. نمی‌میره‌ها. ولی خودش فکر می‌کنه می‌میره. خودت خوبش کن. من می‌ترسم برم خاک بریزم تو بهشت زهرا رو سرش. راستشو بخوای من از مرده‌ها می‌ترسم خودت خوبش کن. دستت درد نکنه.» این را که گفتم فوتی هم نثار نبات کردم و سریع لای پلاستیک فریزر پیچاندم و دوباره نبات دعا خوانده را روی پله‌ها گذاشتم.

***

تابستان در حال تمام شدن بود. قرار بود برای مریم خواستگار بیاید. هیجان داشت. ولی می‌خندید خیلی شاد به نظر می‌رسید. مادرم که از او خوشحال‌تر به نظر می‌رسید به مریم گفت: نیشتو ببند یادت رفته می‌گفتی من می‌میرم. خدا رو شکر که همه اون روزای سخت تموم شد و به سمت من اشاره کرد و گفت: تو هم بسه دیگه اینقدر لواشک نخور معده‌ات خراب می‌شه.

مهدی نورعلیشاهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها