در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آقا سگه اسمش قهوهای بود و مادربزرگ از او خواسته بود از گاوهایش نگهداری کند.
اما بچههای مهربان! یک روز از این روزها، قهوهای رفت و روی یونجه گاوها نشست و هر گاوی میخواست نزدیک یونجهها شود، پارس میکرد و نمیگذاشتگاوهای بیچاره غذا بخورند. یکی از گاوها جلو آمد و گفت: ای سگ خودخواه چرا نمیگذاری ما غذا بخوریم.
قهوهای گفت: چون من گرسنه هستم و غذایی برای خوردن پیدا نکردم؛ بنابراین شماها هم نباید غذا بخورید، مگر این که بروید و برای من غذا بیاورید. گاوها به هم نگاه کردند. گاوها که چارهای نداشتند، از طویله بیرون رفتند و دور و بر مزرعه به گشت و گذار مشغول شدند. یکی از گاوها ناگهان در یک قسمت از مزرعه علفهای تازه و خوشمزه پیدا کرد و بقیه دوستانش را صدا کرد و همه مشغول خوردن شدند و سگ تنبل را فراموش کردند.
کمکم خورشید داشت غروب میکرد. شکم گاوها سیر شده بود و میخواستند به خانه برگردند. در راه یکی از گاوها یاد سگ خودخواه افتاد و به بقیه گفت: دوستان من، ما قهوهای را فراموش کردیم! یکی از گاوها که زرنگتر از همه بود، گفت: من یادش بودم، ولی او باید ادب شود تا آنقدر خودخواه نباشد. ما که سیر شدیم باید گرسنگی به او فشار بیاورد تا تنبلی و خودخواهی را فراموش کند. تازه پیرزن او را آورده تا از ما مراقبت کند نه این که ما از او نگهداری کنیم.
گاوها به طویله برگشتند و دیدند قهوهای هنوز روی یونجهها نشسته و پارس میکند.
قهوهای گفت: غذا برای من نیاوردید؟ گفتند: نه، ما مشغول خوردن علفهای تازه و خوشمزه بودیم و تو را فراموش کردیم.
سگ گفت: پس من چی، من چه کار کنم که گرسنه هستم؟
گاو زرنگ گفت: آن دیگر مشکل خودت هست و به ما ربطی ندارد. تو نگذاشتی ما غذا بخوریم، چون خودت تنبل و خودخواه هستی و حالا خودت باید مشکل خودت را حل کنی و از ما کمکی ساخته نیست.
سگ تنبل از غصه و گرسنگی تمام شب را روی یونجهها خوابید و دیگر هیچ رمقی برایش باقی نمانده بود. گاوها هم به او هیچ گونه توجهی نداشتند.
چند روز گذشت، بعد از چند روز که سگ تنبل حسابی لاغر و ضعیف شده بود، نالان به سمت مزرعه حرکت کرد و همه جا را گشت، اما هیچ اثری از غذا نبود. تا این که کبوتری سفید را دید که روی درخت نشسته است. کبوتر به سگ قهوهای گفت: چرا نالانی، چه شده است؟ سگ گفت: خیلی گرسنه هستم، چند روز است غذا نخوردهام. کبوتر گفت: مگر میشود برای سگ زبر و زرنگی مثل تو غذا وجود نداشته باشد و خندید و گفت: مگر این که تو تنبل خان باشی.
سگ سرش را پایین انداخت و گفت: درست است همین که تو میگویی. من از زور تنبلی گرسنه ماندهام و خودخواهی هم باعث شد از محل زندگیام بیرون شوم، اما سخت پشیمانم و میخواهم این عادت زشت را ترک کنم.
کبوتر سفید گفت اگر قول بدهی دیگر خودخواه نباشی من مکانی را میشناسم که در آنجا میتوانی غذاهای خوشمزه پیدا کنی. قهوهای گفت: قول میدهم و کبوتر درختی بزرگ را نشان داد و سگ قهوهای رفت آنجا. مردم غذاهای زیادی در آنجا ریخته بودند، قهوهای تا خواست بخورد تعدادی سگ دیگر هم دور و برش دید که همه به دنبال غذا بودند به آنها هم تعارف کرد. هم خودش خورد و هم به دوستان دیگرش داد و این گرسنگی برایش درس بزرگی شد.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: