در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
احساس سنگینی میکردم و حال خوشی نداشتم، اما نمیتوانستم سر کار نروم. هر چقدر هم که حالم بد بود باید سعی میکردم بلند شوم و خودم را به اداره برسانم. آن روزها، بیش از پیش به پول نیاز داشتم و اگر نمیتوانستم به موقع قسطهایم را بپردازم ممکن بود خانه را هم از دست بدهم. پس جای انتخابی باقی نمیماند؛ باید میرفتم و آن روز هم تا ساعت 3 بعدازظهر در آن اتاق شلوغ و گرفته کار میکردم. هر طور بود خودم را به اداره رساندم و کارهایم را انجام دادم. کارها کند پیش میرفت و نمیتوانستم مثل روزهای قبل، سرحال باشم، اما بالاخره باید انجام میشد. عقربههای ساعت ـ که به نظر میرسید، به زور حرکت میکنند ـ کمکم به ساعت 3 نزدیک میشد و من هم با خوشحالی اسباب و لوازمم را جمع میکردم تا هرچه زودتر به خانه برگردم.
وقتی میخواستم سوار ماشین شوم، دیدم یکی از لاستیکها پنچر شده است. تحمل این یکی را دیگر نداشتم. با عصبانیت، صندوق عقب ماشین را باز کردم و لاستیک زاپاس را بیرون کشیدم اما از شانس بد من آن هم پنچر بود. دیگر واقعا نمیدانستم باید چه کار کنم. حالم خوب نبود و دو تا لاستیک پنچر هم روی دستم مانده بود. دلم میخواست ماشین را همانجا بگذارم و بروم خانه؛ اما مگر میشد؟
با خودم فکر کردم چقدر من بد شانسم. همه اتفاقات بد دنیا برای من پیش میآید، اما بالاخره باید کاری میکردم، نمیشد همانطور گوشه خیابان بایستم و منتظر بمانم. پس در ماشین را قفل کردم و پیاده راه افتادم تا به تعمیرگاهی برسم و کسی را با خودم به اینجا بیاورم. با عصبانیت راه میرفتم و حواسم اصلا به اطرافم نبود. در همین حال، راننده اتومبیلی که طرف دیگر خیابان پارک کرده بود، چند تا بوق زد تا من را متوجه کند. نزدیکتر رفتم و از رانندهاش که حالا دیگر پیاده شده بود، پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟
او گفت تعمیرکار است و میتواند لاستیکها را با ماشین خودش به تعمیرگاه ببرد. بعد از آن همه اتفاق بد، این یکی خیلی خوب بود. من هم با خستگی و حال خرابم، سریع پذیرفتم و لاستیکها را به او دادم. خودم هم در ماشینم نشستم تا شاید حالم کمی بهتر شود.
بعد از چهل و پنج دقیقه، او برگشت و لاستیک ماشینم را عوض کرد. خیلی خوشحال بودم و نمیتوانستم باور کنم، اما یکی از لاستیکها را داخل مغازهاش گذاشته بود تا بعدا کارش را انجام دهد. وقتی به خانه رسیدم کمی استراحت کردم و فردای آن روز برای گرفتن لاستیک به آدرسی که او داده بود رفتم. وقتی رسیدم دیدم خبری از تعمیرگاه نیست و به جای آن رستورانی زیبا در دامنه کوه قرار دارد. تعجب کرده بودم و تا خواستم برگردم، همان آقایی که دیروز به من کمک کرده بود به طرفم آمد. وقتی دید من ناراحت شدم، خیلی زود و بدون هیچ فکری دلیل کارش را توضیح داد و گفت فقط میخواهد به من پیشنهاد یک کار جدید بدهد. راست میگفت و کاری که پیشنهاد میکرد به نظر خیلی خوب بود. اول شک کردم، ولی با خودم گفتم امتحان کردنش ضرر ندارد. پس کار را پذیرفتم و حالا که چند سالی است در همان شرکت مشغول کارم، متوجه میشوم اشتباه نکردهام. این روزها نهتنها از کارم بیش از پیش لذت میبرم که برای پرداخت قسطها هم خیلی با مشکل مواجه نیستم.
زهره شعاع
Family
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: