یاد ایام

با شروع مرحله نهایی رقابت های مقدماتی جام جهانی 2006آلمان در منطقه آسیا، ناخواسته اذهان به گذشته ها برمی گردد.
کد خبر: ۶۱۲۵۳

در دوره های گذشته رقابت های مقدماتی جام جهانی حوادث تلخ و شیرین فراوانی با تیم ملی همراه بود که سرآمد همه آنها بازی معروف مقابل استرالیاست.
این مسابقه تاریخی یک روز به یاد ماندنی را برای فوتبال ایران به ثبت رساند. در چنین شرایطی بد ندیدیم حواشی این دیدار و اتفاقات پیرامون تیم کشورمان را با قلم سید رضا افتخاری سرپرست وقت تیم ملی فوتبال ایران و دبیر اسبق فدراسیون فوتبال مرور کنیم.
قبل از سفر به استرالیا به دبی رفتیم. باشگاه ایرانیان میزبان ما بود و پس از آن به سنگاپور رفتیم تا از این طریق راهی استرالیا شویم. در واقع سفر تاریخی ما این گونه آغاز شد. سفری که پایان آن به جام جهانی 98فرانسه ختم می شد. خوشبختانه هیچ یک از بازیکنان تیم در این سفر آسیب دیدگی نداشتند و جای نگرانی وجود نداشت.
کادر فنی تیم هم عوض شده بود و ترکیب جدید وی یرا ، ذوالفقار نسب و کماسی کار هدایت تیم را برعهده گرفتند.
از طرفی زرینچه ، نامجو مطلق و سیدابراهیم تهامی هم به اعضای تیم پیوستند. مهمتر این که سعید فائقی از سوی مهندس هاشمی طبا ریاست هیات اعزامی به ملبورن را برعهده گرفت. حضور فائقی باعث دلگرمی بازیکنان شده بود.
ایشان در طول سفر سعی داشت با لهجه شیرین آذری خود با بازیکنان شوخی کند و به آنها روحیه دهد. رابطه فائقی با بازیکنان بسیار نزدیک و صمیمی بود. اکثر بازیکنان او را دوست داشتند و از این مسوول به نیکی یاد می کردند. چرا که علاوه بر رابطه تنگاتنگ فائقی با داریوش مصطفوی ، ایشان به تیم ملی هم ارادت خاصی داشت.
تیم ملی وارد فرودگاه ملبورن شده بود و در فرودگاه با استقبال روحی صفت ، سفیر ایران در استرالیا و ایرانیان مقیم این کشور مواجه شد. بلافاصله در هتل مستقر شدیم و تیم از فردا تمریناتش را زیر نظر کادر فنی از سر گرفت.
یک روز قبل از دیدار با حریف به اتفاق وییرا، همسرش و آقای مانوسی فر مدیر روابط بین الملل فدراسیون فوتبال در جلسه هماهنگی مسوولان برگزاری مسابقات حضور پیدا کردیم.
در آن نشست خانمی از طرف فدراسیون فوتبال استرالیا حضور پیدا کرد که متوجه شدیم دختر سپ بلاتر رئیس فعلی فیفا و دبیرکل آن روزهای فدراسیون جهانی فوتبال بود. این روابط نگرانی های زیادی در بین ایرانیان بوجود آورد. در واقع بیم آن داشتیم دختر بلاتر اعمال نفوذ کند و شرایط را به ضرر ما تغییر دهد. داوران مسابقه هم در جلسه حضور داشتند. چهره ساندروپول مرا به یاد بازی استقلال و پرسپولیس انداخت. بعد از شهرآورد (داربی) پایتخت ، ساندروپول را به شام دعوت کرده بودیم و از ایشان در رستوران سبز کاخ سعدآباد پذیرایی به عمل آمد. او چهره مرا به یاد داشت و به سفر به ایران و آن مراسم شام اشاره کرد.
در آن جلسه همسر ویرا مذاکرات مفصلی با دختر بلاتر داشت که این موضوع هم تا اندازه ای مرا نگران کرد. بعد از جلسه به این فکر بودم که نباید بی تفاوت بود. با خود می گفتم : «بحث آبرو و اعتبار یک ملت در میان است و نباید بی تفاوت بود.» باید احتیاط بیشتری به خرج می دادم و مراقب اوضاع و احوال می بودم. ویرا برنامه های غذایی تیم را به همسرش محول کرده بود. به اتفاق ایشان از آشپزخانه هتل بازدید کردیم و برنامه غذایی تیم ملی برای روز مسابقه توسط همسر ویرا به سر آشپز هتل داده شد.
بعد از ماجرای قطر که احتمال می رفت داخل غذای بازیکنان ما چیزی ریخته باشند کنجکاوی های من هم بیشتر شد. به همین خاطر با فائقی و ذوالفقارنسب مشورت کردم و پیشنهاد دادم از بیرون غذا تهیه کنیم. این دو نفر هم با طرح من موافقت کردند و بلافاصله دست به کار شدم.
تعدادی از ایرانی های مقیم استرالیا برای دیدن بازیکنان تیم ملی به هتل آمده بودند و در لابی نشسته بودند. در بین این افراد یک زوج جوان حضور داشتند که از قبل آنها را می شناختم. در طول مدت اقامت همواره آنها را در کنار تیم ملی می دیدم. حتی روز قبل نیز از آنها خواسته بودم به اتفاق به فرودگاه ملبورن برویم تا کریم باقری را که به اتفاق همسرش ساعت 2 بامداد از آلمان وارد فرودگاه ملبورن می شد به هتل ببریم.

  • پس از پیروزی در ملبورن بازیکنان به رختکن رفتند و یکی دلچسب ترین نمازهای عمرشان را به جای آوردند

  • من از این زوج پرسیدم در ملبورن رستوران ایرانی وجود دارد؛ که پاسخ دادند. بله. آنها با کمال میل حاضر بودند هر کاری برای موفقیت تیم ملی انجام بدهند. از آنها خواستم مرا به همان رستوران ببرند. بهزاد کتیرایی که به عنوان مسوول حراست همراه تیم بود با من آمد و در حالی که عقربه های ساعت بامداد نیمه شب را نشان می دادند راهی رستوران ایرانی شهر شدیم. البته با اتومبیل شخصی زوج ایرانی.
    صاحب رستوران که در طبقه دوم محل کارش سکونت داشت. خواب بود و با رستوران تعطیل مواجه شدیم. چاره ای جز بیدار کردن او وجود نداشت. خودمان را معرفی کردیم که به گرمی از ما استقبال کرد. به او گفتیم برای 30 نفر جوجه کباب و ماکارونی می خواهیم و غذاها می بایست راس ساعت 12 ظهر در هتل باشد. ظهر فردا من در مقابل درب هتل منتظر ماندم اما هیچ خبری نشد. نمی دانم تا به حال به انتظار نشسته اید یا نه! خیلی دلهره داشتم. پیش خودم گفتم نکند طرف یادش رفته و ما مجبور شویم غذای هتل را بخوریم. شب قبل برای احتیاط هم که شده ، شماره تلفن همراه او را گرفتم و بلافاصله به صاحب رستوران زنگ زدم. گفتم مگر فرار نبود شما ساعت 12 در هتل باشید که جواب داد: یک کمی طول کشید. گفتم ایرادی ندارد هر چه سریعتر بیایید هتل. همان لحظه آقای فائقی به سراغم آمد و پرسید: پس غذاها چی شد؛ گفتم توی راه است و تا نیم ساعت دیگر می رسد. بلافاصله وییرا و همسرش هم به سالن آمدند و سرمربی تیم از من خواست بازیکنان را برای ناهار صدا بزنم. چون از قبل ماجرا را به ویرا نگفته بودیم ، مجبور شدم به ایشان بگویم امروز ناهار میهمان سفارت و ایرانیان مقیم استرالیا هستیم. وی یرا که از این موضوع ناراحت شد با عصبانیت گفت: چرا به من نگفتید؛ همسرم دستور غذایی به هتل داده است. او با همان عصبانیتی که داشت به اتاقش رفت. برای بار دوم با مدیر رستوران تماس گرفتم و گفتم چرا نیامدید؛ او هم پاسخ داد منتظر هستیم سیب زمینی ها سرخ شود. چون می خواهیم تازه باشند. گفتم بی خیال سیب زمینی ها بشوید و سریع به هتل بیایید که آبروی ما رفت! تا شما برسید من از همین جا سیب زمینی تهیه می کنم. بلافاصله سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم مرا به رستوران مک دونالد ببرد. با راننده تاکسی به اولین رستورانی که رسیدیم رفتم و گفتم آقا فقط 30 بسته سیب زمینی سرخ کرده به من بده. طرف تعجب کرد و خندید. بعد هم فورا سیب زمینی ها را به من داد و برگشتیم هتل. ذوالفقارنسب و فائقی جلوی درب هتل منتظر من بودند.
    همزمان ناهار هم رسید. همه چیز را به داخل یک اتاق بزرگ که از قبل پیش بینی کرده بودیم ، بردیم و بازیکنان را برای صرف ناهار دعوت کردیم. وی یرا با عصبانیت گفت وقت ناهار بازیکنان دیر شده ، اما ذوالفقارنسب که آنجا بود رو به من گفت مشکلی نیست هنوز شش ساعت تا بازی فرصت داریم. شاید این کارها جزو وظایف سرپرست یک تیم نباشد ولی برای من مهم و قابل توجه بود.
    امکان داشت فرد دیگری مامور این کار می شد ، نمی توانست به خوبی برنامه ریزی و هماهنگی کند و آنوقت من پشیمان می شدم که چرا این کارها را خودم انجام ندادم؛ در آنجا دیگر فکر نمی کردم دبیر کل فدراسیون هستم. هرکاری از دستم برمی آمد برای تیم ملی انجام می دادم. دست آشپز ایرانی هم درد نکند ، غذای خوبی برای تیم تهیه کرده بود و همه بچه ها از ناهار راضی بودند. شب قبل از مسابقه کم مانده بود یک درگیری لفظی لطمه جبران ناپذیری به تیم وارد کند.
    ماجرا از این قرار بود که تعدادی از بازیکنان به اتفاق خداداد عزیزی دور یک میز نشسته بودند و علی دایی هم به همراه چند نفر دیگر کمی آنطرف تر بود. همه منتظر شام بودند. طبق معمول خداداد برای روحیه دادن با بچه ها شوخی می کرد و با صدای بلند می خندید.
    در همین حین علی دایی به این سروصداها معترض شد و به خداداد گفت: چه خبره؛ چرا این همه سروصدا راه انداختی؛ خداداد هم جواب داد: دلم می خواهد. این دو همین طور به هم جواب می دادند تا همه چیز بهم بریزد. آقای فائقی که کنار من نشسته بود، گفت فورا برو با خداداد صحبت کن و نگذار کار از این خراب تر بشود. من هم رفتم پیش خداداد و به او گفتم تو را به جان هر کس که دوستش داری و به خاطر من ادامه نده. شما می خواهید فردا جلوی دیدگان 60 میلیون ایرانی و میلیاردها بیننده دیگر تلویزیونی که شاهد این مسابقه هستند ، بازی کنید پس چطور می خواهی با این رفتار و روحیه کنار علی دایی قرار بگیری؛
    از طرفی دیگر فائقی در حال صحبت کردن با علی دایی بود. همه بازیکنان ساکت و آرام نظاره گر ماجرا بودند. سرانجام هر دو راضی شدند ماجرا را تمام کنند و صورت همدیگر را بوسیدند. البته در این ماجرا حق با علی دایی بود. ضمن این که خداداد هم همواره خنده رو و دوست داشتنی است.
    من در همه سفرها خداداد را سرحال و خنده رو می دیدم. درعین حال علی دایی نیز جدی و مصمم به نظر می رسید. در طول سه سال سرپرستی تیم ملی که از بازیهای مقدماتی آسیایی امارات شروع و در استرالیا خاتمه یافت بازیکنان را این قدر خوشحال ندیده بودم. آنها در پوست خود نمی گنجیدند. خودشان هم نمی دانستند که چه کار بزرگی انجام داده اند. خداداد را دیدم که از پشت بر روی چمن دراز کشیده بود و از خوشحالی گریه می کرد. به طرفش رفتم و او را از زمین بلند کردم.
    ماشاءالله به این عابدزاده چه روحیه ای دارد؛ زمانی که یکی از شوتهای استرالیایی ها را با یک دست گرفت انگار آب سردی بر سرشان ریخت. خیابانی گزارشگر تلویزیون هم در حالی که اشک شوق در چشمانش جاری شده بود به طرفم آمد و این پیروزی را تبریک گفت. واقعا نمی توانم بگویم کدام بازیکن بهتر بود. در آن روز همه خوب بودند. خاکپور ، استیلی و...صحنه ها به یاد ماندنی بود. دور افتخار با پرچم جمهوری اسلامی ایران در استادیوم ملبورن.هنوز هم تماشاچیان استرالیایی باورشان نشده بود که تیم ایران به جام جهانی صعود کرده است. آنان مات و مبهوت نظاره گر شادی ایرانی ها بودند. وقتش رسیده بود که به رختکن برویم و نماز شکر به جای آوریم. همه بازیکنان داخل رختکن که موکت شده بود ، رفتند و به اقامه نماز ایستادند.
    شاید دلچسب ترین نمازی بود که درطول عمرشان به جای می آوردند. سفیر ایران در استرالیا که آقای روحی صفت بودند ، ضیافت شامی را در هتل ترتیب دادند و از ایرانیان مقیم استرالیا خواستند در آن مراسم حضور یابند. پس از برگشت از ملبورن 24 ساعت در باشگاه ایرانیان دبی اقامت داشتیم و در تهران نیز مراسم خوبی تدارک دیده شد. صحنه های به یاد ماندنی زیادی را به یاد می آورم.
    اما اجازه دهید اتفاقی را که تاکنون بازگو نشده بود برایتان تعریف کنم. روز قبل از مسابقه وقتی به همراه تیم برای تمرین به استادیوم رفتیم ، آقای فائقی به هنگام تمرین بچه ها از من پرسید آیا سکه ایرانی به همراه دارم که من هم گفتم فکر نمی کنم. چون که اینجا مصرفی ندارد.
    یادم آمد که یک اسکناس 100 ریالی که مزین به تمثال مرحوم مدرس بود در داخل کیف بغلی ام داشتم. این اسکناس را که حاج آقا عسگراولادی برای تبرک در عید سعید غدیر خم از حضرت امام ره گرفته بودند به عنوان عیدی به من دادند.
    آقای فائقی گفتند من به سادات اعتقاد دارم. شما هم سادات هستی . یک دعا بخوان و آن اسکناس را در پشت یکی از دروازه ها قرار بده تا جد بزرگوارت حافظ تیم ما باشد. من اسکناس را از داخل کیف بیرون آوردم ، یک حمد و سوره خواندم و بدون آن که کسی متوجه شود ، بردم پشت دروازه استرالیا. هر چه گشتم مکانی برای پنهان کردن نیافتم.
    بالاخره یک سوراخ در قسمت پایینی تیر دروازه پیدا کردم و اسکناس را به داخل آن انداختم. شاید هنوز هم آن اسکناس همان جا باشد. جالب این که بعد از مسابقه وقتی که با اتوبوس به هتل برمی گشتیم به آقای فائقی گفتم شما متوجه آن موضوع شدید؛ ایشان پرسیدند کدام موضوع؛ من هم جواب دادم هر دو گلی که تیم ملی ایران زد وارد همان دروازه ای شد که آن اسکناس را داخل تیر دروازه انداخته بودم.
    به عقیده من از این مساله نمی توان به راحتی گذشت. شاید این طرح و ایده آقای فائقی یکی از فاکتورهای پیروزی باشد خدا می داند ولی من به آن اعتقاد دارم. در ثانی نباید از کنار نیت های پاک همه کسانی که بدون هیچ گونه چشمداشتی برای تیم ملی زحمت کشیدند به سادگی گذشت. آنهایی که فقط به پیروزی تیم ملی فکر می کردند و به دنبال کسب شهرت و بهره برداری سیاسی نبودند.

  • آن روز به یاد ماندنی


    آن لحظه تاریخی سرانجام فرارسید و تیم ملی کشورمان در روز هشتم آذرماه سال 1376 وارد استادیوم شد. فکر نمی کردیم برای این بازی 80 هزار نفر به ورزشگاه بیایند. استرالیایی ها برای خراب کردن روحیه بازیکنان ما تدارک زیادی دیدند و خود را آماده جشن مفصلی برای صعود به جام جهانی کردند. قبل از بازی یک خواننده سیاهپوست به همراه یک گروه دیگر وارد زمین شد و برای تماشاچیان برنامه اجرا کرد. تعدادی اتومبیل قدیمی روباز نیز بر روی پیست دو و میدانی استادیوم رژه می رفتند و داخل هر یک از این اتومبیل ها بازیکنان قدیمی استرالیا نشسته بودند که برای تماشاچیان دست تکان می دادند.از صفحه اسکوربورد ورزشگاه هم مرتبا صحنه های گل های خورده ایران در بازیهای مقدماتی جام جهانی پخش می شد. آنها همه کار کردند تا تیمشان به جام جهانی 98 فرانسه برود ، اما خدا نخواست این اتفاق بیفتد. راجع به خود مسابقه حرفی نمی زنم چونکه همه هموطنانم به دفعات آن را دیده اند. فقط می توانم بگویم از دقیقه 90 به بعد که 10 دقیقه وقت اضافی شروع شد قلب میلیون ها ایرانی می تپید. من می دیدم یکی از بازیکنان استرالیا از فرط خستگی بر روی زمین نشسته و ماهیچه پایش گرفته بود. با دیدن این صحنه امیدوار شدم که دیگر آنها توان حمله جدی به دروازه ایران را ندارند. منتظر سوت داور بودم ، برای حمله به داخل زمین و به آغوش کشیدن بازیکنان زحمتکش کشورمان. در یک صحنه ابراهیم تهامی تعویض شده بود ، من هم از روی نیمکت ذخیره ها بلند شدم و نزدیک خط کناری زمین رفتم. ساندروپول به تهامی که قدم زنان بیرون می رفت تذکر داد. من دویدم دستش را بگیرم تا بهانه دست داور ندهد. تهامی دایم یاعلی ع و یا فاطمه س می گفت. ساندرو پول به من نگاه می کرد و لبخندی هم زد. احساس می کردم به من می گوید نگران نباش.
    بالاخره سوت پایان مسابقه زده شد. نمی دانستیم از فرط خوشحالی گریه کنیم یا بخندیم. بازیکنان همدیگر را در آغوش می کشیدند و به هم تبریک می گفتند.


  • سید رضا افتخاری
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها