کارآگاه ابتدا با افسر تجسس کلانتری صحبت کرد تا اطلاعات بیشتری به دست آورد. ظاهرا آرش حدود دو ماه پیش از همسرش جدا شده بود و مشکلات روحی و روانی شدیدی داشت. برادر بزرگتر او طبقه سوم همین ساختمان زندگی میکرد و میتوانست اطلاعات بیشتری به کارآگاه بدهد. مشفق قبل از اینکه سراغ برادر آرش برود، نگاهی به ساختمان انداخت. نما، آجر سهسانتی و شیک و تمیز بود. فقط سیم آنتن بالکن طبقه چهارم آویزان مانده بود و میشد گفت این تنها مورد منفی در ظاهر ساختمان بود.
سرگرد داخل ساختمان رفت. همه همسایهها جمع شده بودند. مشفق نام آنها را پرسید و اینکه در کدام طبقه زندگی میکنند. سپس به ساکن طبقه چهارم گفت: ای کاش سیم آنتنتان را درست میکردید. این طوری نمای خوبی ندارد.
ـ سیم آنتن؟ درست است. مشکلی ندارد.
مرد معنی حرف مشفق را نفهمید. سرگرد قبل از بالا رفتن، فیلم دوربینهای مداربسته ساختمان را در همان اتاقک نگهبانی تماشا کرد. هیچ فردی در زمان حادثه وارد یا خارج نشده بود. مشفق سپس به طبقه بالا رفت. در پاگرد طبقه دوم به اهالی مجتمع که دنبالش میرفتند، رو کرد و گفت: مثل اینکه زیاد به داخل ساختمان نمیرسید. اینجا هر چند وقت یک بار نظافت میشود؟
اهالی پچپچ کردند. این پرسشها چه ربطی به خودکشی آرش داشت؟ بالاخره کارآگاه به طبقه سوم رسید و وارد خانه برادر متوفی شد. مرد غمگین بود و چشمان سرخش نشان میداد گریه کرده است. او توضیح داد: آرش از یک سال قبل به شیشه معتاد شد و زنش به همین دلیل طلاق گرفت. اصلا حال و روز خوبی نداشت. قبلا هم یک بار مچ دستش را بریده بود، بموقع رسیدم و نجاتش دادم. این اواخر داروهای سنگینی میخورد، اما فایدهای نداشت.
ـ شما چطور از حادثه مطلع شدید؟
صدای افتادن چیزی را شنیدم. صدا خیلی شدید بود. بقیه همسایهها هم شنیدند. وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم، دیدم یک نفر کف زمین افتاده است. اول نفهمیدم آرش است، ولی وقتی پایین رفتم، تازه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده است. هیچ وقت خودم را نمیبخشم. من باید بیشتر از او مراقبت میکردم.
کارآگاه پرسید: این اواخر با هم درگیر شده بودید؟
ـ نه شدید. مشکل اصلی اعتیاد آرش بود.
ـ شما باید به او کمک میکردید تا ترک کند، نه اینکه او را بکشید.
مرد جا خورد.
ـ چی گفتید؟ من او را کشتم؟
مشفق لبخند معنیداری زد و گفت: مثل روز روشن است که برادرتان خودکشی نکرده است، غریبهای هم وارد ساختمان نشده، پس قتل فقط میتواند کار شما باشد.
متهم بسرعت به اداره آگاهی منتقل شد، اما در بازجویی از اعتراف به قتل خودداری میکرد تا اینکه پزشکی قانونی اعلام کرد قبل از سقوط آرش، ضربهای به سر او وارد شده است. این طور بود که برادر مقتول چارهای جز بیان حقیقت نداشت و ماجرا را توضیح داد: آرش بدجوری معتاد شده بود و مدتی بود سر کار هم نمیرفت. او هر بار برای خریدن مواد از من پول میگرفت و اگر نمیدادم، دعوا راه میانداخت.
یک بار جلوی چشمم رگ دستش را برید تا مجبور شوم به او پول بدهم. دیگر طاقت کارهایش را نداشتم. شب حادثه هم رفته بودم تا با او صحبت کنم که کارمان به دعوا کشید و با دسته جارو ضربهای به سرش زدم. او به طرفم حمله کرد و میخواست خفهام کند که هلش دادم و از بالکن پرت شد. من واقعا نمیخواستم او را بکشم.
شما خواننده محترم برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید مشفق چگونه متوجه شد آرش خودکشی نکرده است؟
پاسخ معمای شماره قبل: سیبزمینیهای سوخته روی گاز نشان میداد رویا برخلاف گفته دوستش قصد داشته آشپزی کند و ادعاهای متهم درباره اینکه شام را بیرون خورده و به محض رسیدن به خانه خوابیده بودند، صحت ندارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم