تصمیم عجیب پویا​کوچولو

پویا کوچولو خیلی دلش می‌خواست به مدرسه برود و خواندن و نوشتن یاد بگیرد. او هر روز کتاب‌های برادرش، پوریا را برمی‌داشت و کنارش می‌گذاشت و یکی از آنها را در دستانش می‌گرفت و با خودش کلماتی را تکرار می‌کرد. گاهی اوقات هم همان​جا کنار کتاب‌ها خوابش می‌برد و وقتی پوریا از مدرسه برمی‌گشت حسابی عصبانی می‌شد.
کد خبر: ۶۶۲۵۳۸

یک روز از این روزها پویا تصمیم عجیبی گرفت. او تصمیم گرفت با پوریا به مدرسه برود، البته بدون این‌که کسی بفهمد.

آن روز پوریا مثل هر روز بلند شد و لباس‌هایش را پوشید تا برای رفتن به مدرسه آماده شود. پویا کوچولو هم یواشکی لباسش را پوشید و وقتی پوریا از در رفت بیرون، پشت سرش راه افتاد و رفت. نزدیک مدرسه که رسیدند پوریا متوجه شد ​پویا بدون اجازه از خانه بیرون آمده و پشت سرش است.

پوریا ناگهان برگشت و دست پویا را گرفت و گفت: برای چی دنبال من اومدی؟ حالا چطوری ببرمت خونه؟ الان زنگ مدرسه‌ام می‌خوره!

پویا گفت: منم می‌خوام بیام مدرسه سواددار بشم.

پوریا گفت: هنوز تو کوچولویی. سال دیگه باید بیای مدرسه. حالا برگرد برو خونه.

پویا: چطوری برم، من که بلد نیستم.

بالاخره پوریا یواشکی پویا را داخل مدرسه و کلاسش برد و گفت: همین‌جا ساکت بنشین و حرف نزن تا خانم معلم متوجه نشه.

مدتی از کلاس گذشت و هیچ‌کس متوجه حضور پویا نشد، اما ناگهان پویا به دستشویی احتیاج پیدا کرد و پوریا مجبور شد پویا را از کلاس بیرون ببرد. وقتی که برگشتند خانم معلم گفت: هر دو اسم‌هایتان را بگویید و بعد بنشینید.

پوریا گفت: خانم اجازه! من پوریا رضایی و اینم پویا... رضایی.

خانم معلم گفت: شما شاگرد جدید ما هستید، آقا پویا؟

پویا گفت: بله، من می‌خوام سواد‌دار بشم.

بچه‌ها همه خندیدند. خانم معلم ادامه داد: مامان شما می‌داند که امروز با هم به مدرسه آمدید؟

پوریا گفت: نه...

خام معلم گفت: ای وای حتما مامان شما الان خیلی نگران شده، زود برویم دفتر تا به خانه زنگ بزنید و خبر بدهیم تا از نگرانی در بیایند.

خانم ناظم به مادر آنها خبر داد و او خیلی فوری به مدرسه آمد و از نگرانی‌اش برای پوریا و پویا گفت و از آنها خواست که دیگر بدون اجازه کاری انجام ندهند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها