مرد جوان چگونه به سارق حرفه‌ای تبدیل شد؟

ورود به دنیای مجرمان بعد از مرگ پدر

نام : حسن ـ ب، مجرد سن: 22 سال تحصیلات: دبیرستان اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۶۰۲۹۰۱

زندگی حسن بعد از مرگ پدرش دگرگون شد. او می​گوید: من فقط یک خواهر تنی دارم که دو سال از من بزرگ‌تر است. ده سالم بود که پدرم فوت شد. ما یک سالی را با مادرم بسختی زندگی کردیم تا این‌که مادرم تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند؛ اما شوهرش من و خواهرم را نمی‌خواست. برای همین مادرم ما را به مادربزرگم داد تا او بزرگ‌مان کند. روزهای خیلی سختی بود. یادم است حدود یک ماه شب‌ها نمی‌خوابیدم و تا صبح گریه می‌کردم. خواهرم چون بزرگ‌تر بود سعی می‌کرد من را دلداری بدهد، اما فایده‌ای نداشت.

 

حسن از همان دوران ابتدایی دچار افت تحصیلی شدیدی شد و دیگر نتوانست عقب‌افتادگی‌هایش را جبران کند. او می‌گوید: مادرم هفته‌ای یک بار به خانه مادرش می‌آمد و به ما سر می‌زد؛ اما از وقتی بچه‌دار شد دیگر نتوانست بیاید. اصلا برایش مهم نبودیم. او خانواده جدیدش را بیشتر دوست داشت و خیال می‌کرد، من و خواهرم اضافی هستیم و زندگی او را خراب کرده‌ایم.

زندگی در خانواده آشفته و نابسامان باعث شد حسن نتواند به تحصیل ادامه بدهد و در کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرد.او می‌گوید: نمراتم ضعیف بود. هر وقت گیر می‌دادند که پدر و مادرت را به مدرسه بیاور ناچار بودم تعریف کنم چه وضعی دارم و از این‌که همه چیز را به معلمان بگویم بدم می‌آمد.

کم‌کم همکلاسی‌هایم هم همه چیز را فهمیده بودند و با هم پچ‌پچ می‌کردند، همین هم باعث شد دیگر مدرسه نروم. البته به مادربزرگم حرفی نزدم. هر روز صبح مثل همیشه بیرون می‌آمدم و تا ظهر در خیابان‌ها می‌چرخیدم تا این‌که یک روز در پارک شهرآرا با پسری آشنا شدم که مثل خودم علاف بود. البته چند سالی از من بزرگ‌تر بود. دوستی با او خیلی خوب بود و وقتم را پر می‌کرد.

به گفته حسن، بعد از دوستی با آن جوان احساس می‌کرد کسی را دارد که بتواند با او صحبت کند؛ اما آن جوان سارق خلافکار بود. حسن می‌گوید: همان پسر دستم سیگار و حشیش داد و بعد هم گفت اگر با او در دزدی‌هایش شرکت کنم، پول خوبی به جیب می‌زنم. من هم قبول کردم، اما خیلی زود گیر افتادم و به کانون اصلاح و تربیت رفتم. یک سالی که در کانون بودم فقط یک بار مادرم و دو بار مادربزرگم به من سر زدند.

سه ماه بعد از این‌که حسن از کانون آزاد شد، مادربزرگش فوت کرد. او می‌گوید: مادرم از من خواست مدتی به خانه شوهرش بروم، اما قبول نکردم و در همان خانه مادربزرگم ماندم. خواهرم چند ماه بعد از آن ازدواج کرد و صاحب زندگی شد. این وسط فقط من تنها و بی‌کس بودم.

حسن یکی از دوستانش را به خانه مادربزرگش برد و دو نفری شروع به سرقت از خانه‌ها کردند: دوباره دستگیر شدم و به زندان افتادم. این بار در زندان بزرگسالان بودم و خیلی برایم سخت بود. پیش خودم گفتم اگر آزاد شدم دیگر کار خلاف نمی‌کنم. این دفعه مادرم حتی یک بار هم به ملاقاتم نیامد، فقط یک بار پول به حسابم ریخت تا در زندان خرج کنم. حسن بعد از آزادی نتوانست به قولی که به خودش داده بود، عمل کند.

او می‌گوید: خانه مادربزرگم را فروخته بودند و من جایی برای زندگی نداشتم. سه شب در خیابان ماندم بعد در یک مسافرخانه حوالی میدان راه‌آهن اتاقی اجاره کردم. هنوز هم خانه ندارم و هر وقت بیرون از زندان باشم در مسافرخانه زندگی می‌کنم.

حسن در این سال‌ها به سارقی حرفه‌ای تبدیل شده است. البته او مشکل دیگری هم دارد: معتاد هم شده‌ام و این خیلی اذیتم می‌کند، اما نمی‌توانم ترک کنم. آنقدر بدبختی دارم که نمی‌دانم به کدام‌شان برسم.

مرد زندانی این بار هم به اتهام سرقت خانه دستگیر شده است. او می‌گوید: با دو نفر از بچه‌ها که آنها هم سابقه‌دار هستند، باندی تشکیل دادیم و از خانه‌ها پول، طلا و وسایل کوچک اما گران می‌دزدیدیم و درآمدم آنقدر بود که خرج اتاق و موادم دربیاید. حالا دوباره دستگیر شده‌ام و فعلا بلاتکلیفم و نمی‌دانم چه حکمی برایم در نظر بگیرند، اما می‌دانم اگر آزاد شوم باز هم نمی‌توانم سالم زندگی کنم. زندگی من از وقتی نابود شد که پدرم فوت کرد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها