حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
طبق معمول بعد از یک سری مقدمات، روز با خوردن کمی چای تلخ و نان و پنیر شروع میشود. تلویزیون اما روشن است در گوشه سالن پذیرایی. صدای تلویزیون همیشه همدم خانه است. از آخرین اخبار تا یک موسیقی نشاطآور صبحگاهی. بعد از خوردن صبحانه یک ساعتی وقت دارم تا خود را برای رفتن به محل کار آماده کنم. برادر کوچکم هم که امسال در کلاس ششم درس میخواند، از این نظام جدیدترها که نمیدانم باید آن را ابتدایی بخوانم یا راهنمایی، کنترل تلویزیون دستش است. اما دیرش شده و باید سریع با پدرم به مدرسه برود. گوشش به این حرفها بدهکار نیست و نگاهش را لحظهای هم از تلویزیون دریغ نمیکند. انگار نه انگار که قرار است فقط چند ساعت تلویزیون نبیند. در خانه ما یک دیکتاتوری حاکم است. همه تلویزیون را از آن خود میدانند. گاهی وقتها با خودم فکر میکنم کاش میشد نوع جیبیاش به بازار روانه میشد یا مثلا یک تلویزیون به اندازه آسمان بالای سرمان جاری بود و هر چند وقت یکبار خودش کانالش را عوض میکرد تا ما مجبور نباشیم بهدنبال کنترل تمام خانه را بگردیم. بگذریم. برادرم بالاخره رضایت میدهد و از خانه به نیت مدرسه راه میافتد. من میمانم و 45 دقیقه باقیمانده که هم باید حاضر شوم و هم نمیتوانم صحبتهای کارشناس برنامه شبکه سه را از دست بدهم. آخر دارد راجع به برنامهریزی در زندگی روزمره صحبت میکند. موضوعی که بشدت این روزها نیازمند آن هستم. چون نمیتوانم به موقع به کارهایم برسم. راستش را بخواهید کمی تنبلی میکنم. خوشبختانه صحبتهای کارشناس همانقدر طول میکشد که باید و من هم 20 دقیقه فرصت دارم تا برای رفتن به محل کار خودم را آماده کنم. چند دقیقهای دیر به شرکت میرسم. بحث بر سر سریال «پژمان» است و شوخیهای کمدی اش در قسمت شب گذشته. بیش از پیش به معجزه جعبه جادو معتقد میشوم. مدیر شرکت هم میآید. او هم در بحث مشارکت میکند و من تعجب میکنم که با این همه مشغلهکاری میگوید من محال است حتی یک قسمت این سریال را از دست بدهم. بله باز هم تلویزیون و باز هم دزدیدن نگاههای بیننده. به نیمههای بعد از ظهر نزدیک میشویم. اوایل آبان است و هوا نه سرد و نه گرم اما رو به تاریکی است. وقت رفتن است. تاکسی سوار میشوم. صدای رادیو تا آخر زیاد است و راننده دل به موسیقی در حال پخش سپرده و گهگاهی آن را زیر لب زمزمه میکند. با مسافران سر صحبت را باز میکند: چه کار کنیم دیگر؟! اگر این رادیو هم نباشد که دیگر حوصله مان سرریز میشود. راست میگوید. رادیو همدم رانندگان تاکسی است و البته یک رسانه با معرفت! به خانه که میآیم آرم معروف خبر از شبکه یک در حال پخش است و امپراتوری پدرم مقابل تلویزیون و این که تا پایان پخش خبر حق نداریم کانال را عوض کنیم. لباسهایم را عوض میکنم. یک چای گرم مینوشم و چاشنیاش میشود فکر کردن درباره این که اگر برق خانهمان برود دیگر چه کسی یا چه چیزی جز تلویزیون میتواند برایمان این همه حرف بزند؟!
رکسانا قهقرایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....