حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کسی با دستهایی از ترانه و توفان، با لبهایی که فقط آوازهای بومی زمزمه میکند، با دلی که مینشیند کنار حوضی که فراموش کرده روزی تمام دلگرمیاش رقص ماهیهای قرمزی بود که با یک «دم بازی» آرامی این اقیانوس کوچک را به بازی میگرفتند.
کسی دوباره باید از این حوض نهچندان آبی وضو بگیرد به فرادا و نماز بخواند به جماعت، از ایوان این خانه چشمهایش را بدواند تا ماه، تا ستارگانی که از آن سوی آسمان میافتند، تا خورشیدی که از پشت کوههای روبهرو طلوع میکند و مینشیند روی گلبرگهای شمعدانی پشت پنجره، وگوش بسپارد به صدای گرفته موذنی که تمام زندگیاش گفتن «اشهد ان لااله الا الله» است.
کسی باید بیاید، زن و مرد بودن آدمهای این چاردیواری را به یادشان بیاورد. به یادشان بیاورد که «هر کسی را بهر کاری ساختند»، به یادشان بیاورد که باران بر شانه آدمها یکسان میبارد و آفتاب، پیشانی همه را به یک اندازه روشن میکند.
شب در دو قدمی ما راه میرود و ما تعارف میکنیم که چه کسی باید شانههایش را از گرد و خاک روزگار بتکاند. شب در چشمهایمان میدود و ما منتظریم کسی دیگر از راه برسد و برایمان کلید برق را بزند تا روشنی در چشمهایمان برق بزند، در دلمان بدود...
ما همیشه منتظریم تا کسی بیاید و ابرهای بهاری خانهمان را بتکاند، همیشه منتظریم کسی از جایی دیگر با دستهایی که ترانههای دیگری را روایت میکنند، بیاید و بودنمان را به یادمان بیاورد. غافل از اینکه شاید آنکه کوچه انتظارش را میکشید، آن کسی که پنجرهها «نرده گشوده» و پرده کنار زده انتظارش را میکشیدند و درها فقط برای آمدنش باز میشدند، ما بودیم.
خانه وقتی خانه میشود که هر کس در آن احساس حیات کند نه ممات. وقتی که عشق در آنجا حرف اول را بزند و آدمها برای حرف زدن، خندیدن، ابراز وجود، کار و زندگی از هم سبقت بگیرند.
هر کس فکر کند او باید نقاب از چهره خورشید بگیرد، روبهروی آفتاب لبخند بزند، لامپهای خاموش را روشن کند، قبل از همه وضو بگیرد تا کارهای مانده را زودتر از همه انجام دهد.
علی بارانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....