کت قرمز و​آبی

دو پسربچه سال‌ها با یکدیگر دوست صمیمی بودند. آنها مصمم بودند این دوستی ​ را برای همیشه حفظ کنند. این دو دوست وقتی بزرگ شدند و ازدواج کردند، خانه و مزرعه‌های خود را رو به روی هم ساختند. فقط گذرگاه باریکی مرز بین خانه و مزرعه آنها بود.
کد خبر: ۶۶۵۴۰۶

یک روز یکی از اهالی زرنگ دهکده تصمیم گرفت حقه‌ای به کار برد و دوستی آنان را بیازماید. او برای اجرای نقشه خود کتی تهیه کرد که یک طرف آن قرمز و طرف دیگر آن آبی بود.

این مرد رند کت را پوشید و در گذرگاه بین خانه و مزرعه دو دوست شروع به قدم زدن کرد. او با صدای بلند آواز می‌خواند و سعی داشت توجه آن دو نفر را که در مزرعه‌های خود مشغول کار بودند، به خود جلب کند. مرد پس از مدتی قدم زدن و خودنمایی کردن، به آرامی از آنجا دور شد.

در پایان روز پس از اتمام کار دو دوست قدیمی برای خدا قوت گفتن به یکدیگر و خداحافظی در گوشه‌ای از مزرعه شروع به گفت‌وگو کردند. در بین صحبت‌ها، سخن به مرد غریبه و کت او کشیده شد. یکی از آنها به دیگری گفت: «آن مرد چه کت قرمز زیبایی پوشیده بود.»

دیگری با تعجب گفت: «نه، کت او آبی بود.»

اولی گفت: «من بوضوح آن مرد را وقتی قدم می‌زد، دیدم؛ کت او قرمز‌بود.»

دومی جواب داد: «اشتباه می‌کنی! من هم او را دیدم. کت او آبی بود.»

اولی اصرار کرد: «من می‌دانم چه دیده‌ام؛ کت او قرمز بود.»

دوست دوم با عصبانیت جواب داد: «تو هیچ چیز نمی‌دانی، کت او آبی‌بود.»

آنها همین طور به جر و بحث خود ادامه دادند تا بحث بالا گرفت. دو دوست قدیمی کم‌کم شروع به ناسزا گفتن به یکدیگر کردند و مدت زیادی طول نکشید که بین آنان زد و خورد در گرفت و نقش زمین شدند. همان موقع آن مرد رند روستایی بازگشت و همان طور که انتظار داشت، دو دوست را دید که با هم گلاویز شده و یکدیگر را می‌زنند. آنها بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند: «دوستی ما همین جا تمام شد.»

مرد غریبه مستقیما به سمت دو دوست قدیمی رفت و کت خود را به آنان نشان داد​ و شروع به خندیدن کرد. در این زمان بود که دو دوست دیدند کت آن مرد دو رنگ دارد؛ یک طرف آبی و طرف دیگر قرمز.

آنها با تعجب و شرمندگی دست از زد و خورد کشیدند و بر سر آن مرد فریاد زدند که «ما در تمام زندگی مثل دو برادر کنار یکدیگر بودیم. این تقصیر توست که حالا رو به روی هم قرار گرفته و می‌جنگیم. تو بین ما​ را به هم زدی، از این کار چه سودی عاید تو خواهد شد؟»

غریبه گفت: «مرا سرزنش نکنید. من شما را مجبور نکردم با هم بجنگید. هر دوی شما هم اشتباه می‌کنید و هم درست می‌گویید. بله. آنچه هر یک از شما​دیده بود، حقیقت داشت. اما شما هیچ‌کدام همه واقعیت را ندیدید و هر یک تنها از زاویه دید خود به کت من نگاه کردید و از نتیجه‌ای که گرفته بودید، مطمئن بودید؛ بدون این که به یکدیگر اعتماد کنید و به دنبال پیدا کردن حقیقت باشید. این مشکل بسیاری از مردمی است که هر روز کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.»

مترجم: سعیده کافی

منبع: moral short stories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها