حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بزرگ شدهای، این را صدایت میگوید که دو رگه شده است. این را طرز نگاهت میگوید که عاشقانه پیرامونت را رصد میکند. گاهی به گلهایی که از راه میرسند سلام میکنی، برای پروانهها کلاهت را برمیداری و بیخود و بیجهت آسمان را به مشت میکوبی.
بزرگ شدهای، این را چشمهای بارانیات در «بیدارخوابی»های شبانهات میگویند، این را سکوت نگاهت به نقطهای خاص در یک ظهر گرماریز تابستان میگوید. این را نشستنهایت در تاریکی و موسیقیهای ناشادت گوشزد میکند.
من تو را به اندازه خودم میشناسم و دوست دارم از تنهایی پر نباشی. تنهایی، موریانهای ظالم است که زندگیات را ذره ذره میجود. تنهایی نشانه بلوغ نیست، تنهایی، فرار از تنهایی است که عاشقانههای تو پیرشان کرده است.
من تو را به اندازه خودم میشناسم و عاشقانه دوست دارم از خودم فاصله بگیرم و بدوم تا ذهن زلال تو. بدوم تا سرزمینی که در تنهایی خودت ساختهای. دوست دارم با تو بنشینم و موسیقی نوجوانیات را با جان و دل گوش کنم.
عزیزم، بلوغ نشانه بزرگی است و بزرگی در با دیگران بودن است، نه از دیگرانگریختن.
اصلا دیگرانی در کار نیست. دیگران پدر و مادر تواند، دیگران برادران و خواهران تواند، همسایگان و همکلاسیهای تواند و تو میتوانی مرکز ثقل همه اینها باشی. دست به دستشان بدهی و بروی تا خود خدا.
تو بزرگشدهای و من این را میفهمم. از من انتظار نداشته باش پا به پای تو بتوانم بدوم، ولی من به سمت تو و به سویی که میدوی خواهم دوید. از من انتظار نداشته باش من بتوانم احساس تو را داشته باشم ولی، آن حس را درک میکنم.
من از مسیری که در آن هستی، رد شدهام. زیر و بم این راهی را که داری میروی در حد خودم میشناسم، اما تو به این جایگاهی که من در آن ایستادهام، نرسیدهای. من روزی نوجوان بودهام، اما تو روزی که نه، ثانیهای پدر نبودهای.
بیا همدیگر را باور کنیم. بیا برای احساسات و خواستههای هم احترام قائل شویم. بیا به هم اعتماد کنیم و برای فردای هم خورشیدی قابل اعتنا و در خور احترام باشیم.
علی بارانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....