ابنرشد دستکم میان متون معروفش هیچ دستنوشتهای در مورد سیره شخصی یا چیزی از این نوع باقی نگذاشته است و به استثنای دو بندی که عبدالواحد مراکشی در کتاب المعجب و به روایت یکی از شاگردان ابنرشد آورده است به نکتهای در مورد امور شخصی وی برنمیخوریم، خلاصه آنکه هرچه ابنرشد خود در مورد امور شخصیاش به رشته تحریر درآورده یا از او نقل شده است از حوزه خط و سیر علمی وی بیرون نیست.
کتابهای شرح حال نیز همان مطالب ابن آبار در کتاب «التکمله» و محمدبن محمدبن عبدالملک مراکشی را در کتابش «الذیل و التکمله» ـ که کاملترین مرجع در این زمینه است ـ آوردهاند. پژوهشگر از این دو کتاب و متون دیگری که یا گفتههای این دو کتاب را تکرار کردهاند یا نکات نه چندان قابل توجهی را نیز افزودهاند معیارهایی کلی و مرتبط با آنچه در مورد سیره ابنرشد آوردهاند به دست میآورد. این معیارها به روایت سنتی عبارتند از: خانواده ابنرشد، تحصیل، مسئولیتها، آثار، گرفتاری و مشکلات و وفات وی.
آیا باید وقتی درباره ابنرشد سخن میگوییم در حدّ این مقیاس سنتی محدود شویم؟ آیا ما نیز باید تواضع و فروتنی بسیار ابنرشد را که برآمده از انکار نفس و بیاعتنایی او به خویشتن است و گویا در این حوزه نیز میخواهد از دو شخصیتی (ابنسینا و غزالی) که اندیشهها و موارد اشتباه و انحراف فکریشان را مورد بحث و بررسی قرار داده بود متفاوت باشد، الگو قرار دهیم؟ هم غزالی (برعکس ابنرشد) سلوک روحی خویش را به دلخواه خود در کتاب «المنقذ منالضلال» به رشته تحریر درآورده است و هم ابنسینا جزئیاتی از زندگی و طرحهای فکری خویش را به یکی از شاگردانش دیکته کرده است.
واقعیت آن است که این الگو و معیار سنتی که حاصل کتابهای شرح حال در مورد زندگی ابنرشد است وقتی میتواند به یک قالب پویا و مناسب تبدیل شود که ما دریابیم چگونه پرسشهای مناسب با این روزگار را پیرامون نواقص و کمبودهای مطالب معیارهای سنتی جواب دهیم و نیز دریابیم چگونه برای پرکردن خلأ این الگو و گسترش دامنه آن از نوشتههای ابنرشد بهره گیریم و چگونه همه این نوشتهها را با حوادث سیاسی و غیرسیاسی عصر ابنرشد مرتبط سازیم.
در رأس فقهای اندلس روزگار [غزالی] یعنی عصر حکومت مرابطیان دو خانواده بنی حمدون و بنی رشد قرار داشت و هرچه بنیحمدون تمایلات سیاسی داشته و هوای آن داشتند که موقعیت علمی ـ اجتماعی خود را به یک نفوذ سیاسی مستقیم تبدیل کنند بنیرشد بیشتر تمایل داشتند در حدّ همان منزلت علمی ـ اجتماعی باقی بمانند. یکی از شواهدی که حاکی از تمایلات سیاسی فقهای بنیحمدون است هجوم وحشیانه رهبر آنها ابوعبدالله محمدبن حمدون قاضیالقضاه قرطبه به کتاب «احیاء العلوم» غزالی است که به محض رسیدن این کتاب به اندلس صورت میگیرد. روشن است غزالی میخواست بعد از آنکه به قول خودش تشریفات و ظواهر، فقه رسمی را در خود غرق کرده بود و مردم فروع را به جای اصول گرفتند و میدان از علما و اندیشمندان [واقعی] خالی شده و فقط فقهای رسمی باقیمانده بودند که هریک به بهره اندک خویش از دنیا فریفته شده بودند و دیگر عبارات نیشداری که غزالی در مورد فقها دارد و مقدمه کتابش را پر کرده است، غزالی میخواست در چنین شرایطی در کتاب «احیاء»، فقهی برای روح پیشکش کند.
فقهای قرطبه در کتاب احیاء، ادعایی مستقیم درباره کاهش نفوذ خود مشاهده کردند، پس بر ضد آن بسیج شدند و رهبری حمله را ابوالقاسم بنحمدون به عهده گرفت و فتوا به تکفیر خوانندگان احیاء دادند و دستوری از سوی حاکم مرابطی علیبن یوسفبن تاشفین مبنی بر سوزاندن احیاء صادر کردند و نسخههای آن در قرطبه و دیگر شهرهای اطراف اندلس و مراکش جمعآوری و سوزانده شد. این اتفاق در سال 503 هـ و 17 سال پیش از تولد ابنرشد رخ داد.
یکی دیگر از نشانههایی که بنیحمدون اهداف سیاسی را دنبال میکردند انقلاب اهل قرطبه علیه حاکم مرابطی است که به علت تجاوز یکی از سربازان وی به زنی از اهل قرطبه صورت گرفت، این اقدام به تحریک قاضی ابوجعفر برادر ابوالقاسم مذکور انجام گرفت.
اهل قرطبه سر از بیعت مرابطیان برتافتند و حکومتی گروهی تشکیل دادند و ابنحمدون را در سال 539 در رأس این حکومت نشاندند. ابنحمدون با آنکه امیرالمسلمین و ناصرالدین خوانده میشد طولی نکشید که استبداد پیشه کرد. گروهی از اهل قرطبه مقابل او ایستادند و خواستار ابنهود (آخرین امیر بنیهود در سرقسطه که تحت حمایت حاکم قشتاله بود) شدند و ابن حمدون گریخت و طولی نکشید که اهل قرطبه بر ابنهود شوریدند و او را بیرون راندند و ابنحمدون را دوباره برگرداند، آنگاه فقهای مخالف وی و دیگران خواستار ابنغانیه که یکی از شورشیان سرکش علیه مرابطیان بود و بر اشبیلیه تسلط یافته بود، شدند.
ابن غانیه دعوت آنها را پاسخ گفت و به قرطبه آمد و ابنحمدون را بیرون راند. ابنحمدون از حاکم نصرانی قشتاله استمداد جست و در سال 540 هـ به قرطبه وارد شد، اما حاکم قشتاله به مصلحت خویش دید با ابنغانیه متارکه جنگ کند و قرارداد صلح ببندد و در نتیجه او را به حکومت قرطبه منصوب کرد.
این حوادث در طول جنگهای مرابطیان و موحدیان اتفاق افتاد و ابنرشد فیلسوف در سال 520 در قرطبه متولد شد و بخشی از این حوادث را در کودکی و نوجوانیاش تجربه کرد و به عنوان تجربهای شایان عبرت و درسآموز در حافظه او باقی ماند و در یکی از کتابهایش که «جمهوری» افلاطون را تلخیص کرده است وقتی به تجربه حکومت گروهی در قرطبه و تبدیلشدن آن با [ابن غانیه] به حکومت استبدادی دیکتاتوری اشاره میکند از آن به عنوان شاهدی استفاده میکند که نظریه افلاطون را در تبدیل حکومت دموکراسی(= گروهی) به حکومت استبدادی و دیکتاتوری تائید میکند.
محمد عابدالجابری / مترجم: مجتبی رحمتی