در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

کشمکشهای والدین فرزاد ادامه داشت تا اینکه او به دبیرستان پا گذاشت. خودش میگوید: اصلا مدرسه رفتن را دوست نداشتم صبحها که بیدار میشدم به زحمت خودم را راضی میکردم از خانه بیرون بروم. با اینکه تک بچه بودم و پدر و مادرم کاری به کارم نداشتند و هر کدام دنبال زندگی خودشان بودند. مدتی طولانی بود که با هم قهر بودند و فقط در یک خانه زندگی میکردند. این وسط من هم از فرصت استفاده میکردم و معمولا به جای مدرسه به پارک میرفتم و برای خودم خوش میگذراندم.
فرزاد در پارک ابتدا با سیگار و بعد با حشیش آشنا شد. او میگوید: کلاس اول دبیرستان بودم که بالاخره رسما ترک تحصیل کردم. فقط مادرم کمی غر زد اما او هم خیلی زود یادش رفت. پدرم هم میگفت حالا که نمیخواهی درس بخوانی به درک. راستش چون درسم خیلی ضعیف بود، زیاد سر مدرسه نرفتن به من گیر ندادند. اینطوری تقریبا همه وقتم آزاد بود و به پارکی میرفتم که با خانهمان فاصله زیادی نداشت. در آنجا با چند نفر که از خودم بزرگتر بودند دوست شدم و آنها به من سیگار و بعد هم حشیش دادند، البته معتاد نشدم و گاهی تفننی میکشیدم.
پسر جوان در همان دوران اولین جرمش را مرتکب شد: به هر حال وقتی از صبح تا شب در خیابان باشی، پول لازم داری. پدرم خیلی کم پول میداد، طوری که همان یکی دو روز اول هر ماه تمام میشد برای همین وقتی یکی از بچهها پیشنهاد داد موتورسیکلت سرقت کنیم، قبول کردم.
متهم آن زمان پنج دستگاه موتورسیکلت سرقت کرد، اما دستگیر نشد. او بعد از مدتی سر کار رفت: پدرم در یک پمپبنزین کار میکرد. او هم به زور مرا پیش خودش برد، البته کار در پمپ بنزین حقوق نداشت و باید با انعامی که از هر چند مشتری یکیشان میداد میساختم. در آن دوران سرم گرم بود و کمتر سراغ دوستانم میرفتم. دیگر دزدی هم نکردم فقط گاهی حشیش میکشیدم.
فرزاد به سربازی رفت و وقتی بازگشت دوباره قدم به راهی گذاشت که پیش از این تجربه کرده بود. او میگوید: در دوران سربازی هم با یک نفر رفیق شده بودم و با هم مواد میزدیم، اما وقتی برگشتم چون دوباره کاملا بیکار شده بودم، مصرفم بیشتر شد و بعد از مدتی هم دیدم چارهای ندارم جز اینکه دوباره دزدی کنم چون باز هم بیپول مانده بودم و پدرم هم نتوانست مرا به پمپ بنزین برگرداند. البته خودم هم حوصله آن کار را نداشتم. راستش مصرف موادم بیشتر شده بود نوعش هم فرق کرده بود و دیگر اصلا حال کار کردن نداشتم. خودم هم سرقت را
ترجیح میدادم.
اینطور بود که فرزاد سرقت موتورسیکلت را بار دیگر با همدستی یکی از دوستانش از سر گرفت، اما سرانجام ماموران گشت پلیس او را شناسایی و دستگیر کردند. او میگوید: هنوز حکمی برایم صادر نشده اما احتمالا مدتی را باید در زندان بمانم چون کسی را ندارم کارم را پیگیری کند. پدرم گفت اصلا دنبالم نمیآید. همه این بدبختیها تقصیر پدرم بود. من مواد کشیدن را وقتی خیلی بچه بودم از او یاد گرفتم. اگر معتاد نبود، مادرم هم دعوا راه نمیانداخت، آن وقت میتوانستند به من برسند. اما کارهای پدر و بعد هم مادرم باعث شد من به این حال و روز بیفتم در زندگیام هیچوقت کسی را نداشتم که به من بگوید راه درست و غلط کدام است و خودم باری به هر جهت زندگی کردم؛ اما حالا که دستگیر شدهام دارم فکر میکنم بعد از آزادی راهی پیدا کنم تا دیگر دنبال خلاف نروم. میخواهم مواد را کنار بگذارم اما میدانم خیلی سخت است. / ضمیمه تپش
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: