پرده اول؛روایت شبنم
زمانی که با سعید آشنا شدم، 15 سال داشتم. او از اقوام دور پدری و اولین خواستگارم بود. پدرم بعد از روز خواستگاری دیگر اجازه نداد به مدرسه بروم و گفت تا همینجا که درس خواندهای، بس است. از همان موقع روزهای سخت زندگی من شروع شد. یک ماه بعد به خانه شوهر رفتم و زندگیام را با مردی که هنوز نسبت به او احساس غریبگی داشتم، شروع کردم. هنوز دوماه از زندگی مشترکمان نگذشته بود و به شرایط جدید عادت نکرده بودم که متوجه شدم باردار هستم. البته خودم این موضوع را نفهمیدم. از حالتهایی که داشتم مادرشوهرم تشخیص داد باردار هستم. او بعد از آن سعی میکرد بیشتر از من مراقبت کند. وقتی دخترم پونه به دنیا آمد، انگار که او عروسک باشد دوستش داشتم و با او بازی میکردم. خانواده شوهرم سختگیریهای زیادی میکردند و چون من با آنها زندگی میکردم، همیشه مشکلات زیادی با هم داشتیم. البته شاید هم بچگی من بود که اوضاع را خراب میکرد.هرچه بود خیلی به من سخت میگذشت و اوضاع آزارم میداد. طلاق برایم معنایی نداشت. همیشه فکر میکردم در این زندگی محکوم به ماندن هستم. سعید هم رفتار درستی با من نداشت و هروقت گله میکردم، میگفت این گلهگذاریهایت را برای خودت نگهدار و درباره مادرم با من صحبت نکن. سختی زیادی میکشیدم. پدر و مادرم هم اصلا اجازه نمیدادند درباره این مسائل با آنها صحبت کنم. یک سال بعد دوباره باردار شدم و دختر دومم به دنیا آمد. بعد از آن مادرشوهرم فوت شد و خواهران و برادران سعید چون پدرشان هم سالهای قبل فوت شده بود ارثیه را تقسیم کردند و با پولی که به شوهرم رسید، به تهران آمدیم تا زندگی جدیدی را شروع کنیم. با دو بچه در شهری غریب سختی زیادی میکشیدم. شوهرم با وانت یکی از دوستانش کار میکرد. البته وضعمان بهتر شده بود و دستمان به دهانمان میرسید. سعید بعد از مدتی تصمیم گرفت با کامیون کار کند. میگفت اینطور پول بیشتری بهدست میآورد، اما چند سال بعد آنچنان معتاد شد که هرچه در زندگی داشتیم از دست دادیم. او فقط ماهی یکبار به خانه میآمد. مبلغ کمی پول میگذاشت، یک شب پیش ما میماند و بعد میرفت. اعتیادش روزبهروز شدیدتر میشد. چندسالی را همینطور گذراندیم و من همه سختیها را تحمل کردم. بعضی روزها به جایی میرسیدم که حتی یک نان هم در خانه نداشتیم که با دخترها بخوریم. خانوادهام که در جریان این موضوع قرار گرفته بودند، سعی داشتند به من کمک کنند. پدرم گاهی پولی به حسابم واریز میکرد اما همیشه که نمیتوانستم از او پول بگیرم. زندگی من و سعید همیشه در تشنج و بدبختی میگذشت. بعد از اینکه معتاد شد، دست بزن هم پیدا کرد. از اول هم زیاد خوشاخلاق نبود اما کتکم نمیزد. بعد از اعتیادش هر اعتراض کوچک من باعث میشد کتکم بزند و بعد هم برود. تا اینکه یک سال و نیم از او خبری نشد. فقط به برادرش گفته بود در بندرعباس است و حالش خوب است اما با من هیچ تماسی نگرفت. بعد از یک سال و نیم به خانه آمد و گفت تصمیم دارم مواد را ترک کنم و زندگیام را سامان بدهم. من که خیلی خوشحال شده بودم، کمکش کردم. یک ماه سختی زیادی کشیدم تا شوهرم ترک کرد و تا چند ماه بعد همچنان از او مراقبت میکردم تا دیگر به سمت مواد نرود تا اینکه بچه سوم را باردار شدم. وقتی سعید فهمید باردار هستم، دوباره از خانه رفت و دیگر برنگشت. دختر سومم متولد شد. شرایط مالی بدی برایم بهوجود آمده بود و چارهای نداشتم جز اینکه سرکار بروم. در خانههای مردم کار میکردم و پول کمی به دست میآوردم و با سختی زیاد بچههایم را بزرگ میکردم.
حتی وقتی دخترم نامزد کرد شوهرم نبود و برادرش به جای او برای بلهبرون آمد. حالا بعد از این همه سال که خواستم نام فرزند طلاق روی بچههایم نباشد و بدبختی کشیدم و کارگری کردم تا بچههایم را بزرگ کنم، سعید آمده و میگوید هر اتفاقی که به سرش آمده به خاطر من بوده و میخواهد از من جدا شود و خانهاش را هم میخواهد. او میداند من و سه دختر با این همه بدبختی نمیتوانیم اجاره خانه بدهیم و سختی زیادی میکشیم. من به جرم ازدواج در نوجوانی هنوز هم عذاب میکشم.
پرده دوم؛ روایت سعید
شبنم همیشه فکر میکند در زندگی مشترک با من یک قربانی است، در حالی که قربانی واقعی من هستم. نوزده ساله بودم که با او ازدواج کردم. مادرم میترسید اخلاقم خراب شود به همین دلیل میگفت باید زن بگیری. در سن کم پدر شدم و مسئولیت یک زندگی پر خرج به گردنم افتاد. شبنم خیلی مرا اذیت میکرد و فشار میآورد که باید از خانه مادرم برویم و جای دیگری زندگی کنیم. تا زمانی که مادرم زنده بود مقاومت کردم و بعد از مرگ مادرم با ارثیهای که داشتم، خانهای در اطراف تهران خریدم و خودم هم کار میکردم و خرجی زن و بچهام را میدادم. خیلی سخت میگذشت. مخارج در تهران و توقع شبنم زیاد بود. مجبور شدم شغلم را عوض کنم. برای پول درآوردن راننده یک کامیون شدم.رانندگی در شب و خوابآلودگی مرا به سمت اعتیاد کشاند. فکر درگیریهایی که با شبنم داشتم و زندگی تلخی که او برایم ساخته بود، به فشار کارم اضافه میکرد و مرا هرچه بیشتر به سمت مواد میبرد. بعد از اعتیادم شبنم را اذیت میکردم و نسبت به او خیلی بیطاقت شده بودم. این را قبول دارم، اما فقط من نبودم که به این سختی دامن میزدم، شبنم به جای اینکه بار سنگین زندگی را از دوش من بر دارد، هرروز بدتر از روز قبل میشد.برسر هر موضوع کوچکی با من دعوا میکرد و وسایل خانه را میشکست. از خانه فراری بودم. فقط او نبود که سختی میکشید، من هم بشدت در عذاب بودم. دیگر دوست نداشتم به خانه بروم. تصمیم گرفتم همسرم را برای مدتی ترک کنم بیشتر قصدم این بود که او را تنبیه کنم. شبنم درسی نمیگرفت و از هر راهی شده برایم پیام میفرستاد که دیگر به خانه برنگرد. خستهام کرده بود و او از نبود من ناراحت نبود، حتی کاری کرده که بچهها هم نسبت به من موضع گرفتهاند و مرا دوست ندارند. چند سال از او دور بودم و وقتی دیدم شبنم حاضر نیست عذرخواهی کند، به خاطر بچههایم خودم پا پیش گذاشتم. مواد تنها دوستم شده بود. تصمیم گرفتم آن را ترک کنم و به زندگی برگردم. بعد از ترک مواد خدا به من دختری دیگر داد، اما شبنم تغییری نکرد. او باز بهانهگیری میکرد و بعد هم از من خواست دوباره بروم. رفتم و دوباره مواد شد رفیق من. تنها شدم و آنقدر خستهام که میخواهم زندگیام را تغییر بدهم و اولین تغییر حذف شبنم از زندگیام است او مرا به این بدبختی و فلاکت انداخت.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
تبعات ازدواج اجباری
عاطفه کشاورزی، مشاور خانواده
شبنم و سعید هیچیک از ویژگیهای زوج سالم را ندارند. محبتی میان آنها نیست، زیر یک سقف زندگی نمیکنند، از حال و روز یکدیگر بیخبر هستند و علائق، دغدغهها، اهداف و برنامههای مشترک ندارند.
طبیعی است این زوج از این پس نیز نمیتوانند کنار هم زندگی کنند. آنها سالها از هم دور بودند و بازسازی زندگی مشترک آنها اگر نگوییم غیرممکن، بسیار دشوار است. اینکه چرا آنها به چنین نقطهای رسیدهاند، دلایل زیادی دارد. هر دو در سن کم ازدواج کردهاند. این وصلت انتخاب خودشان نبود و در شرایطی به خانه مشترک رفتند که اصلا با این نوع زندگی و ملزومات آن آشنا نبودند. شبنم بهدلیل ازدواج تحمیلی از ادامه تحصیل محروم شد و پدری که او را از مدرسه بیرون کشید و پای سفره عقد نشاند، بعد از ازدواج دخترش هیچ حمایت روانی از او نمیکرد.
مجموع این اتفاقات سبب شد شبنم از نظر شخصیتی با مشکلات زیادی دست به گریبان شود.در سوی دیگر ماجرا اتفاقاتی مشابه برای سعید نیز افتاد. مهاجرت به تهران نیز این زوج را بیش از پیش از حمایتهای روانی که ممکن بود از اطرافیان خود دریافت کنند، محروم کرد. همین اتفاق و خلأهای عاطفی در اعتیاد سعید نقش بسزایی داشت. به هر حال عوامل زیادی در زندگی این زن و شوهر وجود دارد که زندگی آنها را به بیراهه کشاند و در این مختصر نمیتوان درباره همه آنها صحبت کرد اما باید یادآور شد اولین سنگ بنای کج در این ماجرا همان ازدواج اجباری و در سن کم است.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)