مادر بودن یک جور نیاز است. یک جور آرزوست. از بازیهای سالهای کودکی ، از خاله بازی ها، حس مادرانه یک کودک به عروسکش ، تا همیشه! تا هنوز! کی بود؛
کد خبر: ۶۰۲۷۳
رفته بودم مرکز معلولان رفیده ، گفتند: زن و شوهری آمده اند بچه ای معلول را به فرزندی قبول کنند، گفتند: نمی توانیم به آنها بچه ای بدهیم چون اینها بچه دار می شوند. مدتها بعد ، خانم صبا، روانشناس مرکز رفیده تعریف کرد که چطور آن زن و شوهر با سماجت بسیار توانستند یکی از بچه های آن مرکز را با موافقت بهزیستی به فرزندی قبول کنند.
آدرسشان را گرفتم و به دیدنشان رفتم. بچه ترد بود و شکننده با پاهایی باریک و گردنی بلند، با سری که موهایش جابه جا ریخته بود و چشمی که سفیدی اش از حدقه بیرون زده بود. دنبال سیاهی چشمش می گشتم. پرسیدم: شما که بچه دار می شدید؛ گفتند: پس تکلیف این همه بچه بی سرپرست چه می شود؛ گفتم: چرا بچه ای سالم را انتخاب نکردید؛ گفتند: ما بچه ای می خواستیم که دیگران او را نمی خواهند.
بغض با هر دو دست حنجره ام را فشار می داد و طاقت آوردم تا آن لحظه که از خانه شان بیرون زدم و گریه امانم را برید. کی بود؛ چند سال بعد! باز هم اتفاقی خانم صبا را دیدم. از حال و روز آن بچه پرسیدم.گفت: آدرسشان عوض شده ولی برو حتما به آنها سری بزن ! در این مدت ، خودم مادر شده بودم. خیلی وقتها با خودم فکر کرده بودم مادر بودنی که در بازیهای کودکانه آنقدر برایم شیرین بود ، گاهی چقدر سخت و نفسگیر می شود.
بعضی شبها که از ترس تشنج ، بالای سر تب دار پسرم بیدار می نشستم و با هر پرش ناگهانی دست او، از جا می پریدم با خودم فکر می کردم آن زن با آن بچه معلول ضعیف در شبهای بیماری چطور طاقت می آورد؛ نشستم مقابلش و از هر طرف حرف زدیم. دختر دوازده ساله ای که شاید میهمان شان بود از ما پذیرایی می کرد. منتظر بودم بچه را صدا کنم.
6 سال از روزی که آن بچه معلول را در آغوش این مادر دیده بودم ، می گذشت. دختر 12 ساله ، ظرف شیرینی را جلویم نگه داشت ، موهای لخت یکدستش ریخت روی صورتش ، نگاهش کردم. چقدر زیبا بود! عینک طبی ظریف را با انگشتش بالا زد. پرسیدم: این خانم با شما چه نسبتی دارند؛ زن با تعجب نگاهم کرد. گفت: این دخترم لاله است. باور نمی کردم. آن بچه زرد محزون دیروز و این دختر زیبا و کشیده امروز چه نسبتی می توانستند با هم داشته باشند؛ زن و شوهر هر دو تحصیلکرده بودند و سالهای سال در خارج زندگی کرده بودند.
گفتند: در آنجا روزی هست به نام روز فرزندخواندگی! اکثر خانواده های صاحب فرزند و بی فرزند در این روز به مراکز خیریه می روند و بچه های کوچک و بزرگ بی سرپرست را به خانه شان می آورند تا یک روز با این بچه ها زندگی کنند و بچه ها هم محیط گرم خانواده را در این روز تجربه کنند. ما این فرهنگ را دوست داشتیم و همان جا با خودمان عهد کردیم اگر به ایران آمدیم ، بچه ای معلول را به فرزندی قبول کنیم. برایمان مهم نبود پوست چهره این بچه ، یا رنگ چشمهایش روشن باشد یا تیره؛ برایمان مهم بود لیاقت داشته باشیم بنده ای از بندگان خدا را به فرزندی قبول کنیم و او را با روشی درست تربیت کنیم.
روزی لاله را به خانه آوردیم ، فکر می کردیم سوای معلولیت جسمی ، او یک معلول ذهنی است. در حالی که تصور ما اشتباه بود. بعد از مدتی فهمیدیم این بچه نابغه است. فقط چون در محیطی بوده که بچه های ناتوان ذهنی هم در آن نگهداری می شدند، از آنها الگوبرداری می کرده ، چشمش هم با هزینه بسیار و چندین عمل جراحی خوب شد و حالا فقط چشم چپش کمی ضعیف است. لاله از 8 سالگی به تمام بچه های فامیل و همسایه کارهای گرافیکی با کامپیوتر یاد می دهد و الان شاگرد نمونه مدرسه است. مادر بودن یک جور نیاز است و یک جور آرزوست. مادر داشتن هم یک جور نیاز است و برای بچه های بی شمار بی سرپرست یک جور آرزوست.