روزی از روزها پاندا کوچولو که سرگرم بازی بود، در جنگل بزرگ گم شد. آن روز صبح زود پاندا کوچولو از خانه بیرون آمد و در جنگل سبز و خرم به دنبال شاخههای بلند و نیزارها رفت. آنقدر غرق زیباییها شد که راه را گم کرد.
مامان پاندا وقتی متوجه شد پاندا گم شده، مدام گریه میکرد و ناراحت بود. حیوانات جنگل وقتی متوجه ناراحتی مامان پاندا شدند، با هم تصمیم گرفتند او را پیدا کنند و پیش مادرش برگردانند.
پاندا کوچولو میرفت و میرفت و از خانه دورتر و دورتر میشد. هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. پاندا کوچولو که خیلی خسته و گرسنه شده بود، گوشهای نشست تا کمی خستگی در کند و یاد حرف مادرش افتاد که به او گفته بود، خرس کوچولو اگر روزی گم شدی، همان جا بنشین تا من بیام دنبالت. بنابراین پاندا کوچولو نشست و منتظر ماند، اما از گرسنگی اذیت میشد.
مقداری دور و برش را نگاه کرد تا چیزی برای خوردن پیدا کند، اما جز مقداری علف چیزی ندید که بخورد. بنابراین مقداری از علفها را خورد؛ خوردن همانا و دل درد گرفتن همان. حالا هوا هم کاملا تاریک شده بود. حیوانات جنگل همه جا را گشتند، اما نتوانستند او را پیدا کنند.
خرس کوچولو تمام شب را همان جا از گرسنگی و ضعف افتاده بود. صبح که شد پاندا کوچولو باز هم با دل درد از خواب بیدار شد و شروع کرد به فریاد زدن. خرگوش خانم که داشت از آنجا عبور میکرد، صدایی شنید و متوجه شد پاندا کوچولو است و فریاد زد که پیداش کردم... پیداش کردم... همه به سمت آنها دویدند و پاندا کوچولو را بغل کردند و به بیمارستان جنگل بردند. دکتر بزی آمد و او را درمان کرد. مامان پاندا پسرش را تا دید او را در آغوش گرفت و بوسید و بعد به او گفت: پسرم چقدر گفتم از خانه دور نشو؟! حالا بهت میگم گیاهی رو که نمیشناسی و نمیدانی چیست، نخور. الان خدا را شکر سلامتت را به دست آوردی، ولی ممکن بود هرگز خوب نشوی.
پس اینبار حرفهایم را فراموش نکن و بیشتر مواظب باش.
پاندا کوچولو گفت: باشه مادر جان و ماجرای گم شدن در جنگل برایش تجربهای شد که همیشه مواظب خودش باشد و هیچ وقت بدون اجازه مادرش از خانه بیرون نرود.
گلنوشا صحرانورد